از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده می برن کوچه به کوچه
بابک بیات هم رفت . حیف . حیف ...
یک چند در این بساط بازی کردیم
باز هم نزدیک انتخابات شد و بحث بر سر شرکت یا عدم شرکت در انتخابات بالا گرفت . من بر آن نیستم که برای مردم ایران نسخه بپیچم و توصیه ای به آن ها کنم که در انتخابات شرکت کنند یا نه . مردم ایران سیستم فکری و ساز و کار خودشان را دارند و گوش شان به حرف ما چند نفری که در اینترنت در دفاع از شرکت یا عدم شرکت در انتخابات مقاله می نویسیم بدهکار نیست . از این گذشته نباید فراموش کرد که امروز تمام رسانه های داخلی در کنترل حاکمیت و به ویژه گروه راست افراطی ست . از مطبوعات گرفته تا بسیاری از سایت های اینترنتی و دانشگاه ها و مدرسه ها و مراکز آموزشی تا تریبون های نماز جمعه و مهم تر از همه سازمان گسترده ی صدا و سیما که در سمت و سو دادن حرکت مردم ایران بی تاثیر نیستند. به ویژه این کلان رسانه امروز نقش مهمی در مهندسی افکار عمومی بازی می کند و سر و صدای چند سایت اینترنتی و تلویزیون یا رادیوی ماهواره ای در آن همه هیاهوی داخلی گم می شود .
به نظر من بحث شرکت در انتخابات در ایران امروز دیگر به کلی منتفی ست . پس از ماجرای انتخابات ریاست جمهوری نهم و به ریاست گماردن محمود احمدی نژاد شرایط به کلی دگرگون شده است . دیگر حتا ماجرای انتخاب بین بد و بدتر که در سال های اخیر منطق اصلاح طلبان و طرفداران شرکت در انتخابات را شکل می داد سپری شده است. با پیروزی احمدی نژاد در انتخابات سال 84 فاز جدیدی از مشارکت مردم و سیاست ورزی آغاز شد . باید چنین گفت که این انتخاب پیام روشنی بود از سوی حاکمیت به مردم ایران به ویژه اصلاح طلبان و اقشار فرهیخته و فرهنگی . پیام روشنی که در واقع واکنشی بود از سوی حاکمیت و جناح راست افراطی در پاسخ حرکت مردم در دوم خرداد 76 . با نشستن احمدی نژاد بر مسند ریاست جمهوری دیالوگ انتقادی ( کنش و واکنش ) بین حاکمیت و مردم تکمیل شد . دوم خرداد 76 و انتخاب آقای خاتمی در واقع پیامی بود از سوی مردم به حاکمیت و آن این که ما شما را نمی خواهیم . همان نه بزرگ نسبت به حاکمیت که بسیار مشهور شد و داستان اش بر هر سر بازاری نقش بست . اما لایه ی راست افراطی که در آن انتخابات باخت تمام نیرو و توان خود را به کار بست تا آن جنبش را به شکست بکشاند و با بی عرضه گی و ناتوانی و ترس و هراسی که در خاتمی بود و اشتباهات فاحش اصلاح طلبان و مشکلاتی که در بنیان های تئوری هاشان وجود داشت به راحتی در این کار توفیق یافت . حاکمیت اما به شکست این جنبش و به یاس و افسردگی کشاندن آن همه شور و شوق و امیدی که پس از دوم خرداد 76 پدید آمده بود بسنده نکرد و بر آن شد تا پاسخ آن نه بزرگ را محکم تر بدهد و سیلی ای را که خورده بود به شدید ترین شکل ممکن به حریف باز پس بزند و او را سر جای خود بنشاند . آن پاسخ شدید و خشونت آمیز که برخی آن را یک کودتای آرام تلقی کردند همانا به کرسی نشاندن محمود احمدی نژاد بود .
این که احمدی نژاد از چه طریقی به ریاست جمهوری رسید ، با تقلب گسترده یا با عوام فریبی یا طرفندهای ریز و درشت حاکمیت و .... چندان مهم نیست بل که نفس به کرسی نشستن چنین شخصی که کم ترین وزن و اعتبار سیاسی و فرهنگی را دارد یعنی به سخره گرفتن مردم و انتخابات و مشارکت و نظم سیاسی . حاکمیت سیلی خورده می توانست به جای او آدم های دیگری را از خودی ها بگمارد که وزن و اعتبار و شایستگی بیش تری داشتند از علی لاریجانی و برادرش محمدجواد گرفته تا احمد توکلی تا محمد باقر قالی باف یا مهندس باهنر یا عسگراولادی یا بادام چیان یا .... و به این ترتیب حاکمیت را یکپارچه کند و از شر اصلاح طلبان راحت شود و کابوس دوم خرداد را به فراموشی سپارد . اما بالا کشیدن احمدی نژاد آن هم با تقلب گسترده ای که سرنخ های اش چندی پیش از اعلام نتایج از سوی خود حاکمیت داده شده بود و هیچ میل نداشت آن را پنهان کند پیام آشکاری بود به مردم ایران به ویژه اقشار فرهنگی و دانشگاهی و اصلاح طلبان که : « آری ما هر کاری دل مان بخواهد می کنیم و می توانیم بکنیم . بله ما تقلب کردیم . کلاه سر مردم گذاشتیم آن هم در روز روشن و خیلی علنی و هیچ هراسی نداریم که آن را پنهان کنیم وحالا داریم به ریش تان می خندیم . تا شما باشید دیگر به ما نارو نزنید . حالا هر کاری می خواهید بکنید و هر چه می خواهید بگویید . همین ست که هست !! » . این اتفاق درست ادامه ی رویه و سیاستی ست که حاکمیت در سال های اخیر در ماجراهای مختلف در پیش گرفته است . در ماجرای قتل های زنجیره ای وقتی سر و صدا ها حسابی بلند می شود حاکمیت به راحتی و با خونسردی می گوید این قتل ها کار دشمن بوده است و محفل خودسری که درون وزارت اطلاعات وجود داشته دست به این کار زده است . در ماجرای کوی دانشگاه پس از چند ماه برگزاری دادگاه و به بازی گرفتن مردم و سرگرم کردن شان سرانجام اعلام می شود در این ماجرا تنها یک ریش تراش برقی توسط یک سرباز نیروی انتظامی ربوده شده است ! به همین راحتی ! دقت کنید ابعاد گسترده ی این فاجعه تنها به ربوده شدن یک ریش تراش فرو کاسته می شود ! در ماجرای زهرا کاظمی پس از یک هفته تحقیق و تفحص ریاست محترم جمهوری اصلاح طلب و آن همه جنجالی که به وجود آمد ، 18 صفحه در چگونگی قتل خانم کاظمی گزارش می شود و پس از آسمان و ریسمان بافتن فراوان علت قتل چنین اعلام می شود : برخورد جسم سخت با سر یا سر با جسم سخت ! و هر چه پیش می آییم بر شدت این طنز افزوده می شود و همه چیز هر چه بیش تر در گرداب طنز تلخ سیاسی و ریشخند و تمسخر فرو می رود . مگر چند ماه پیش نماینده ای که از سوی حاکمیت برای شرکت در همایش حقوق بشر به ژنو فرستاده شد سعید مرتضوی نبود ؟ دهن کجی و تمسخر از این بالاتر ؟ این بازی و دهن کجی را در انتخاب وزیران کابینه هم به روشنی می بینیم . محمد صفار هرندی یار شفیق سعید امامی و حسین شریعتمداری و سردبیر روزنامه ی کیهان که شهره ی عام و خاص است بر مسند کلیدی ترین و مهم ترین وزارت خانه که مستقیم مسئولیت فرهنگ و هنر بر دوش اوست قرار می گیرد . طنز تلخ و سیاه سیاسی از این بالاتر ؟ دهن کجی و تمسخر از این بالاتر ؟ یا نشستن محسنی اژه ای بر مسند وزارت اطلاعات و جامه ی وزارت پوشیدن مصطفا پور محمدی یار غار دیگر سعید خان امامی . این ها همه حرکت های حساب شده و معنا داری ست که از سر قصد و با هدف فرستادن پیام آشکار از سوی حاکمیت اجرا می شود آن وقت ما باز هم سرمان را بکنیم زیر برف ( قابل توجه کسانی همچون جناب سید ابراهیم خان نبوی که خواهان خفه شدن مخالفان شرکت در انتخابات و کشیدن زیپ دهان ها هستند و مطلق گرایانه حق سخنرانی
و سخن دانی را تنها در انحصار خود و هم فکران شان می دانند و بس چون که ایشان مجبور
هستند این انتخابات را ببرند !!!! 1 ) و بگوییم انشاالله گربه بوده است و خودمان را بزنیم به
کوچه ی علی چپ و با ژستی متفکرانه فرمان شرکت در انتخابات را صادر کنیم و آن را
وظیفه ی ملی و بین المللی بدانیم ! 2 به این خیال باطل که با حاکمیت مبارزه می کنیم و کاندید
خودمان ( کدام کاندید ؟ ) را بر می گزینیم ؟ چه خیالی چه خیالی می دانم / پرده ام بی جان
ست / حوض نقاشی من بی ماهی ست !
به هر روی امروز ما در شرایط ابسورد و پوچی سیاسی به سر می بریم . اکنون با شرکت در این بازی تنها در به سخره گرفتن خودمان توسط حاکمیت و ریشخند خودمان شرکت می کنیم و بس . در سال های گذشته زمزمه هایی شنیده می شد از سوی افراطی ترین لایه های حاکمیت همچون محمد تقی مصباح یزدی و یاران و هم فکران اش مبنی بر این که قصد دارند با مساعد شدن اوضاع قانون اساسی را تغییر دهند و بساط جمهوریت نظام و پارلمان را جمع کنند و حکومت را به یک حکومت اسلامی تمام عیار تبدیل کنند و پس از این ماجرا به جای جمهوری اسلامی ایران بگویند : حکومت اسلامی ایران . این خطری بود که بارها از سوی اصلاح طلبان هشدار داده می شد . به نظر می رسد که حاکمیت راست افراطی امروز بی آن که به طور رسمی دست به چنین کاری زده باشد و به ظاهر بساط جمهوریت را برچیده باشد و خود را با مخاطره مواجه کرده باشد و هزینه ی سنگینی بر خود تحمیل کرده باشد ، در عمل به این کار توفیق یافته است . چه نیازی هست که دیگر جمهوریت را تعطیل کنند ؟ با بر کشیدن شخصی به نام محمود احمدی نژاد که هیچ کس هرگز تصور ریاست جمهوری او را در مخیله نمی پروراند ، در عمل بساط جمهوریت بر چیده شده است . شیر بی یال و دم و اشکمی که خدا هم نمی توانست بیافریند ، آفریده شده است و امروز چون شاخ شمشاد بر تارک نهاد به ظاهر اجرایی ما ایرانیان نشسته است و هر روز هم گوهر فشانی می کند و ماجرایی تازه می آفریند . به این ترتیب دیگر شرکت در انتخابات به هیچ وجه معنا ندارد چون از اساس دیگر انتخاباتی وجود ندارد . آن روزنه ی بسیار کوچکی ( شرکت در انتخابات ) که پس از دوم خرداد 76 برای اعتراض و ابراز وجود مردم گشوده شده بود با ماجرای انتخابات دوره ی نهم ریاست جمهوری بسته شد .
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز
این مقاله در سایت فرهنگ و گفت و گو هم منتشر شده است : www.iranglobal.dk
1- کیف انگلیسی و کیف های مصری . سید ابراهیم نبوی . نشریه ی اینترنتی روز . 5 شنبه 2 آذر 1385
2- همان

.gif)
haftan.khabgard.com/literature/?page=15