خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
انوشه ی فضایی یا یک خود فریبی دیگر ؟
باز هم باد آمد آمد و بوی عنبر آورد . این بار هم ما ایرانیان پیشرو و تحول خواه که در زندان تنگ جمهوری اسلامی و در زندان تنگ و تاریک سنت و فرهنگ ایرانی اسلامی گرفتار آمده ایم رو دست خورده ایم و گرفتار خود فریبی و تنگ دستی دیگری شده ایم . این بار ما ایرانیان تحصیل کرده و آزار دیده ی امروزی که به دنبال راه فراری از این بن بست تاریخی می گردیم انوشه را علم کرده ایم تا بل که دستی از غیب برون آید و کاری بکند و افسوس از این همه خود فریبی و خودشیفته گی و خود بزرگ بینی.
آیا به فضا پرتاب شدن انوشه انصاری – اولین زن ایرانی فضا نورد – که به فضا رفت برای ما ایرانیان افتخار عظیمی ست ؟ آیا این اتفاق مایه ی امید و سربلندی ست ؟ آیا ما این بار هم مثل مورد شیرین عبادی و صدها مورد از این دست فریب امپراطوری خبری ، فرهنگی ، هنری ، سیاسی و اقتصادی جهانی را که به دنبال مقاصد خود ست نخورده ایم ؟ چرا ما ایرانیان خود شیفته و خود بزرگ بین که به قول صادق هدایت در چاهک دنیا زندگی می کنیم هر بار به بهانه ای منتظر فرصت هستیم تا خودمان را آقای دنیا و برترین انسان ها معرفی کنیم ؟
امروز ماجرای زنی به نام انوشه انصاری که نام کوچک صد در صد خالص ایرانی و به تمامی ناب پهلوی / باستانی اش ، به معنای بی مرگ و جاودان ست و در این دوران ایرانی کش و به ذلت و خفت و پستی افتادن ایرانی ، یاد آور نام فروهرها و انوشیروان عادل ساسانی ست و به خوبی تحریک احساسات میهنی و ملی می کند ، نشان می دهد که حریف روان شناسی اجتماعی ، فرهنگی ، سیاسی اش در اوج فعالیت و شکوفایی ست . در مورد پیشین هم سوژه ی مورد نظر زنی بود با نام صد در صد ایرانی که معشوقه ی خسرو پرویز پادشاه رشک بر انگیز و افسانه ای ایران پیش از هجوم بنیان کن عرب را به ذهن متبادر می کرد ( شیرین عبادی ) و دیدیم که جایزه ی نوبل اش به هیچ درد ما نخورد جز افتخاری پوشالی که تنها بر توهم ما افزود.
اما آیا پرتاب انوشه انصاری به فضای بی کران و لایتناهی کم ترین سود و منفعتی برای ما ایرانیان گرفتار و در بند دارد ؟ پاسخ روشن من به تمامی منفی ست . آخر این اتفاق کدام یک از مشکلات تاریخی ، فرهنگی ، سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی ما را حل می کند ؟ انسانی ایرانی نژاد و ایرانی تبار که ٢٢ سال پیش از وطن اش خارج شده و در دایره ی فرهنگ و آموزش و اقتصاد نظام جهانی / آمریکایی قرار گرفته و دیگر شهروند آمریکایی به حساب می آید ، چه دخلی به ما دارد ؟ به ما چه که او به فضا رفته است ؟ این مورد هم مصداق همان اصطلاح معروف ست که : من آنم که رستم بود پهلوان . ما ایرانیان نگون بخت که در اولین ساعت های صبح ، در گرما و سرما برای خریدن یک بطری شیر دولتی که ٢٠٠ تومان ارزان تر ست در یک صف چند صد متری می ایستیم کجا و زنی ایرانی که ١٨ میلیارد تومان خرج کرده تا نام اش در صدر اخبار رسانه های جهانی باشد کجا ؟! ما ایرانیان بزرگ و پر افتخاری که برای گرفتن یک کاسه حلیم بادمجان نذری و غیر نذری ساعت ها در یک صف ٢ کیلومتری می ایستیم تا فریضه ی مذهبی مان را با آن افطار کنیم کجا و خانم میلیاردر ایرانی / آمریکایی که این بار برای ما لقمه گرفته اند کجا ؟!! ما ایرانیان شجاع و با شکوه و متمدن که زندگی مان را وقف چاه های دو قلوی جمکران می کنیم و مانند ولادیمیر و استراگون – شخصیت های بارز نمایش نامه ی ساموئل بکت – زندگی مان در پوچی و نکبت و بیهودگی می گذرد و تا آخر عمر در انتظار موهوم آمدن گودو هستیم کجا و خانم زیبای میلیاردر آمریکایی / ایرانی کجا ؟ ما ایرانیان فریب خورده و بیچاره ای که هر روزه گرفتار هزار و یک حیله ی حکومت مستبد مذهبی هستیم و به راحتی به تمامی آن فریب ها تن می دهیم کجا و خانم میلیاردر آمریکایی / ایرانی که نام اش هویت اصیل ایرانی را یدک می کشد و نام فامیل اش هویت اصیل اسلامی را که یادآور انصار رسول الله ست و خودش ترکیبی از هویت ایرانی / اسلامی ست ، کجا ؟!!
مگر در این دیار گل و بلبل ، خود رو به ظاهر ملی را که چهل تکه ی مونتاژ شده و به هم چسبانی از تکنولوژی های دست چندم وارداتی ست و تنها به یک نام اصیل ایرانی ( سمند ) مزین شده است و هرگز در حد استانداردهای جهانی نیست و هر روز در جاده ها حادثه می آفریند با چهار یا پنج برابر قیمت به ما غا لب نمی کنند ؟ و مگر ما ایرانیان شریف و وطن دوست و پیشرفته و نابغه به راحتی به این امر تن نمی دهیم و ساعت ها در صف نمی ایستیم تا برای خودرو ملی ثبت نام کنیم و بعد هم هر ماه سه چهارم چندر غاز حقوق مان و نان زن و بچه مان را برای قسط های ماهانه ی آن می پردازیم و جیب مافیای خون آشام اقتصادی نظام اسلامی را پر می کنیم ؟ آیا انوشه انصاری هم همان چهل تکه ی مونتاژ شده ی وارداتی نیست که تنها نام ایرانی به خود گرفته است و سهم اش از ایران و ایرانی همین نام اصیل و باستانی ست و نقش مهمی در خود فریبی ما ایرانیان خود شیفته بازی می کند ؟ آیا او روی دیگر سکه ی جوانان دانشمند و دانش پژوه ایرانی نیست که اورانیوم غنی می کنند و اتم می شکافند ؟ جز این ست که او تنها نام و هویت ایرانی را یدک می کشد ؟ دیگر چه ؟ باز هم ما گرفتار این پندار باطل شده ایم که هنر نزد ایرانیان ست و بس ! باز هم در این توهم باطل غوطه می خوریم که ما برترین و بزرگ ترین ملت جهان هستیم و دیگران حق ما را خورده اند !
ما باز هم شروع کرده ایم با فن و هنر و دانش دیگران قیافه گرفتن و خود را به رخ کشیدن ! تکنولوژی و دانش و فن و هنر از غربیان از خدا بی خبر ! و آن وقت میوه و حاصل اش از آن ما ایرانیان موحد و پاک و رند و زرنگ ! من می خواهم بدانم خانم انصاری چه هنری کرده که در سیستم فرهنگی و آموزشی آمریکا و با داشتن ثروتی فراوان آموزش دیده و دست آخر در فضا پیمای آمریکایی که به یقین ذره ای از ساخته شدن و به وجود آمدن اش اطلاع ندارد نشسته و به فضا پرتاب شده است ؟ به جای او می توانستند هر آدمی را از گوشه کنار این دنیای پهناور بگذارند و پرتاب کنند ، چه گندم گون هندی باشد یا سیاه آفریقایی یا زرد چینی یا سفید و بور اروپایی ، بی توجه به دانش و هنرش . حتا می شود دور از جان خانم انصاری و بلا نسبت او حیوانی را در سفینه گذاشت و پرتاب کرد ، همان طور که پیش از این ، همراه فضا نوردان ، میمون دست آموز هم فرستادند . آیا این هنر و دانش از آن میمون بی نوا بود ؟! و آیا درست بود که جامعه ی میمون ها به خود ببا لند و به جهان فخر بفروشند ؟ این چه افتخاری ست ؟ آیا بازگشت خانم انصاری از فضا کدام گره ی علمی را باز کرد و منجر به کدام اکتشاف علمی در راه پیشرفت بشریت شد ؟ آیا اگر او این ١٨ میلیارد تومان ناقابل را صرف ساختن بیمارستان و ایجاد امکانات رفاهی در فقیر ترین و محروم ترین مناطق ایران که از پیش پا افتاده ترین و ابتدایی ترین حقوق انسانی محروم اند می کرد یا آن را به مصرف آدم های بی بضاعتی می رساند که هر روزه در این دیار متمدن باستانی برای گذران زندگی شان کلیه می فروشند یا به مصرف تقویت نهاد های مدنی و دموکراتیک برای مبارزه با استبداد می کرد یا به مصرف کارهای فرهنگی و کمک به اهل قلم و فرهنگ و هنرمندان می کرد فضیلت بیش تری به حساب می آمد و از اهمیت بیش تری برخوردار بود یا حالا که این پول هنگفت را صرف سفری کرده است که پیش تر از این دیگران هم کرده بودند و هیچ به آن ها افزوده نشده است .

این بلند پروازی های کاذب به ما نیامده . هنوز در بسیاری از مناطق ایران آب آشامیدنی نیست . هنوز مراکز بهداشتی و درمانی در بسیاری از روستاها و مناطق محروم وجود ندارد . کنار خیابان های شهرهای بزرگ ما را طناب کشیده اند و برای چند دقیقه توقف خودروهای شهروندان این دیار عجایب که همه نوع مالیات و عوارض شهرداری می پردازند و نفت و گاز و منابع با ارزش زیر زمینی شان در ارزش های میلیارد دلاری چپاول می شود به نام پول پارکینگ باج سبیل می گیرند . هنوز در شهرهای بزرگ ما هم وطنان متمدن و آگاه و با فرهنگ مان در مراسم عزاداری پا برهنه می دوند و گل به سر می مالند و قمه می زنند و جنگ حیدری / نعمتی راه می اندازند و به سنت عهد جاهلی در انظار عمومی و جلوی چشم زن و بچه ی مردم شتر قربانی می کنند . آن هم با چه روش فجیعی . حیوان بیچاره را طناب پیچ می کنند و در میان نعره های دل خراش و تکان دهنده اش که مو به تن آدم راست می کند و نهایت عقب ماندگی را می رساند ، با ضربه های چاقو از پا در می آورند و جالب آن که این می شود نمایش عمومی و تئاتر و سینمای مومنین و مومنات آزاده و دلیر و متمدن ما ! آن هم کجا ؟ فکر نکنید این اتفاق در ده کوره ای دور افتاده و قرون وسطایی می افتد ! نه . خودم با چشم خودم این منظره را در دومین و بزرگ ترین شهر ایران پس از پایتخت و در پایتخت فرهنگی جهان اسلام ! – اصفهان نصف جهان – دیده ام . هنوز این جا مردم ما برای یک کاسه آش نذری یا یک لیوان شربت یا بستنی مفتی سر و دست می شکنند و برای چند ساعت اضافه کاری در اداره های دولتی تمام ارزش های انسانی و اخلاقی را زیر سئوال می برند . در سراسر رفتار بسیاری از شهروندان ما فساد و اختلاس و رشوه گیری و دروغ و ریا کاری و تظاهر مذهبی و چشم و هم چشمی و تملق و مداهنه بیداد می کند . ما و انوشه ی فضایی ؟! ما و شکافتن هسته ی اتم و اکتشافات علمی و لقمه های بزرگ تر از دهان ؟! چرا واقعیت ها را نمی بینیم ؟ چرا همیشه دچار توهم و خود بزرگ بینی و خود شیفته گی هستیم ؟ ما که هستیم ؟ چه هستیم ؟ واقعیت زندگی امروزمان چیست و کجای کاریم ؟ واقعیت ایرانی امروز خلاصه می شود در انوشه ی فضایی که به هیچ دردمان نمی خورد و در اکتشافات قلابی اتمی مان و جوانان دانشمند مان و تصویرهای دروغین و مبالغه آمیز بر ساخته ی حاکمیت و برخی هم وطنان خود شیفته یا در این تصویر جان کاه ، تکان دهنده و ظلمت سوز ی که یکی از بزرگ ترین هنرمندان و متفکران ما ، یکی از پاک ترین فرزندان ایران زمین که در ایران دوستی و وطن پرستی اش ذره ای شک و شبه نیست می آفریند ؟ از زبان خود او بشنوید :
فساد نژاد ما از بچه و پیر و جوان اش پیداست . همه مان ادای زندگی را در آورده ایم ، کاشکی ادا بود ، به زندگی دهن کجی کرده ایم ! اگر چه به قدر الاغ چیز سرمان نمی شود و همیشه کلاه سرمان می رود اما خودمان را باهوش ترین مخلوق تصور می کنیم . همیشه منتظر یک قلدریم که به طور معجزه آسا ظهور بکند و پیزی ما را جا بگذارد ! این هوش ما در هیچ یک از شئون فرهنگی یا علمی و یا اجتماعی بروز نکرده است . هنرمان لوله هنگ ، سازمان وزوز جگر خراش ، فلسفه مان مباحثه در شکیات و سهویات و خوراک مان جگرک است . نه ذوق هنر ، نه شادی ، همه اش دزدی ، کلاه برداری و روضه خوانی ! ما در حال تعفن و تجزیه هستیم ، از صوفی و درویش و پیر و جوان و کاسب کار و گدا ، همه منتر پول و مقام هستند . آن هم به طرز بی شرمانه ی وقیحی ، مردم هر جای دنیا ممکن ست که به یک چیز و یا حقیقتی پای بند باشند مگر این جا که مسابقه ی پستی و رذالت می دهند . دوره ی ما دوره ی تحقیر و اخ و تف است ! این جا وطن دزد ها و قاچاق ها و زندان مردمان اش ست . هر چه این مادر مرده ی میهن را بزک بکنند و سرخاب سفیداب بمالند و توی بغل یک آلکاپن بیندازند ، دیگر فایده ندارد ، چون علایم تعفن و تجزیه از سر و روی اش می بارد . زمامداران امروز ما دوره ی شاه سلطان حسین را رو سفید کردند . در تاریخ ما ننگ این دوره را به آب زمزم و کوثر هم نمی شود شست . ما در چاهک دنیا زندگی می کنیم و مثل کرم در فقر و ناخوشی و کثافت می لولیم و به ننگین ترین طرزی در قید حیاتیم و مضحک آن جاست که تصور می کنیم بهترین زندگی را داریم ! ١
یادش به خیر حافظ بزرگ که می سرود :
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بی خبر نرود
دلا مباش چنین هرزه گرد هر جایی
که هیچ کار ز پیش ات بدین هنر نرود
١- صادق هدایت ، رمان حاجی آقا ، چاپ جدید سال ٢٥۳٦ ، انتشارات جاویدان . صفحه ٧٥