٥ شنبه ۱٥ تیرماه ۱۳۸۵ نخستین جشن کتاب انتشارات ویستار در کتاب فروشی ویستار واقع در میدان هفت تیر ابتدای کریم خان زند برگزار شد . این مراسم اختصاص داشت به مجموعه ی غزل غزل های سلیمان اثر مسعود امینی ( م. روان شید ) .
در این مراسم نویسندگان و شاعرانی چون مسعود امینی ، فرخنده حاجی زاده ، میترا الیاتی ، علی اشرف درویشیان ، عمران صلاحی ، علی رضا بهنام ، علی باباچاهی ، فانوس بهادروند ، پیام یزدانجو ، شمس آقاجانی ، رویا تفتی ، علی شاه مولوی ، ایرج ضیایی ، محمدرضا حسن بیگی ، مظاهر شهامت ، پریسا ساسانی و تعدادی دیگر از نویسندگان حضور داشتند . مجری این برنامه یزدان سلحشور شاعر و منتقد ادبی بود .
در ابتدای برنامه پیام تبریک تلفنی یدالله رویایی از پاریس خوانده شد . سپس مسعود امینی پشت میکروفون قرار گرفت و قطعه هایی از غزل غزل ها را خواند و به چند پرسش کوتاه مجری در مورد کتاب و چگونه گی خلق آن پاسخ گفت . پس از آن فرخنده حاجی زاده ، شاعر داستان نویس و مدیر انتشارات پشت تریبون قرار گرفت و در مورد کتاب و معرفی آن به کوتاهی سخن گفت . در پی آن علی باباچاهی که یکی از مهمانان جلسه بود سخنان کوتاهی ایراد کرد و پس از آن دیگر مهمان برنامه عمران صلاحی شاعر و طنز پرداز ادبی چند کلمه ای با حاضران سخن گفت تا نوبت به سخن رانان اصلی رسید . در ابتدا ایرج ضیایی شاعر ( معروف به شاعر اشیا ) مقاله ی خود را که در معرفی و نقد کتاب بود خواند . سخن ران بعدی محمدرضا حسن بیگی بود که او هم مقاله ی کوتاه اش را خواند . سپس نوبت به مظاهر شهامت شاعر و داستان نویس رسید تا مقاله اش را بخواند و نفر بعدی من بودم که پشت تریبون رفتم و مقاله ام را با عنوان : معشوق خدا شده یا خداوند در پیکر معشوق را خواندم . متن کامل این مقاله را می توانید در این جا بخوانید :
معشوق خدا شده یا خداوند در پیکر معشوق
غزل غزل های سلیمان باز سرایی و باز خوانی م. روان شید ، منظومه ی عاشقانه ی ارجمندی ست که با شعر ناب پهلو می زند . این منظومه در برهوت شعر امروز که هنوز گروهی بی خبر از انقلاب نیما و یاران و پیروان اش ، در قرن ٧ و ۸ هجری زندگی می کنند و هنوز گرفتار در خم طره ی دلدار و گیسوی یار و زلف کافر کیش محبوب و ابروی کمان و قد سرو اش مفاعیلن مفاعیلن ساز کرده اند و گروهی مشغول ساخت و ساز غزل واره های مدرن و پست مدرن اند که نه غزل اند و نه مدرن و پست مدرن و گروهی دیگر از نیما عبور کرده اند و با طرح شعری متفاوت ، در کارگاه های شعر سازی خود مشغول ساختن شعر واره هایی مکانیکی و بی جان و بی رمق و البته تکنیک زده و تصنعی هستند ، اتفاقی خجسته و کمیاب ست .
این نکته وقتی بیش تر به چشم می آید که می بینیم شعر امروز ما با همه خوبی و بدی و پستی و بلندی اش چیزی به نام عشق کم دارد . عشق که عنصر کلیدی تمام ادبیات هزار ساله ی فارسی ست سال هاست از شعر ما بار سفر بسته و غیبت اش به خوبی حس می شود . نا گفته نگذارم که نگاه من به شعر امروز، نگاه به جریان کلی و مسلطی ست که بر شعر ما سایه افکنده و همه چیز را زیر سیطره ی خودش در آورده و نشانه های ابتذال و انحطاط و ویرانی در جای جای آن آشکارا پیداست اگر نه انگشت شمار شعرهای خوب از شاعران جوان و میانه سال را که چون پری رویان بی تاب از مستوری گه گاه از گوشه و کنار سرک می کشند یا از روزنی سر بیرون می آورند و چشم را در پرتو درخشش خود خیره می کنند نادیده نمی گیرم . این تک ستاره ها اما راه به جایی نمی برند و با یک گل هم بهار نمی شود ، تنها می توان با گوشه ی چشمی به این شعرهای خوب و درخشان امیدی یافت برای برون رفت از این شب تیره و به انتظار صبحی نورانی در آینده ی شعر فارسی نشست که فکر می کنم زبان غنی فارسی و فرهنگ دیرپای ایرانی هر چند زیر آوار انحطاط و فساد به نفس نفس افتاده است اما ظرفیت و درون مایه و ذخیره ی رسیدن به چنین صبحی را دارد و نشانه های پراکنده ، آینده ای روشن را به ما نوید می دهد.
غزل غزل های سلیمان با زبانی نرم و روان و زیبا که از قله های بلند کتاب مقدس سرچشمه گرفته است پیوندی محکم و استوار ست از عاطفه و اندیشه و تکنیک در بستر زبان. این کتاب باز آفرینی و باز خوانی کامل غزل های کتاب مقدس ست و خوب پیداست که دست نویسنده در این کار کاملن باز بوده است و می توانسته تا هر جا که می خواهد و می تواند در متن اصلی دخل و تصرف کند . در واقع این غزل غزل های م. روان شید ست ، نه آن چه در کتاب مقدس هست . کتاب مقدس از صافی ذهن و ضمیر مولف گذشته و کیفیت و سبکی دیگر یافته است. به ویژه رفتار او با زبان در این کتاب چیزی ست متفاوت از آن چه در اصل کتاب مقدس هست . در این جا او سبک و لحن و بیان خود را به کار گرفته و مهر و امضای خود را پای غزل غزل ها زده است. می توان گفت که مسعود امینی سر دلبران را در حدیث دیگران گفته است . این مجموعه کاری ست که از تجربه های زنده و بی واسطه و واقعی شاعر سرچشمه گرفته است و همین ست که از آن اثری ساخته زنده و پویا و جان دار که از جان بر می آید و بر جان می نشیند . روان شید شهود عاشقانه ی خود و تجربه های درونی اش را با استفاده از کتاب مقدس منتقل کرده است. اما چرا او برای انتقال تجربه های عاطفی و عاشقانه اش غزل غزل های سلیمان را انتخاب کرده است که پیش از این هم در زبان فارسی منتشر شده بود به ویژه که او در این کار دست به ترجمه هم نزده است تا بگوییم می خواسته ترجمه ای متفاوت یا برتر ارائه دهد . برای پاسخ به این پرسش از گفته ی کندیاک مدد می گیرم . او می گوید : توجه ما بی درنگ بر آن چیزی متمرکز می شود که از لحاظی با ما در ارتباط باشد ، یعنی چیزی که نیازها یا خواسته های ما را بر آورد . به طور مشابه نیازها و خواسته های ما تعیین کننده ی جهت حافظه ی ما هستند . نیروی حافظه را نمی توان بر اساس تداعی مکانیکی ایده ها تبیین کرد . بل که انگیزه ها و خواهش های انسان آن را تعیین می کند و جهت می بخشد . این نیاز انسان ست که ایده های فراموش شده ی معینی را از تاریک خانه ی حافظه فرا می خواند و باعث می شود که آن ها حیاتی دوباره بیابند . نیاز ، آفریننده ی ایده هاست و همان نیازها موجب تولد دوباره ی آن ها می شوند .۱
منظورم از آوردن این نقل قول آن ست که همان طور که اشاره کردم نشان دهم که مولف در جریان سیر و سلوک درونی و عاشقانه ی خود به جایی رسیده که برای بیان دغدغه ها و یافته های اش به جز کتاب مقدس که طبق آن چه در پیش گفتار کتاب آمده سال ها با آن مانوس و دم خور بوده است نمی توانسته از راه دیگری آن ها را واگویه کند و اسرار درون را باز تاباند به همین دلیل بازخوانی و بازسرایی غزل غزل ها تنها یک بازخوانی مکانیکی و ساده از کتاب مقدس نیست که نویسنده ، خود در آن حضور نداشته باشد و تنها منتقل کننده ی تجربه های دیگران باشد بل که بیان جان مایه و محصول تجربه ی یک عمر شاعرانه گی و زندگی با زبان و ادب و عشق ست و همین ست راز تاثیر گذاری این کتاب و قدرت و قوت زبان و اندیشه و عاطفه اش .
غزل غزل ها به تقریب برای نخستین بار در شعر و ادب فارسی تصویری از معشوق ارائه می دهد متفاوت از آن چه تا کنون در شعر عاشقانه ی فارسی بوده است . معشوق شعر کلاسیک فارسی چه در بخش عرفانی اش و چه در بخش عاشقانه های زمینی و جسمانی اش همیشه چیزی بوده فراتر از حس و عینیت . چیزی ذهنی و دور از دست . حتا در منظومه های عاشقانه ی نظامی و منظومه هایی چون ویس و رامین و مشابه آن حضور معشوق بی واسطه در شعر حس نمی شود . معشوق وجودی ست انتزاعی و دور از دست که در پس پشت ذهن اشراقی عرفانی شاعر قرار گرفته حتا اگر شاعر عارف نباشد و هر چند که از اعضای بدن مثل زلف و خال و خط و لب و چشم و ابرو سخن رفته باشد . برای نمونه وقتی نظامی در لیلی و مجنون می گوید :
چشم اش نه به چشم یار ماند
روی اش نه به نو بهار ماند
هر چند که این یک شعر عرفانی نیست و به اعضای بدن معشوق اشاره می کند اما نه چشم و نه روی یار هیچ کدام در ذهن ما تصویر واقعی چشم و رو را نمی نشاند و حضور معشوق حضوری غیر فیزیکی و نا ملموس ست که تنها پرهیب رنگ و رو رفته و بی جانی از آن را ، آن دور ها در پس پرده ی ابر می بینیم . معشوق شعرهای عرفانی هم که یکسره انتزاعی و ذهنی ست و چشم و گوش و قد سرو و لب و دست یار همه جنبه ی مجازی و استعاری دارد و به قول حافظ لطیفه ای ست نهانی که در وهم نگنجد . خوب این سرنوشت کل ادبیات کلاسیک ما تا پیش از بر آمدن نیما و دوران مدرن ست که در آن انسان از اساس انسانی کلی و استوره ای و ماورایی ست تا چه رسد به معشوق و تنها در شعر نیما و پیروان اوست که انسانی دیگر متولد می شود و حضور پر تپش زندگی این جهانی و تمام عناصر آن به خوبی ملموس و دست یافتنی می شود ، اما خود نیما که استاد شعر مدرن و زمینی یا به تعبیری سکولار در ادبیات ماست ، چندان شعر عاشقانه ای ندارد و عاشقانه های کسانی چون توللی و مشیری و نادر پور و امثال آنان هم اگر چه با عاشقانه های ادبیات کلاسیک ما متفاوت ست اما بیش تر صبغه ی نوعی رمانتیسیسم اروپایی در آن ها به چشم می خورد که از پشتوانه ی شعر و ادب اصیل ایرانی جز در زبان برخوردار نیست و بیش تر تحت تاثیر نهضت رمانتیک های فرانسه و کسانی چون بودلر و مالارمه و لامارتین ست که در آن روزگاران مطرح و تاثیر گذار بوده و بخشی از آن از راه ترجمه به ایران منتقل می شده است . عاشقانه های شاملو هم که به تقریب به همان راه ادبیات کلاسیک می رود . معشوق شعر شاملو هم انسانی کلی و دست نیافتنی ست گیریم که زاویه ی دید در این جا کمی تغییر کرده باشد و عرفان در کار نباشد اما باز هم معشوق در شعر شاملو چندان زمینی نیست و ویژگی های آرمانی دارد .
در غزل غزل ها اما ماجرا چیز دیگری ست . معشوق در این منظومه نه آن معشوق عرفانی و انتزاعی شعر کلاسیک ست و نه معشوق شعرهای رمانتیک شاعران دهه ی ٢٠ و پس از آن . معشوق غزل غزل ها چیزی ست در میانه ی آسمان و زمین . هر چند حضور معشوق در این کتاب حضوری ملموس و عینی و آشکار ست اما عشق غزل غزل ها عشقی والا و به غایت معنوی ست که با آن معشوق شعرهای رمانتیک به کلی متفاوت ست .
احساس می کنم در کوچه ها ، پس کوچه ها
لا به لای زمین دور از خدا باید بیابم ات
لا به لای زمین تلخ
لا به لای زمین زنگی.
در این عاشقانه ی والا حتا وقتی که سخن از ران و لب و دهان و چشم و دست و پا و ساق و دیگر اعضای بدن می رود شعر جنبه ای اروتیک و جنسی پیدا نمی کند و چیزی از شکوه و والایی شعر و عشق کم نمی شود :
دهان اش زیباست
لبان اش شیرین تر از شراب
شیرین تر از شراب ست لبان مهربان محبوب من
یاران !
چشم ها ، لب ها ، دست ها ، پاهای ات را
رمه ی جان ات را عریان کن.
ستون سپید گردن ات زیباست
درون پیراهن ات زیباست محبوب من
آه این لبان اوست
بوی اوست
بانوی من
بیرون از پیراهن اش زیباست
درون پیراهن اش زیباست...
اوست بانو و محبوب من
با بازوانی بلند و کشیده به ارزش زر
ساق هایی به سان ستونی از مرمر ناب.
بخرام و بیا
مرمر ناب ران های سپید ات را جز اراده ی ملکوت
از کدام صنعت گر کدام دره ی پیر باید شنید
می بینیم که درست در کنار ران های سپید ، ملکوت می نشیند و همین شعر را از شعرهای رمانتیک اروتیک دور می کند و به آن والایی و شکوه و عظمت می بخشد . نگاه عاشق در این شعرها نگاهی متعالی و عظمت طلب اما انسانی و زمینی ست . یکی از ارکان این منظومه معنویت ست ، معنویتی متعالی و انسانی و ناب که به دور از شریعت رسمی و قوانین خشک آن در ساحت عشق جلوه گر شده است . معشوق در این جا مقدس و تابناک و آسمانی و در عین حال زمینی ست اما نه آن تقدسی که در شعر عرفانی ما بود و کسی را به آن دست رسی نبود . گویی خدا از آسمان به زمین آمده است و در پیکر معشوق تجسم و تجسد یافته است و دارای جسم و بعد شده و در چارچوب زمان و مکان لمس می شود :
محبوب من هم چون غزال بچه ای تیز پا
می رقصد ، می خواند ، نگاه می کند ، عریان می کند
خدا را در تن اش عریان می کند
می بینم اش
اوست اینک خداوندگار یکه
روی زمین.
در این جا معشوق خداگونه شده یا خداوند زیبا به زمین آمده است و در پیکر معشوق جلوه گر شده است و عاشقِ بی پروا و جسور ، بی ترس از محتسب و داروغه و عسس و بدون بیم از متولیان مذهب و متشرعان قشری ، بی آن که همچون شاعر شعر کلاسیک ما به استعاره و مجاز و تمثیل پناه ببرد و در ذهنیات غوطه ور شود و پیوسته سرنوشت وحشت آور حسین منصور حلاج را پیش چشم داشته باشد و خدای نهان شده در جبه اش را از سر ترس انکار کند و در دامن شطح و طامات و مجاز بغلتد می گوید :
محبوب من چنان در آغوش ام می کشد
چنان که خدا جهان را
چنان که او مرا ...
حالا من ام که به شادی
خطاب اوی ام
خداست او
مرا به نام کوچک ام می خواند.
خداوند متجسم در پیکر معشوق یا معشوق خدا شده چنان سرشار از زیبایی و معنویت ما را به خود می خواند که وقت آن ست حافظ وار بگوییم :
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوش ام کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
و در پایان بیافزایم که غزل غزل های م. روان شید ترکیبی ست از معنویت شرقی / عبری و معنویت ناب ایرانی که از پس هزاره ها ، از میترا و زرتشت و مانی گرفته تا عرفان و تصوف ایرانی اسلامی و مولانا و فردوسی و خیام و حافظ ، و تا نیما و شاملو و سپهری و فروغ به ما رسیده است و زبان اش هم وامدار زبان این بزرگان و فرهنگ کهن فارسی ست . زبانی زنده و پویا و منسجم و یکدست و پر تپش .
غزل غزل های سلیمان همان طور که در آغاز این مقاله اشاره کردم در برهوت شعر این روزگار و در غیاب عشق در ادبیات امروز ما اتفاقی خجسته و کمیاب ست که می تواند جان خسته و تشنه و غبار آلود ایرانی معاصر را چون آبی خنک و گوارا سیراب کند . می توان دمی در سایه سار خنک غزل غزل ها نشست و اندوه جهان به می فرو شست.
یله بر نازکای چمن
رها شده باشی
پا در خنکای شوخ چشمه ای
و زنجره
زنجیره ی بلورین صدای اش را ببافد.٢
۱- فلسفه ی روشن گری ، ارنست کاسیرر ، ترجمه ی یدالله موقن ، انتشارات نیلوفر ، چاپ اول ، بهار ۱۳٧٠ ، صفحه ۱٧۴
٢- دشنه در دیس ، احمد شاملو ، انتشارات مروارید ، چاپ چهارم ، ۱۳٧۶ ، صفحه ٢۶
.gif)
haftan.khabgard.com/literature/?page=15