تبليغاتX
شهبارا

شهبارا

فرهنگی ، ادبی ، اجتماعی

 

خیابان خسته

 

جای پای دندان های ات

مانده بر صورت این صفحه ی سفید .

تا به کی گرگ های داغ ات را

می دوانی

در رگ های گر  گرفته ام ؟

تا به کی رها می کنی

گرگ های داغ ات را

در ریه های سوخته ام

بر شبنم و

            لبخند و

                     نازکای نسیم ؟

 

برق دندان های طلای ات

با پوزخندی چرکین

از پس شکسته های آینه می ریزد

در خیابان خسته و خونین

برق دندان های طلای ات

می ریزد

در خیابان خسته و خونین .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 12:2  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

فریاد

 

خانه ام آتش گرفته است

آتشی جان سوز .

هر طرف می سوزد این آتش

پرده ها و فرش ها را تارشان با پود .

من به هر سو می دوم گریان

در لهیب آتش پر دود

و زمیان خنده های ام تلخ

و خروش گریه ام ناشاد

از درون خسته ی سوزان

می کنم فریاد  ای فریاد  ای فریاد

 

خانه ام آتش گرفته است

آتشی بی رحم

همچنان می سوزد این آتش

نقش هایی را که من بستم به خون دل

بر سر و چشم در و دیوار

در شب رسوای بی ساحل .

 

وای بر من سوزد و سوزد

غنچه هایی را که پروردم به دشواری

در دهان گود گلدان ها

روزهای سخت بیماری .

 

از فراز بام هاشان شاد

دشمنان ام موذیانه خنده های فتح شان بر لب

بر من آتش به جان ناظر

در پناه این مشبک شب

من به هر سو می دوم گریان از این بیداد

می کنم فریاد  ای فریاد  ای فریاد

 

وای بر من همچنان می سوزد این آتش

آن چه دارم یادگار و دفتر و دیوان

و آن چه دارد منظر و ایوان

من به دستان پر از تاول

این طرف را می کنم خاموش

و از لهیب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود

تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود .

خفته اند این مهربان همسایه گان ام شاد در بستر

صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب

مهربان همسایه گان ام از پی امداد ؟

سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد

می کنم فریاد   ای فریاد  ای فریاد .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 13:18  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

جنبش سبز

 

شاخ و شانه می کشی

زیر پوست دریا

و چشم می چرخانی

در اعماق قلب استخوانی ام .

 

این جا سکوت نمی توانی

نه سکوت نمی توانی

در خیابان هیاهوی سبز است

چشم می چرخانی

هیاهوی سبز است

و این همه برای هیچ .

 

دریا پشت کنکور مانده است

آزمونی سخت است

پشت کنکور مانده است دریا

و هم کشتی ها و ماهی ها

و اسکله و ساحل و موج اما ...

درها باز نمی شوند .

 

در اعماق تاریکی فرو می شوی

در اعماق صدف های تو خالی

دیگر صدایی نیست

رد پایی نیست

صدایی نیست نه از سبز و نه زرد و نه سیا

نه از موجاموج دریا

تاریکی هست و تاریکی

و استخوان جمجمه ات

در ته چشم نهنگ .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 4:12  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

    مردم ایران زود جو گیر می شوند

 مردم ایران مردمی به شدت احساسی و دهن بین هستند و زود جو گیر می شوند . این خصلت عمومی است و  روشن فکر و غیر روشن فکر هم نمی شناسد ( البته ما اصلن روشن فکر به معنای واقعی کلمه نداریم ؛ این لفظ را به عنوان یک اصطلاح که رایج است به کار می برم ) زیر لایه های شخصیت هر روشن فکری یک انسان عامی ساده و سنتی با ذهنیتی استوره ای است نه ذهنیت مدرن . نا خودآگاه او انباشته از استوره ها و باورهای کهن و آیین های دیرین است . مدرک تحصیلی و تحصیلات عالیه و دانش مدرن و  اندوخته هایی که او به سالیان در ذهن آگاه و حافظه ی کوتاه مدت اش ضبط کرده تنها پوسته ای است که روی نمای بیرونی این شخصیت عامی و ساده چسبیده است . به قول فروغ فرخ زاد لختی دیوار تنها با صورتکی پوشیده شده است .

      در مقاطعی مثل انتخابات که تبلیغات زیاد می شود این خصلت بیشتر خودش را نشان می دهد . مردم تحت تاثیر تبلیغات قرار می گیرند و از مراجع فکری خود که همان به اصطلاح روشن فکران و شبه روشن فکران ؛ اهل قلم ؛ هنرمندان و به طور کلی فرهنگیان باشند تقلید می کنند بدون این که به درستی و روشنی دریابند و درک کنند که حرف آن مراجع فکری چه معنایی دارد . این ذهنیت را ذهنیتی مقلدانه و متعبدانه می گویند . مولوی می گوید :  خلق را تقلیدشان بر باد داد  /  ای دو صد لعنت بر این تقلید باد . او جایی دیگر می گوید : از مقلد تا محقق فرق هاست . و مردم ایران مقلدند نه محقق .  این ذهنیتی است که هزاران سال است در ایران رایج است و به سالیان شکل گرفته و ستبر و استوار شده است و خلاقیت و نو آوری در آن جایی ندارد . سترونی ویژه گی اصلی چنین ذهنیتی است . چنین مردمانی هنر اندیشیدن و تفکر ندارند ؛ قدرت تمیز و تحلیل حوادث را ندارند . آنان همه چشم در دهان مراجع فکری خود دوخته اند تا ببینند حضرات چه می گویند تا آنان هم بی تفکر و سبک سنگین کردن همان را اجرا کنند . این روزها اگر به دور و اطراف خود نگاه کنید بازار به میدان آمدن هنرمندان و نویسنده گان و پشتیبانی آنان از کاندید مورد نظرشان داغ داغ است . این بدین معناست که چون مردم فاقد خردورزی و قدرت تجزیه و تحلیل هستند ؛ جناب به اصطلاح روشن فکر یا هنرمند به عنوان یک مرجع فکری یا اتوریته پا به میدان می گذارد تا از محبوبیت و اعتبار خود خرج کاندید مورد نظر کند و روشن است که در لایه های پایین تر اجتماعی گروه های روشن فکران و تحصیل کرده گان درجه یک و دو و پایین تر و دانشجویان به پیروی از آن مراجع فکری که می شناسند و به آنان مهر می ورزند حرکت می کنند و بی این که خودشان فکر کنند ؛ تشخیص دهند و گزینش کنند مقلدانه از مراجع تقلید خود پیروی می کنند . سپس لایه های پایین تر اجتماعی که همان بازاریان و کارمندان و کارگران و مردم کوچه و بازار باشند باز به تقلید از آن روشن فکران درجه اول و دوم و .... حرکت می کنند . جالب آن که هیچ کدام از این مردم به گذشته و اتفاقات مشابهی که افتاده نمی نگرند و از آن اتفاقات درس نمی گیرند . این جاست که یکی دیگر از ویژه گی های ذهنیت استوره ای و تعبدی و تقلیدی رخ می نماید و آن نداشتن حافظه ی تاریخی است . البته نه این که این مردم به کلی حافظه ی تاریخی نداشته باشند ؛ بل که چون عاطفه و احساس به جای عقلانیت و خردورزی با قوت هر چه تمام تر بر آنان حکم می راند آن هنگام که توفان احساس و عاطفه در اثر تبلیغات می تازد و همه هستی شان را در می نوردد به شکلی موقت حافظه شان پاک می شود و تسلیم و اسیر جو ساخته گی حاکم می شوند . این جاست که می بینیم آنان از یک سوراخ هزاران بار گزیده می شوند و  بی آن که از تاریخ درس بگیرند اشتباهات خود را دوباره و دوباره و دوباره تکرار می کنند و از چاهی به چاهی دیگر فرو می افتند بی آن که امید رهایی در کار باشد .

و ما همچنان دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 16:34  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

سفسطه های طرفداران شرکت در انتخابات    

 

       نیروهای اپوزیسیون جمهوری اسلامی که طرفدار شرکت در انتخابات هستند1 برای ترغیب مردم به رای دادن و توجیه کارشان همیشه روی دو محور بحث می کنند و بعد روی همان دو محور دائم پا فشاری و تکرار می کنند . هر دو محور به نظرم  بی اساس ؛ غیر منطقی  و سفسطه آمیز است . اما آن دو محور کدام اند ؟

    1- چاره ای نیست ؛ بین بد و بد تر باید بد را انتخاب کرد . این کاری است بخردانه و مدبرانه ؛ پس باید رفت و به اصلاح طلبان که بد هستند رای داد . 2- از رای ندادن چه نتیجه ای حا صل و چه گره ای باز می شود ؟ اکنون شرح خواهم داد که این هر دو گزینه سفسطه ای آشکار است.

 محور اول کاملن تکراری ست و دیگر از فرط تکرار پوسیده شده است و کارایی ندارد . از دوم خرداد 76 به این سو دائم این منطق بی منطق تکرار شد و حاصل اش پوچی و سردر گمی و افسرده گی و یاس و نا امیدی روز افزون مردم  بود و ظهور احمدی نژاد به روشنی حاصل و تنیجه ی همین افسرده گی و سرخورده گی از اصلاحات و اصلاح طلبان بود , پس تقصیر را به گردن آن ها که رای ندادند  نیندازیم و از آب گل آلود ماهی نگیریم تا شرکت در نمایش انتخابات را با این منطق توجیه کنیم . این یک مغلطه ی بزرگ است. اکثریت کسانی که در انتخابات سال 84 شرکت نکردند کاری درست و طبیعی انجام دادند . در واقع این واکنش طبیعی مردمی سرخورده و مایوس  بود که به آنان خیانت شده بود و همه امید و آرزوهاشان به باد رفته بود . این دیگر خیلی ستم است که خود آنان را مقصر این وضعیت بدانیم ؛ بل که ستمی مضاعف است . مقصر اصلی این فاجعه کسانی بودند که با بی عرضه گی شان مردم را به یاس و سرخورده گی کشاندند و هنوز هم دست بردار نیستند ؛ ادعاشان از همه بیشتر است و زبان شان همچنان دراز .   تازه به نظر من کروبی و میر حسین موسوی و امثال آن ها از احمدی نژاد بد تر هستند چون احمدی نژاد دست کم از رو بازی می کند اما آن ها  دو دوزه بازی یا چند دوزه بازی می کنند . آن ها نه با خودشان و نه با ملت صادق هستند . آن ها فقط چهره ی نظام را بزک دوزک می کنند .

   نکته ی دیگر این که آزموده را آزمودن خطاست . اگر رای دادن حاصلی داشت هشت سال دوران خاتمی با آن پشتیبانی بی نظیر مردمی و آن همه شور و شوق و انگیزه و انرژی  بهترین فرصت برای اصلاح نظام و نزدیک شدن به آزادی و دموکراسی و رهایی از این بن بست سیاسی بود که به باد رفت . به راستی دوران خاتمی چه حاصلی داشت ؟!  بس کنیم دل خوش بودن به در آمدن چند کتاب و نشریه و فیلم و تئاتر را ! آیا این ها برای ملتی که از مشروطه به این طرف برای آزادی و قانون گرایی و دموکراسی مبارزه کرده کافی بود ؟ تا کی باید به کم ترین ها راضی شد و منتظر بود حاکمیت  به ما صدقه بدهد و تکه استخوانی جلو ما بیندازد تا خنده بر لب سکوت کنیم و دست بر آورده به سوی آسمان سیلاب شکر از لب و لوچه مان سرازیر شود !  تازه همان آزادی نیم بند و قطره چکانی هم که پایدار نبود و به پفی این چراغ نیم مرده خاموش شد . خاتمی و اصلاح طلبان چه گلی به سر مردمی زدند که آن همه هزینه دادند و با چه شور و شوقی او را بر گزیدند ؟ آیا پاسخ خاتمی جز سکوت و دروغ و فریب و هم صدا شدن با سرکوب گران و مستبدان بود ؟ او آن قدر در مقابل اقتدار گرایان  کوتاه آمد و عقب نشینی کرد و فرصت سوزی کرد که حریف به کلی او را از بازی بیرون انداخت . در دوران خاتمی کدام اصلاح ساختاری در عرصه ی اقتصاد یا سیاست یا قانون  یا حتا سیستم فاسد اداری صورت گرفت ؟ آیا به اندازه ی سر سوزنی دست مافیای اقتصادی و آقا زاده ها کوتاه شد ؟ آیا جز شعار و حرف و درگیری که حاصل اش خسته گی مفرط و دل زده شدن مردم بود چیزی عاید ملت شد ؟  شاهکار دولت خاتمی یکی افشای جریان قتل های زنجیره ای بود و دیگری آزادی نسبی مطبوعات و کتاب و فرهنگ و هنر که این ها خیلی  زود به باد رفت و تومارش در هم پیچیده شد ؛  ماجرای قتل ها هم که به هیچ کجا نرسید و حریف با برگزاری دادگاه فرمایشی و نمایشی به ریش ملت و روشن فکران و فعالان سیاسی خندید . و اصلن برآمدن احمدی نژاد از پس آن شبه کودتای انتخاباتی و آن تقلب و افتضاح گسترده  پیام روشنی بود از سوی اقتدارگرایان  به مردمی که دوم خرداد را خلق کرده بودند و همین طور به همه فعالان سیاسی و روشن فکران و به خصوص اصلاح طلبان که آری ما هر کاری بخواهیم می کنیم و هر که را اراده کنیم بر می کشیم و به ریش همه تان هم می خندیم . این اتفاق در واقع پاسخی کوبنده و محکم بود به آن تو دهنی تاریخی که ملت در دوم خرداد به اقتدارگرایان زده بودند . تازه حریف به این هم بسنده نکرد . گزینش آن وزیران معرکه به خصوص محسنی اژه ای و صفار هرندی با آن سابقه ی درخشان آن هم برای آن دو وزارت خانه ی کلیدی و مهم و اثر گذار نشان داد که حریف به هیچ وجه نمی خواهد کوتاه بیاید و پاسخ آن تو دهنی هنوز هم ادامه دارد .  آیا هنوز هم باید خود فریبی و دیگر فریبی کرد ؟ آیا این ماجراها فراموش شده است ؟ راست است که ما ملت حافظه ی تاریخی نداریم ؟ تازه این شبه کودتا و این دندان قروچه رفتن حاکمیت در زمان همان اصلاح طلبان بود و انتخاباتی بود که وزارت کشور دولت اصلاحات  برگزار کرد ؛ وای بر انتخاباتی که وزارت کشور احمدی نژاد برگزار کند آن هم در زمان وزارت صادق محصولی که نیازی به معرفی ندارد .  هنوز هم باید خود را به کوچه ی علی چپ بزنیم و کبک وار سر در برف خوش خیالی هامان فرو کنیم ؟!

      اما محور دوم این که : از رای ندادن چه حاصل ؟!    اول آن که طرح پرسشی به این شکل از اساس سفسطه آمیز است و یک مغلطه ی بزرگ است .  انسان برای کاری که نمی کند منتظر نتیجه نمی ماند بل که برای کاری که می کند باید منتظر نتیجه باشد ( بگذریم که شرکت نکردن در انتخابات در بلند مدت نتیجه هم دارد و نباید عجله کنیم و منتظر  نتایج آنی باشیم تازه اگر این تحریم از سوی تمام روشن فکران و فعالان سیاسی خارج حاکمیت که نیروی سیاسی عظیمی هستند و افکار عمومی راهدایت می کنند پشتیبانی شود خیلی هم زود نتیجه می دهد ) .  مثالی بزنم تا سخن ام روشن شود . کسی که بیمار است با این امید به پزشک مراجعه می کند که درمان شود اما وقتی بعد از مدتی طولانی و مراجعات مکرر به همان پزشک و  مصرف داروهایی که او تجویز می کند هیچ نشانی از باز یافتن سلامتی و درمان در خود ندید حق دارد و خیلی منطقی و طبیعی است که مصرف آن داروها را متوقف کند و آن ها را دور بیندازد و فکر دیگری بکند ؛ اگر هم در آن مقطع  فکر دیگری و راه دیگری به ذهن اش نرسد دلیلی ندارد همان راه و روش آزموده ی گذشته را که هیچ حاصل و نتیجه ای نداشته است ادامه دهد . حال اگر کسی پیدا شود و حکیمانه در او نظر کند و از سر مهربانی بگوید : « عزیز من تو اگر هم بهبود و درمانی در خود حس نمی کنی باز هم تا ابد همین روش را ادامه بده !!   چون از نخوردن این داروها خبری  از سلامتی و درمان نیست »  و بعد دم به دم این پرسش را پتک وار بر سر بیمار نگون بخت بکوبد که :  «  آیا از نخوردن این داروها سلامتی ات را باز می یابی ؟ چرا دارو های ات را نمی خوری ؟ این کار چه فایده دارد ؟ »   این دیگر سفسطه و دروغی بسیار بزرگ تر است ! این دیگر خیلی ستم است .  اگر رای دادن حق ملت است از آن سو رای ندادن هم حق ملت است آن هم در بازی مسخره و فریب بزرگی که به راستی جلوه ای دیگر از شارلاتانیسم و سرکوب و خشونت و جباریت است که در جامه ی انتخابات نمایان شده است . شرکت نکردن  در این نمایش اگر هیچ حاصلی هم نداشته باشد (  که فکر می کنم در بلند مدت دارد و باید کمی صبر پیشه کرد و منتظر تغییرات آنی و برق آسا نبود ) بهتر از این است که تن به این خفت و خواری بدهیم ؛ با دست خود اسباب مشروعیت و اعتبار این نظام را فراهم کنیم ؛ آلت دست بشویم و بار دیگر حماسه ای بزرگ بیافرینیم و مشت محکمی بر دهان دشمنان و یاوه گویان و استکبار جهانی بکوبیم !

 

 

 

1- اصلن این رفتار خودش از اساس تناقض آمیز است . چه طور می شود هم اپوزیسیون بود و هم طرفدار شرکت در انتخابات !   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:31  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

           وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به من لطف کرده ؛ بر سرم منت گذاشته است و پس از ۳ سال سکوت و کم محلی اش و رها کردن من و ناشر در سرگردانی ؛ بلا تکلیفی و انتظار و با همه تلاش ها و پی گیری های مکرر ناشر ؛ کتاب              

Writting down the bones  

               نوشته ی ناتالی گلدبرگ با ترجمه ی من که عنوان اش را نوشتن تا مغز استخوان گذاشته بودم و از سوی انتشارات ویستار به آن وزارت خانه ارائه شده بود را بدون هیچ دلیل و توضیحی ممنوع الچاپ اعلام کرده است . دست آقای صفار هرندی و کارمندان مخلص ؛ وظیفه شناس ؛ دلسوز ؛ مومن و انقلابی ؛ زحمت کش و مسئولیت شناس اش درد نکند ؛ خیلی زحمت کشیدند و خسته شدند در این ۳ سال .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 0:20  توسط شهرام عدیلی پور   | 




استاد رضا سيد حسيني هم رخت از اين جهان تنگ بر بست و رفت . يادش گرامي .

 

 

هميشه هاي جهان

در دل ام شكست و فرو ريخت

وقتي از شعور آينه

پر كشيدي و رفتي .

 

تمام باغ گريست

از تن باران

بهار و چلچله غمگين

نسيم و آينه غمگين

سكوت و زمزمه غمگين

زمين تلخ فرو رفت به ظلمت

وقتي از نگاه پنجره

پر كشيدي و رفتي .






جهان پير است و بي بنياد از اين فرهاد كش فرياد

نگاهي به رمان مرگ قسطي 1

فردينان سلين يكي از بزرگ ترين رمان نويسان قرن بيستم است ، او در كنار جيمز جويس ، مارسل پروست و كافكا يكي از ستون هاي استوار رمان نويسي مدرن است . مرگ قسطي هم بزرگ ترين رمان قرن بيستم فرانسه است .

مرگ قسطي رماني به شدت تلخ و سياه است . سلين در اين رمان چكيده و عصاره ي واقعيت دنياي معاصر را از وراي ذهن هذياني اش بي پرده و عريان بيان مي كند . رك و راست بودن و صداقت نويسنده در رويارويي اش با مخاطب و انتقال واقعيت و دريافت اش از حوادث آن چنان اوج مي گيرد كه واقعيت اسير زمان و مكان را به حقيقتي وراي زمان و مكان و خط و خط كشي هاي متعارف بدل مي كند و ناگهان مخاطب مي ماند و حقيقتي عريان و تكان دهنده كه بزك هاي اديبان ، نويسندگان و اهل زمانه از چهره ي رسمي انسان و جهان مدرن با همه پيشرفت هاي حيرت انگيزش هرگز نمي تواند پارگي پرده ي پندارش را كه از پس اين خواب گران بيدار شده و به خود آمده رفو كند. اين رمان آگاهي و بيداري هولناكي را به مخاطب تحميل مي كند كه گريزي از آن نيست .

سرتا سر رمان مرگ قسطي كه به تعبيري شرح حال و زندگي نامه ي خود نويسنده است پر است از زشتي و پليدي و تباهي و نكبت و ويراني . فضايي آكنده از غم و افسردگي و محروميت . تصويري كه سلين در اين رمان از پاريس نخستين سال هاي قرن بيستم به دست مي دهد تصوير شهري ست هيولا و زشت و خون آشام و دهشت انگيز كه قربانيان خود را بي وقفه به كام مي كشد . تصوير شهري سرشار از فقر و بيداد و خشونت با كوچه و خيابان هايي كثيف و مملو از ميكروب و بيماري و بوي گند و تعفن . خشونت در زبان و رفتار شخصيت هاي رمان بيداد مي كند . تمام شخصيت هاي رمان يا دزد و كلاه بردار و تبهكار و نزول خوار اند يا دروغ گو و ريا كار و به هر حال خشونت و بي رحمي جزئي جدا نشدني از شخصيت و رفتار اجتماعي آن هاست . البته تمركز نويسنده تنها بر جامعه ي فرانسه نيست ، تيغ تيز سلين جهان معاصر و انسان نگون بخت اش را نشانه مي رود . نگاه سلين نگاهي فراتر از تحليل هاي اجتماعي و سياسي است و رنگ و جلوه اي فلسفي دارد . او به ذات جهان بد بين است و انسان را موجودي مي داند اسير و قرباني اين جهان بد نهاد . نگاه او به انسان شايد ابتدا آن سخن توماس هابز را به ذهن متبادر كند كه مي گفت انسان گرگ انسان است اما چون نيك بنگريم تمام ماجرا اين نيست . او انسان را گرگ مي داند اما اين گرگ زاييده ي جهاني گرگ صفت است بي آن كه خود در ذات و نهادش گرگ باشد . سلين در نامه اي به لئون دوده كه در مقدمه ي مترجم بر همين كتاب آمده مي گويد : " از من خرده مي گيرند كه بد دهنم ، زبان بي ادبانه دارم ، از بي رحمي و خشونت دائمي كتاب هاي ام انتقاد مي كنند ... چه كنم اين دنيا ذات اش را عوض كند ، من هم سبك ام را عوض مي كنم " . با همه تصويرهاي زشت و پليدي كه سلين از شخصيت هاي اش به دست مي دهد اما نگاه اش به انسان از ترحم و شفقت خالي نيست . نگاه او به انسان كاملن انساني است . درست است كه او خشونت و بي رحمي و شقاوت انسان ها را نشان مي دهد اما در اين ماجرا تنها گزارشگر است و مي كوشد گزارشي از آن چه آن را واقعيت تلقي مي كند ارائه دهد نه اين كه در ساختار وجودي انسان دخالت كند و آن را دستكاري كند يا او را به ذات متهم به اين صفت ها كند . تمام شخصيت هاي رمان او خشن و بي رحم و نابه كار و نگون بخت اند اما آنان بد نهاد نيستند و رفتار بدشان حاصل جهاني فاسد و تباه شده است كه انسان ها اسير و قرباني آن هستند . سلين هرگز شخصيت هاي داستان اش را با همه بدي و شقاوت شان مقصر نمي داند و متهم نمي كند . در تمام طول رمان ، مخاطب هرگز نسبت به شخصيت ها با همه بدي هاشان احساس انزجار و تنفر نمي كند بل كه حسي از ترحم و دلسوزي نسبت به آنان پيدا مي كند حتا آن لحظه كه آنان مشغول دزدي و كلاه برداري و خشونت هستند . اما پرسشي كه اين جا ذهن را مي گزد اين است كه مگر جهان بي حضور انسان معنا دارد ؟ مگر جهان را انسان ها نمي سازند ؟ جهان خالي از انسان چيست ؟ اگر نويسنده به انسان ديدي ترحم آميز دارد و او را قرباني جهاني بد نهاد مي داند جهان را ساخته ي چه كسي مي داند ؟ مگر اين انسان ها نيستند كه جهان را مي سازند پس چه گونه مي شود انسان ها بد نهاد نباشند اما جهان بد نهاد باشد ؟ به نظر مي رسد سلين انديشه ي منحرف شده ي انسان را مقصر مي داند . به اعتقاد او جهان ساخته ي انسان است و انسان بد نهاد نيست اما اين انسان از جايي كج مي رود و منحرف و فاسد مي شود و به تبع آن جهان را هم به تباهي و فساد مي كشد و جهان فاسد و تباه شده از اين پس انسان فاسد و تباه شده مي سازد . به اين ترتيب بايد ريشه ي مشكل را در بدبيني سلين نسبت به انديشه ي مدرن و مدرنيته جست و جو كرد . او همانند نيچه و هايدگر مدرنيته را يك انحراف در انديشه ي بشري مي داند و نگاهي به شدت منفي و بد بينانه نسبت به تفكر مدرن و جهان مدرن و محصولات اين جهان يعني علم و تكنيك مدرن دارد . بهترين شاهد اين مدعا خود رمان مرگ قسطي است . چرا نويسنده هيچ كجا به فرانسه كه به مهد آزادي و حقوق بشر و دموكراسي و زيبايي و هنر مشهور است اشاره اي نمي كند آن هم در قرن بيستم كه اوج شكوفايي و پيشرفت و توسعه ي اين كشور بوده است و بر عكس در سراسر اين رمان سياه چنين تصوير دهشت انگيز و هولناكي از فرانسه و پاريس به دست مي دهد ؟ چرا او هيچ كجا اشاره اي به دموكراسي و آزادي و نهاد هاي مدني و رشد و توسعه در فرانسه نمي كند و يكسره سخن از تباهي و فقر و فساد و زشتي و نكبت مي گويد ؟ پاسخ اين است كه او از اساس به جهان مدرن و محصولات و لوازم اش از قبيل دموكراسي و نهادهاي مدني و سازمان هاي حامي حقوق بشر و دانش مدرن و تكنولوژي باور ندارد و آن را نفي مي كند و همين است علت گرايش او به فاشيسم آن چنان كه در شرح حال و زندگي نامه اش آمده است . يكي از مهم ترين و برجسته ترين شخصيت هاي اين رمان كسي است به نام كورسيال دپرر كه مخترع و مكتشفي بزرگ است ، نابغه اي كه صدها اختراع به ثبت رسانده است و مقاله هاي متعدد علمي اش در نشريات پاريس بارها چاپ شده است و هوا داران بسياري دارد . او نماد يك دانشمند مدرن و انسان ابزار ساز و تكنيك زده است ، پايان كار او اما بسيار هولناك و تكان دهنده است . او سر از حقه بازي و دزدي و شارلاتانيسم در مي آورد و باعث مي شود مردم به خانه و كارگاه و دفتر كارش هجوم آورند و آن را با خاك يكي كنند ( تازه آن مردم هم توده هايي بي شكل و بي هويت و وحشي تصوير مي شوند ) . او در اوج فقر و فلاكت به همراه شاگردش فردينان و همسرش به روستا فرار مي كنند اما آن جا هم پژوهش ها و نوآوري هاي علمي اش با شكست مواجه مي شود و راهي جز فرار و خودكشي نميابد آن هم به هولناك ترين و چندش آور ترين وضع ممكن . ماجراي خودكشي كورسيال و متلاشي شدن مغزش از فرازهاي جان دار و هولناك رمان است كه بايد فقط خواند و حس كرد .

قطعه زميني را كه كورسيال با سيستم سيم كشي زير خاك و انتشار جريان الكتريسته در آن براي پرورش گونه اي جديد و بي نظير از سيب زميني طراحي و آماده مي كند باعث گنديدن محصول و فاسد شدن تمام خاك روستا مي شود . دراين خاك نه تنها سيب زميني مرغوب پديد نمي آيد بل كه گونه اي كرم جديد و ويرانگر به وجود مي آيد كه طبيعت را در خطر انهدام و ويراني قرار مي دهد . اين قسمت هم كه وجهي نمادين دارد از قسمت هاي مهم رمان است و نشان از نفي و انكار تكنولوژي و دانش مدرن و عقل ابزاري توسط سلين دارد . هيچ چيز بهتر از خود رمان تصوير برجسته و جان دار و تكان دهنده ي اين تباهي و فساد را نشان نمي دهد . بشنويم :

" گویا با امواج شدیدمان ، با موج افکنی شوم‌ مان، با هزار شبکه‌ی برنجی جهنمی ‌مان، خاک و زمین را به فساد کشانده بودیم!... اجنه کرمی را تحریک کرده و به جان زمین انداخته بودیم!... به جان زمین معصوم!... در بلم پوتی نژاد تازه‌ای از کرم کاملن تبهکار، شدیدن زیان آور به وجود آورده بودیم که به همه‌ی بذرها، ‌به هر گیاه و ریشه‌ای حمله می‌کرد!... به درخت‌ها حتا به خرمن! به کاه‌ بام کلبه‌ها ! به همه‌ی فرآورده‌های لبنی!... از هیچ چیز نمی‌گذشت! همه چیز را فاسد می‌کرد، می‌مکید، محو می‌کرد... حتی تیغه خیش را هم می‌خورد!... سنگ و کلوخ را هم مثل لوبیا می‌بلعید و هضم می‌کرد! هر چه را که سر راهش بود! در سطح و در عمق!... جنازه و سیب زمینی برای اش فرقی نمی‌کرد ! هیچ ! تازه نکته‌‌ای که نباید فراموش کرد! وسط زمستان هم رشدش ادامه داشت!... سرمای شدید هم تقویت اش می‌کرد! تکثیرش می‌کرد به صورت گله‌های انبوه! هرچه سیری ناپذیرتر! در کوه و دره و دشت! آن هم به سرعت الکترونیك ( ص 632 ) " .

گويي سلين هم مانند هايدگر تكنولوژي را عامل انحراف و فساد انسان مي داند و انسان تكنيك زده را انساني هويت باخته و از خود بيگانه مي شناسد كه جهان را به تباهي كشانده و از اين پس جهان تباه شده و بدنهاد هم انسان تباه و ويران شده مي آفريند و اين دور و تسلسل را پاياني نيست . اين است كه از نگاه سلين آزادي و حقوق بشر و نهادهاي مدني و مدرن براي انساني كه از درون ويران و تباه شده است و جز تفاله اي از آن به جا نمانده كارساز نيست و دردي را دوا نمي كند و او اين آزادي و دموكراسي و مدرنيته و نظم نوين را به چيزي نمي گيرد و عليه آن عصيان مي كند و با زباني خشن و بي رحم آن را نه تنها نقد كه نفي مي كند .

در پايان اشاره اي كنم به زبان اين رمان كه از اركان اساسي آن است . سلين را زنده كننده ي زبان فرانسه مي دانند . او با به كار گيري واژگان زبان عاميانه و نفي زبان رسمي و اديبانه بنيان تازه اي در رمان فرانسه مي افكند . روح سركشي و عصيان در سرتاسر زبان سلين به چشم مي خورد . زبان او زبان اعتراض است . خشونت و ركاكت در زبان سلين بيداد مي كند . او بر اين باور است كه تنها با اين زبان عريان و پوست كنده و گستاخ كه به طبيعت زبان نزديك است مي توان رمان واقعي نوشت و از حقايق سخن گفت . زبان سلين سرشار از واژگان زبان عاميانه و غير رسمي ، واژگان ركيك و فحش هاي چار واداري است . سلين با شكافتن پوسته ي زبان نوشتاري و تركيب زبان گفتار عاميانه و زبان نوشتاري طرحي نو مي افكند و به موفقيتي بزرگ نائل مي شود . شرح مفصل اين كار سترگ را بايد از زبان مترجم تواناي اين اثر آقاي مهدي سحابي در مقدمه ي همين كتاب بشنويم . و جا دارد در اين جا از كار مهدي سحابي كه به خوبي از پس ترجمه ي اين كار بزرگ بر آمده است تشكر كنم.

1 – مرگ قسطي ، فردينان سلين ، ترجمه مهدي سحابي ، نشر مركز ، چاپ چهارم ، تهران ، 1387



+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:32  توسط شهرام عدیلی پور   | 


من هم به عنوان يك شاعر به سهم خودم خواهان عدم اجراي حكم اعدام دلارا دارابي هستم . من خواهان آزادي دلارا هستم :

http://save-delara.blogspot.com/2009/04/blog-post_6687.html




این خانه که ...


بر ویرانی این خانه که

جمشید جام می گرفت در او

نه آهو بچه می کند

نه حتا

دیگر جغد هو هو

بر ویرانی این خانه

باد نمی وزد

خورشید نمی تابد

بر ویرانی این خانه

مرگ است تنها

که بال می کشد

مرگ است که پا سفت می کند .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 11:57  توسط شهرام عدیلی پور   | 



سال تازه را با دو شعر شروع مي كنم اولي از خودم و دومي از شاملو- ي بزرگ

 

 

چشمان روشن تو

باز

باز مي شود در دهان ام و

من باز مي كنم دهان

من باز

باز مي كنم دهان

بر چشمان روشن ات.

نوري دوباره

پر مي كشد از دهان ام

نوري دوباره از من

بر صفحه و قلم .

خورشيد پخش مي شود

بر سپيدي كاغذ

خورشيد محو دهان ام ...

من محو نور كاغذم و شعر و لبان ات

من محو چشمان روشن ات.

 

 

 

 

 

 

قناري گفت : كره ي ما

كره ي قفس ها با ميله هاي زرين و چينه دان چيني .

 

ماهي سرخ هفت سين اش به محيطي

                                تعبير كرد

كه هر بهار

             متبلور مي شود .

 

كركس گفت : سياره ي من

سياره ي بي همتايي كه در آن

مرگ

      مائده مي آفريند .

 

كوسه گفت : زمين

سفره ي بركت خيز اقيانوس ها .

 

 

انسان سخني نگفت

تنها او بود كه جامه به تن داشت

و آستين اش از اشك تر بود .




 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 12:4  توسط شهرام عدیلی پور   | 



در آستانه ي بهار سرشارم از حسي گنگ و مبهم اما بي كرانه .
ديگر به كسي نمي گويم عيدت مبارك ، خجسته باد نوروز ! ديگر به كسي تبريك نمي گويم . اما به خودم مي گويم بهار مبارك و به هر كسي كه بيايد اين جا بنشيند در من
.



زبانه هاي بهار


در تو زبانه مي كشم

اي شعور سبز بهار

در تو زبانه مي كشم

تا سر انگشت شاخه ها

و ارتفاع ستاره گان .

ماه نقره اي

به خواب پلك هاي ام پا مي گذارد

آرام آرام

و من

به سختي از دستان بي رنگ مرگ

مي گريزم .





خورشيد دشت


خورشيد دشت

بر سراسر امواج بيابان

مي لرزد .

شعر است كه مي جوشد

همراه اين طلوع از زمين

شعر است كه مي جوشد

در اين سكوت سنگين

خورشيد دشت مي لرزد

خورشيد دشت ...

مي خواهم

با آسمانه هاي پاييز

در پيكر بهار خانه كنم

شعر است كه مي جوشد

شعر است ...

خورشيد دشت اما

مي لرزد .


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 22:27  توسط شهرام عدیلی پور   |