تبليغاتX
شهبارا

شهبارا

فرهنگی ، ادبی ، اجتماعی

 

 

ماشین دودی تهران

 

از ماشین دودی تا متروی تهران و گدایان پست مدرن

 

 

در متروی تهران نشسته بودم و به سوی مقصد می رفتم . غرق خواندن کتاب بودم و حواس ام از محیط اطراف به کلی پرت بود . مترو تقریبن خلوت  و مسافران هم ساکت بودند . نرسیده به ایستگاه میرداماد  ناگهان با صدای ظریف زنانه ای  که بلند گفت : خانم ها ، آقایان ! ....  از دنیای قجرها  و پایتخت شاه شهید  به سرعت خارج شدم و تالاپ افتادم وسط قطار شهری تهران مدرن و بزرگ .

 نگاه کردم دیدم زن جوانی ست حدود 45 سال ، خوش تیپ و خوش بر و رو با شلوار جین و مانتوی مشکی کلاه دار و روسری قهوه ای که نصف موهای اش از آن بیرون بود . ایستاده بود وسط مترو در مرز دو واگن . در فاصله ی چند ثانیه ای که از خطاب « خانم ها ، آقایان » گذشت تا حرف اش را بزند ناگهان با خود فکر کردم که : اِاِاِاِاِاِ نکند برای مترو هم مثل هواپیما مهمان دار گذاشته اند و او آمده تا وضعیت جوی و درجه ی هوا و آلودگی شهر و ... را اعلام کند که  ادامه داد .... :  «  شوهرم تازه مرده ، بچه ام هم توی بیمارستانه ، اگه براتون ممکنه کمک کنید . خدا نگهدارتون باشه » . با تعجب نگاه کردم دیدم توی دست راست اش چند تایی اسکناس مچاله شده هست . مسافران همه سرها را انداخته بودند زیر و غرق پندارها و افکار خودشان بودند و غم و اندوهی بر نگاه ها و چهره ها سنگینی می کرد . کسی جرات نمی کرد سر بلند کند و به دیگری نگاه کند . هیچ کس هم دست توی جیب اش نکرد . زن کمی ایستاد و مکث کرد و بعد راه افتاد به سمت واگن بعدی . دزدانه از گوشه ی چشم نگاه کردم دیدم کمی جلوتر چند نفری به او کمک کردند و او گفت : « دست تون درد نکنه . تشکر . خدا شادی هاتونو ازتون نگیره » . مترو به ایستگاه رسید . توقف کرد و همه پیاده شدند . بلند شدم و غرق تفکر از واگن خارج شدم .

 اولین فکری که به ذهن ام هجوم آورد این فکر کلیشه ای بود که : ببین مملکت به چه روزی افتاده و عرق شرم از این که چه به روز هم وطن من آمده و.... که با هجوم افکار پراکنده ی دیگر آن پندار به تندی محو شد . بعد ناگهان با خودم گفتم : این حرف ها کدام ست ؟! مگر مملکت چه عیبی دارد ؟  چه قدر کوتاه بین و تنگ نظری ! چرا این قدر بدبین و کج بینی ؟ پیشرفت را ببین . این نشانی ست از توسعه . ببین گداها هم مدرن و پست مدرن شده اند ! مگر بد است ؟  پس عرق شرم را به سرعت پاک کردم  و سیلی از اندیشه ها در مورد پیشرفت و سیر مدرنیسم و تحول و ترقی به ذهن ام سرازیر شد . دیدم  به واقع عجب پیشرفتی کرده ایم . از زمان میرزا تقی خان و اصلاحات اش تا حالا و از در شمس العماره تا برج میلاد و از ماشین دودی تا این غول آهنی زیرزمینی این همه راه آمده ایم . و  بر من واضح و مبرهن شد که دیگر انصافن انرژی هسته ای حق مسلم ماست و دانشمندان جوان ما نباید بی کار بنشینند . پس پیش به سوی جشن بزرگ هسته ای یا به زبان عصر قاجاریه و ادبیات آن دوران : سرور و بهجت تخمیه  ( چون در حال حاضر دارم کتاب قبله ی عالم نوشته ی عباس امانت را می خوانم و در آن فضا هستم ) .

 

 قبله ی عالم به سلامت باد . رعیت به سامان ، سرحدات در امن و امان و دولت علیه پر توش و توان . حال می توانیم آسوده خاطر  و فارغ از دخالت و دسیسه ی اجنبی در معیت ذات اقدس شهریاری با موکب همایونی همراه با تجهیزات تخمیه و در کمال اقتدار به نخجیرگاه شویم و به عیش و عشرت بنشینیم . عمله ی طرب را می گوییم بنوازند .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 2:27  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

Pablo Picasso. The Visit (Two Sisters).

 

نجات دهنده در گور خفته است ؟

باز خوانی یک داستان به مدد روایت های  استوره ای

 

 

انار و کافور سومین داستان از مجموعه داستان عبور1 نوشته ی مریم رئیس دانا  ست. داستانی سورئالیستی با فضاهای اکسپرسیونیستی . فضا سازی خوب و جان دار داستان به مدد پرداخت خوب زبانی و کاربرد درست و به جای زبان و استفاده ی درست از عناصر و نشانه های داستانی و زبانی و گاه تصویری پدید  آمده است.

وقایع داستان در یک روز اتقاق می افتد . از صبح تا بر آمدن شب . زمان اما در این داستان زمانی خشک و ایستا و ساکن ست . انگار زمان یا جریان زندگی متوقف شده است . زمان در این جا مفهوم تاریخی و تقویمی خود را از دست داده است و انگار سیر دیگری  را از سر می گذراند .  داستان با صبح پاییزی داغ و سوزانی همچون داغی ظهر تابستان  آغاز می شود و با شبی سرد به سردی شب های زمستان پایان می یابد . شخصیت اصلی داستان که  در برزخی گرم و سوزان و هم سرد و یخ زده ( این پارادوکس و نظایر آن تمهیداتی هستند که نویسنده برای فضاسازی به خوبی از آن ها استفاده کرده است ) و در صبحی داغ  با صدای همهمه و شلوغی مردمی که از کوچه به درون اتاق می ریزد بیدار می شود و سراسیمه به ایوان می دود تا ببیند چه خبر ست و آن وقت که می رسد جسد خون آلوده ی دختر یا زنی را از پشت می بیند که به رو افتاده است . آن گاه متوجه می شود که او همین چند لحظه پیش خودش را از ایوان پرت کرده است پایین . وقتی روی دختر را می بیند ، می شناسدش و می فهمد که او کسی نیست جز خودش .

به این ترتیب انار و کافور  شرح خودکشی دختری ست که پس از این اتقاق خود بر سر جسدش حاضر می شود و پس از مرگ هم با خودش یا روان خودش روبرو می شود . داستان فضایی هولناک و خفه و سیاه دارد . عنصر کلیدی داستان که در سرتاسر آن جریان دارد مرگ ست . گویی داستان به جامعه ای بسته و سرکوب شده و راکد و مرده اشاره دارد . به شهر مرده گان . شهری که همه جا در آن گرد مرگ پاشیده اند و همه ی مردمان اش مرده اند. همه مرده های متحرک هستند . نعش هایی که سخن می گویند  :  « شاید نعش کش به موقع به بیمارستان می رسید و نعش زنده می ماند . یک نعش مثل بقیه ، نعشی که زنده می ماند ، حرف می زند ، غذا می خورد ، ازدواج می کند و بچه دار می شود . ص 21 » . این جا یاد تکه ای از شعر ایمان بیاوریم فروغ فرخ زاد می افتیم :  ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم / و آن گاه خورشید بر تباهی اجساد ما / قضاوت خواهد کرد 2.

 ابعاد اجتماعی  خودکشی و مرگ در این شهر مرده گان که در عین تابش آفتاب تند و داغ  ، تاریک و سیاه است ( دقت کنید به اشاره ی راوی در ابتدای داستان که تابش آفتاب داغ را درون اتاق دختر توصیف می کند و کمی بعد وقتی او را  درون ماشین نعش کش می گذارند و همه جا تاریک و سیاه ست )  و به قول مهدی اخوان ثالث  شب با روز یکسان ست3 و زمان از گردش ایستاده  وقتی آشکار تر می شود که ُرفته گر نارنجی پوش با جاروی بلندش دارد  استخوان های پوسیده و  خرد شده ی مرده ها را از خیابان جمع می کند . این اشاره ی راوی تکان دهنده است . مگر چند نفر در این شهر مرده بودند ؟ مگر بیش از یک دختر خودکشی کرده بود ؟ آشکار ست که مرگ و خودکشی دختر جنبه ای نمادین به خود می گیرد و خبر از وقوع یک فاجعه ی جمعی می دهد و پوسیدگی و خرد شدگی استخوان ها در اثر کهنه گی و گذشت زمانی بسیار طولانی نشانه ای ست از پوسیدگی و کهنه گی یک جامعه ی کهن با سنت هایی پوسیده و مرده . جامعه ای که سنت های نیکو و جاودانی اش به فراموشی سپرده شده و آن چه مانده سنت هایی هستند مرده و بی ارزش و پوسیده . از سوی دیگر استخوان پوسیده و خرد شده و کهنه نشانه ای ست از مردمانی همچون همان مرده گان هزاران هزار ساله ای که فروغ می گفت .

در تصویری سینمایی وقتی ماشین نعش کش برای بردن نعش می آید نور چراغ گردان ماشین در آن فضای تاریک  به در و دیوار و آدم ها و اشیا رنگ قرمز می پاشد . و با این تمهید حضور مرگ و خون و خطر و ویرانی  در این داستان هر چه بیش تر می شود و سپس حرکت ماشین با تعبیر « آژیر کشان » و « جیغ کشان » که می رود و دور می شود  بر شدت این فضای سیاه و هولناک می افزاید .

با وجود تمام فضاها و صحنه های سیاه و هول آور اما  پس زمینه ی داستان سراپا سیاه و هولناک نیست و  همچون عنوان اش ترکیبی از زندگی ( انار ) و مرگ ( کافور ) است و روزنه ای از امید و روشنایی از نیمه ی داستان گشوده می شود و رهایی و رستگاری را بشارت می دهد . در واقع جهان این داستان یک جهان کافکایی یا کامویی که بر اساس پوچ گرایی و یاس مطلق و قطع ارتباط با آسمان و معنویت بنا شده باشد نیست زیرا  از ذهن اشراقی و شهودی یک نویسنده ی ایرانی / شرقی سرچشمه گرفته است . ذهنی که پس زمینه های استوره ای و مذهبی دارد و با ذهن سکولار مدرن غربی به کلی متفاوت ست . در داستان نشانه ها و رمزگانی هست که بر وجود عناصر استوره ای دلالت می کند و به داستان ابعادی استوره ای می بخشد.

در داستان 3 نشانه یا موتیف استوره ای به چشم می خورد : 1- بازگشت روان مرده ( استوره ی بازگشت / نجات دهنده / زندگی بخش ) 2- انار( نماد زندگی و زایایی ) 3-  ُرفته گر پیر ( نماد مرگ و سفیر مرگ )  . اکنون به شرح هر یک از این نشانه ها می پردازم .

در باورهای  هند و آریایی و استوره های بین النهرین استوره ای هست که دلالت دارد بر بازگشت ایزدی از جهان مرده گان برای زندگی بخشی به زنده گان . این استوره در آیین ویشنو که شاخه ای از آیین هندوست ، استوره ی رامایانا ست که بزرگ ترین منظومه ی حماسی هند و به باور برخی صاحب نظران قدیمی ترین و بزرگ ترین منظومه ی حماسی جهان ست که متعلق به 10 هزار سال پیش ست . راما  ایزد / پادشاهی ست که نماد بارآوری و زایش و رویش و زندگی ست . او در اثر دسیسه ی دیوان به جهان دیگر می رود و باز نمی گردد . جهان پس از او خشک و بی حاصل و سرد می شود سپس برادر راما به سفارش سیتا همسر راما به جست و جوی او می رود و او را به جهان زنده گان باز می گرداند . در استوره ی کلدانی ایشتار و تموز هم که معادل داستان رامایانا ست ، تموز که نماد تابستان و گرما ست توسط زمستان که به شکل یک گراز وحشی در آمده بود کشته می شود . پس از آن همسرش ایشتار ایزد بانوی رویش و زایش و بارآوری و زندگی  به جست و جوی او به جهان زیرین می رود . به محض رفتن او جهان در تاریکی و تیرگی و سردی و سیاهی فرو می رود . این واقعه معادل  تغییر فصل و آغاز زمستان ست. پس از این ماجرا  خدایان پیکی به جهان زیرین برای باز گرداندن ایشتار می فرستند . سپس ایشتار و همسرش تموز پس از این که از هفت دروازه ای که به جهان مرده گان می رسید می گذرند و با آب حیات شست و شو می کنند به جهان زنده گان باز می گردند و دوباره زندگی و رویش و گرمی به جهان باز می گردد و این معادل پایان زمستان و آمدن بهار است . در استوره های زرتشتی / ایرانی ، داستان سیاوش ( ایزد / پادشاه )  به استوره ی رامایانا و ایشتر و تموز شبیه است . در رامایانا ، راما خودش دوباره به جهان زنده گان باز می گردد و موجب زندگی و باروری دوباره می شود . در ایشتار و تموز ایشتار باز می گردد و موجب زندگی دوباره می شود اما در داستان سیاوش ، پس از این که او در اثر دسیسه ی نامادری اش سودابه و افترایی که به او می زند از آزمون آتش بزرگ به سلامتی می گذرد به توران زمین پناهنده می شود و سرانجام به دست افراسیاب کشته می شود . پس از مرگ او فرزندش کی خسرو از سرزمین توران به ایران باز می گردد و طی نبرد بزرگی که به خون خواهی پدرش با افراسیاب می کند و او را می کشد و بر او پیروز می شود ، موجب نجات ایران می شود . به گفته ی دکتر مهرداد بهار تم اصلی رامایانا و تم اصلی سیاوش به تم اصلی خدای شهید شونده در آسیای غربی باز می گردد 4. ماجرای مصلوب شدن عیسا مسیح و باور بازگشت او توسط مسیحیان به عنوان نجات دهنده  نیز روایت دیگری از همین خدای شهید شونده است که تم دیگری از شبکه باورها و استوره های مشرق زمین را تشکیل می دهد .  این خدا شهید می شود اما دوباره باز می گردد و سلطنت خود را از سر می گیرد . در رامایانا خود راما باز می گردد و در داستان سیاوش کی خسرو باز می گردد و پادشاهی را از سر می گیرد. به گفته ی دکتر بهار ایرانیان باستان هر ساله چند روز مانده  به عید نوروز  آیین عزاداری و سوگ سیاوش را برگزار می کردند . خانم سیمین دانشور در رمان سو وشون5 اشاره می کند که این آیین هنوز در برخی مناطق استان فارس برگزار می شود . شاید تغییر فصل و آمدن فصل زمستان ارتباط با کشته شدن سیاوش داشته باشد و به همین دلیل ایرانیان در این فصل به سوگواری برای او می پرداخته اند . اما در آغاز فصل بهار ایرانیان بازگشت گرما و زندگی و رویش را به طبیعت جشن می گیرند و این مصادف ست با بازگشت کی خسرو که از تخمه ی سیاوش ست .  دکتر بهار می افزاید حاجی فیروز نوروزی ما بازمانده ی سنتی همان خدای شهید شونده است که روی سیاه اش نشانه ای ست از بازگشت از جهان مرده گان و لباس قرمزش نشانه ای ست از خون و زندگی مجدد 6.

در داستان انار و کافور  روان دختر مرده از جهان مرده گان باز می گردد و با یک سبد انار به سراغ همزاد یا جسم خود می آید . انار هم  نشانه و رمزگانی استوره ای ست . انار میوه ی مقدس زرتشتیان و هدیه ی میترا ایزد بانوی آفتاب ست . اسفندیار با خوردن همین اناری  که زرتشت برای اش آورده است به فردی رویین تن تبدیل می شود . انار میوه ای رازناک و پرده در پرده است که بیرون و درون اش بیان گر یک رنگی ست . شکافته اش به شعله ی آتش می ماند و هم رنگ شراب ارغوانی مغانی ست . موبدان و مغان زرتشتی از شاخه های نازک آن که به آن برسم می گویند در مراسم تشرف مذهبی استفاده می کردند . در مراسم تاج گذاری و به تخت نشستن پادشاهان ، در هنگام انتقال فره ی ایزدی از سوی اهوره مزدا به پادشاه ، موبدی با شاخه های برسم بالای سر او می ایستاد . این تصویر را در بسیاری از نقش برجسته ها از جمله نقش برجسته ی تاق بستان که مربوط به مراسم تاج گذاری اردشیر دوم است و  همین طور در نقش رستم می توان دید . هم چنین زرتشتیان و پیروان آیین مهر از شیرابه ی شاخه های انار و شیرابه ی گیاه اسفند که با هم ترکیب می کردند ،  نوشیدنی ای مقدس درست می کردند به نام سوم یا هوم که بر این باور بودند اگر کسی از آن بنوشد عمر جاودان می یابد و انوشه ( بی مرگ ) می شود . نام دیگر هوم همان انوشه دارو یا مخفف اش نوش داروست که موجب بی مرگی می شود  و در داستان رستم و سهراب در شاهنامه ، رستم  پس از شکافتن پهلوی سهراب کسی را برای گرفتن انوشه دارو پیش کی کاووس می فرستد اما سهراب تا رسیدن نوش دارو زنده نمی ماند و می میرد . به علاوه این نوشیدنی را در مراسم مذهبی و دعا و نیایش  می نوشیدند  که  باعث مستی و بی خودی و خلسه می شد تا بتوانند وارد عوالم معنوی و روحانی شوند.

 به هر روی انار میوه ی جاودانی و بی مرگی ست و در داستان مذکور روان دختر مرده با سبد انار می آید . او اکنون شاد و بی غم و سرشار از زندگی و بارآوری ست . راوی می گوید : « نگاه اش راضی و لب های اش خندان ست . ص 22 .  – نگاه کن چی برات آورده ام !   بر می گردم ، انار درشتی ست . دانه های یاقوتی و سرخ و آب دارش را جلو چشم ام می گیرد . دل ام هری می ریزد . یکی می خورم . ترش و شیرین ست . می گویم حال ات خوبه ؟ می گوید هیچ وقت به این خوبی نبوده ام . ص 23 » . با آمدن ُرفته گر نارنجی پوش پیر اما روان دختر دیگر نمی تواند بماند . وقتی او می آید بوی خاک و کافور در هوا می پیچد و دختر به سرعت عزم رفتن می کند و می گوید : « زود باش . کی بیایم ؟ دیرم شده . باید بروم . ص 23 » . در واقع ُرفته گر پیر که چند بار در این داستان با تاکید از او یاد می شود کهن الگوی مرگ یا سفیر و نماد برجسته ی مرگ ست . اوست که برگ های مرده و استخوان های مرده گان را با جاروی دسته بلندش که به او شمایل جادوگران قصه ها را می بخشد می روبد و همراه او بوی خاک و کافور و مرگ همه جا را فرا می گیرد . او درست نقطه ی مقابل استوره ی نجات دهنده است که از جهان مرده گان باز می گردد . وقتی او می آید و دختر دوباره می رود همه جا دوباره سرد و سیاه می شود : « هوا تاریک شده . سربی سیاه . دارم از درد و دود خفه می شوم . ص 24 » .

داستان انار و کافور  با پس زمینه ی استوره ای و ابعاد اجتماعی اش داستان خوب و موفقی ست  اما یکی دو عیب کوچک  و چند مشکل زبانی دارد که اگر در چاپ دوم به درستی ویرایش و باز پرداخت شود و کمی زبان اش پیراسته تر شود ، درخشندگی بیش تری پیدا می کند . یکی آن مصراع شعر سعدی که بر پیشانی داستان نشسته است اضافه به نظر می رسد چون راوی چند بار در داستان آشکارا تکرار و تاکید می کند که آن جسد مرده در واقع خود اوست پس دیگرنیازی به آن شعر نیست :  «  من خود به چشم خویشتن دیدم که جان ام می رود  »  . دیگر آن که پاراگراف اول صفحه ی 25 که راوی در آن از علت خودکشی و فلسفه ی آن می گوید به نظر اضافه می آید به ویژه که این پاراگراف یادآور حرف های صادق هدایت در مورد مرگ و خودکشی ست و گویی به تقلید از او در این جا آمده و در بافت داستان جا نمی افتد و با بقیه ی قسمت های داستان هم خوانی ندارد. در واقع جنس نگاه و نوع دیدگاه این پاراگراف که به نظرم عاریه ای ست با جنس نگاه راوی در بقیه ی قسمت ها متفاوت ست.

 

  

 

 

 

1-       عبور . مریم رئیس دانا . تهران انتشارات نگاه . چاپ اول . سال 1382

2-       دیوان اشعار فروغ فرخ زاد . شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد . ص 427 . تهران . انتشارات مروارید . چاپ دوم سال 1372

3-       زمستان . مهدی اخوان ثالث . شعر زمستان ص 99 . تهران . انتشارات مروارید. چاپ چهاردهم . سال 1374

4-       یادنامه ی آیین بزرگداشت آغاز دومین هزاره ی سرایش شاهنامه ی فردوسی . 12 تا 16 دی ماه 1369. اصفهان . انتشارات فیروز سپاهان و نشر زنده رود. چاپ اول . سال 1370

5-       سو و شون . سیمین دانشور . تهران . انتشارات خوارزمی . چاپ چهاردهم . فروردین 1377

6-       همان . یادنامه ی بزرگداشت فردوسی در اصفهان

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 17:3  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

دوست عزیزم  دکتر مهران معمار زاده از من خواسته است تا

در مورد اصلاحات مطلبی بنویسم ، هر چند در این زمینه

او خودش استاد ست و با دانش و بینش وسیعی که دارد  بسیار

بهتر از من می تواند از عهده ی این کار بر آید اما خواهش او

را  اطاعت می کنم و به قدر توان خود آن چه می دانم می نویسم .

 

 

 

 

 

 اصلاح طلبی دینی چیست ؟

 

 

اصلاحات برگردان واژه ی انگلیسی رفرم ( Reform ) است به معنای دوباره شکل دادن یا تغییر شکل دادن یا بازسازی  و در فرهنگ غرب معنا و مفهوم ویژه ای دارد که آن را از سطح یک واژه ی معمولی فراتر می برد و به یک اصطلاح یا گفتمان ویژه تبدیل می کند .

در پی جنبش نوزایی یا رنسانس ( Renaissance ) که یک نهضت نوزایی فرهنگی و هنری و فلسفی  در اروپا بود و از قرن چهاردهم میلادی  آغاز شد و از پایان قرن پانزدهم و نیمه ی قرن شانزدهم  اوج گرفت در باورهای سنتی و کلاسیک دین مسیح هم تزلزلی به وجود آمد و به تدریج موجب تغییر و تحولات شگفتی در مسیحیت ارتدکس شد و موجب تولد و پیدایش مسیحیت پروتستان شد . سهم عمده ی این تغییر و تحولات و اصلاحات مذهبی در فرهنگ غرب بر عهده ی  شخصی ست به نام مارتین لوتر.

مارتین لوتر یک کشیش متجدد و نواندیش آلمانی بود که در سال های پایانی قرن پانزدهم ( 1483 ) در شهر آیزلین متولد شد . او به  سال 1501 در دانشگاه ارفورت در رشته ی هنر به تحصیل  پرداخت و پس از دریافت مدرک لیسانس به خواسته ی پدرش در رشته ی حقوق ثبت نام نمود اما پس از دو ماه  ترک تحصیل کرد و وارد خانقاه اگوستین در ارفورت شد . او پس از دریافت  رتبه ی کشیشی و آغاز تحصیلات خود در رشته ی الاهیات در سال 1511 به رم فرستاده شد . در سال 1512 لوتر موفق به دریافت  درجه ی دکترا در الهیات و دریافت  کرسی استادی در دانشگاه شد . در طی دورانی که او در دانشگاه کتاب مقدس تدریس می کرد هر چه بیش تر به اختلاف نظر خود و کلیسا و آبا آن پی برد . رفته رفته تغییر و تحولی در اندیشه های دینی لوتر پدید آمد و دامنه ی این تغییرات هر روز گسترده تر شد . در سال 1517 لوتر طبق رسوم دانشگاهی آن دوران به منظور ایجاد بحث ، اعلامیه ای بر اساس 95 تز در زمینه ی کاربرد دریافت مالیات از سوی کلیسا و نقش پاپ صادر کرد . این اعلامیه در جامعه ی آن زمان آلمان سر و صدای زیادی ایجاد کرد و با اقبال افکار عمومی و واکنش تند و تیز کلیسا مواجه شد . این اتفاق را آغاز جنبش رفرماسیون یا اصلاحات مذهبی می نامند. کلیسای رم لوتر را کافر اعلام کرد و خواهان تحویل او به رم و مجازات اش شد . فریدریش سوم حاکم آلمان از تحویل لوتر به رم سر باز زد و خود  او هم بر باورهای خود پا فشاری کرد و حاضر نشد ادعاهای خود را پس بگیرد . در اقدامی دیگر او معصومیت پاپ را زیر سئوال برد و سرانجام مصوبه ی پاپ را که حاوی تبعید او بود به همراه رساله ی احکام شرعی در برابر دروازه ی شهر ویتنبرگ به آتش کشید و به طور رسمی از کلیسای ارتدکس رم جدا شد .

یکی دیگر از شخصیت های برجسته ی جنبش اصلاح طلبی مذهبی در اروپا متکلم نامدار فرانسوی ژان کالون ست که در قرن شانزدهم به دنیا آمد و در رشته ی حقوق و الاهیات تحصیل کرد . او در سال 1533 از کلیسای کاتولیک کناره گرفت و در دهه ی پنجم قرن شانزدهم  ژنو را  به صورت کانون آموزش های اصلاح طلبانه در آورد . تاثیر آموزه های او در دین مسیحیت و جنبش اصلاح طلبی  به حدی ست که مکتب  او را به تنهایی کالونیسم نیز می نامند .

به این ترتیب جنبش رفرمیسم مذهبی به طور تمام قد در مقابل کلیسا ایستاد و سرانجام موفق شد به حاکمیت چند صد ساله ی کلیسا و سازمان  انکیزیسیون ( inquisition ) کلیسایی یا تفتیش عقاید و  جور و فساد و ریاکاری و تظاهر مذهبی و دین فروشی ارباب کلیسا پایان دهد . با این اتفاق که به تدریج در طی چند قرن پدید آمد و هرروز نیرومند تر شد و به پیش آمد شاخه ی جدیدی در دین مسیحیت به وجود آمد به نام پروتستانیسم که همان طور که اشاره شد کالون یکی از شخصیت های برجسته ی آن ست. 

 پروتستانیسم که از واژه ی پروتست١ به معنای اعتراض تشکیل شده است مسیحیت را از شکل یک دین رازآمیز و استوره ای و تارک دنیایی به دینی دنیایی تبدیل کرد و سرانجام نهاد دین از نهاد حکومت جدا شد و زمینه های  پیدایش سکولاریسم و شکل گیری دموکراسی در مغرب زمین فراهم  شد .  دقت شود که در این جا از نهضت نوزایی دینی تنها به عنوان یکی از عوامل پیدایش دموکراسی نام می برم  و به دیگر عوامل پیدایش دموکراسی نمی پردازم چون موضوع این مقاله فقط در مورد اصلاحات دینی ست . آشکارست که  در تمام این دوران در کنار جنبش نوزایی مذهبی ، رنسانس در تمام زمینه های علمی ، فلسفی ، هنری و ادبی پیشرفت های درخشانی داشت و موجب تحولات شگفتی شد . با ظهور متفکرانی چون روسو ، ولتر ، دکارت ، کانت ، اگوست کنت ، هگل ، فیخته ، شوپنهاور ، نیچه  ، هایدگر و دیگران چهره ی مغرب زمین به کلی دگرگون شد . فیزیک و شیمی و زیست شناسی ، جانور شناسی ، روان شناسی ، جامعه شناسی و نجوم متحول شد و با پیدایش دانشمندانی چون کپرنیک ، گالیله ، نیوتن ، چارلز داروین و کمی بعد تر در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم  زیگموند فروید ، مارکس و انیشتین زلزله ای در تمام عرصه های علمی پدید آمد .

 

 

 

 

اکنون پس از اشاره ای فشرده  به گوشه ی  مهمی از تحولات غرب و جنبش اصلاح طلبی در اروپا می پردازم به آن چه در ایران جنبش اصلاحات و اصلاح طلبی دینی نامیده می شود . اصلاح طلبی را در ایران می توان از حرکت و اندیشه های سید جمال الدین اسدآبادی آغاز کرد و به پیش آمد تا برسیم به آیت الله طالقانی و مهندس بازرگان و برخی از افراد نهضت آزادی و ملی مذهبی ها مانند حبیب الله پیمان ، یداله و عزت اله سحابی ، مصطفی چمران ، دکتر علی شریعتی ، عبدالکریم سروش ، هاشم آغاجری ، محسن کدیور ، حسن یوسفی اشکوری ، سعید حجاریان ، محمد خاتمی ، علی رضا علوی تبار ، اکبر گنجی  و ... . من در این جا وارد جزییات اندیشه های هر یک از این بزرگواران نمی شوم که از حوصله و فرصت این مقاله ی کوتاه خارج ست ، تنها به این نکته ی کلی بسنده می کنم که تلاش هر یک از آنان مصروف این گشته است تا دین اسلام در ایران  را که از دوران صفویه در دامن قشری گری مذهبی و خرافات و موهومات افتاده بود و نقطه ی اوج این سقوط در دوران قاجاریه بود و به زعم آنان از مسیر درست و واقعی اش منحرف شده است ، باز گردانند به شکل واقعی اش و دیگر این که اسلام را با عقلانیت مدرن و اندیشه های جدید تطبیق دهند تا به کار دنیای امروز بیاید و از خطر انزوا و مسخ و نسخ  رهایی یابد و گره های زندگی اجتماعی و فردی امروز مسلمانان را باز کند . یعنی آنان سعی داشتند تا همان کاری را که لوتر و کالون و اندیشه مندان دیگر مسیحی در دین مسیحیت انجام دادند در دین اسلام انجام دهند . به تعبیر دیگر آنان پیشاپیش حرکت های خود نوید جنبش پروتستانیسم اسلامی را می دادند و خود را پایه گذاران این جنبش می نامیدند و می نامند . البته هر یک از این متفکران از زاویه ی دید خود و با روش های ویژه خود سعی در این کار داشتند و دارند .

جنبش اصلاحات و اصلاح طلبی مذهبی اما در سال های اخیر به ویژه از سال 1376 مطرح شده و بر سر زبان ها افتاده است .  پس از پیروزی محمد خاتمی در دوم خرداد سال 1376 یاران و هواداران خاتمی در گفتارها و نوشتارهاشان به ویژه در روزنامه هایی که در فضای به نسبت آزاد پس از دوم خرداد پدید آمدند خود را اصلاح طلب نامیدند و با تکرار این اصطلاح که بسیار مایل بودند آن را با جنبش اصلاحات اروپا مقایسه کنند  آن را به نام خود سکه زدند . آنان دیگر حتا مایل نیستند از اسلاف خود همچون شریعتی ، آیت الله طالقانی ، مهندس بازرگان و سلسله جنبان این نوع حرکت ها سید جمال الدین اسدآبادی یاد کنند زیرا اندیشه های بسیاری از این متفکران چون در فضای پیش از انقلاب شکل گرفته و رایج بوده است و با جنبش های چپ گرا پیوند و نزدیکی داشته است با هدف این ها تناقض دارد و نمی تواند تامین کننده ی هدف های سیاسی / استراتژیک شان در این زمان باشد . برای مثال اندیشه ی دکتر شریعتی هیچ سنخیتی با دموکراسی و حقوق بشر نداشت که سهل است حتا به شدت با آن مخالفت داشت . شریعتی از امت اسلامی و تشیع به عنوان یک حزب تمام و ایدئولوژی اسلامی  سخن می گفت و می توان اندیشه های اش را هم سو دانست با ایده های  راست سنتی که امروز در ایران حاکمیت و قدرت را در دست دارند و رقیب اصلاح طلبان به حساب می آیند و در سرکوب آنان نقش مهمی داشته اند . او هیچ اقبالی به دموکراسی که آن را دست آورد جهان فتنه انگیز و فاسد غرب می دانست نشان نمی داد و سعی در تخطئه ی آن داشت و نفوذ اندیشه های لیبرالی و دموکراتیک را به درون جامعه ی ما همچون ویروس و میکروبی ویران گر می دانست که غرب فتنه انگیز با هزار ترفند و توطئه سعی در تحمیل آن به کشورهای دیگر جهان به ویژه کشورهای جهان سومی و اسلامی داشت .  از همین جا می توان به میزان صداقت اصلاح طلبان امروزی پی برد که حتا حاضر نیستند تاریخچه ی خود را بپذیرند و سعی می کنند با پاک کردن قسمتی از این حرکت هر چه را به مذاق شان خوش می آید برجسته و مطرح کنند .  آنان تاریخ یک صد ساله یا نیم قرنه ی خود را سانسور می کنند ( و یا سعی می کنند چهره ها را به گونه ای دیگر بازسازی کنند تا با اندیشه های خودشان سازگار باشد ) و حتا سعی می کنند فعالیت های گذشته ی خود در سال های آغازین انقلاب  را که دیر زمانی از آن نگذشته است و در حافظه ی بسیاری از ایرانیان حتا جوانان کم سن و سال مانده است به دست فراموشی بسپارند و صدای اش را در نیاورند ، آن گاه برای نشان دادن حقانیت شان  راه دور می روند و خود را می چسبانند به جنبشی که 6 قرن پیش در اروپا جریان داشته  و جهان را زیر و زبر کرده است  و از بنیان با جنبش اصلاحات باسمه ای شان که یک دهه هم نپایید و به بن بست رسید تفاوت  داشته است . غافل از این که آن جنبش جهان گیر و بنیان کن حتا با ساختار اجتماعی و فرهنگی و تاریخی ما  تفاوت فاحش داشته و دارد و از اساس از جنس دیگری ست .

آنان از همان سپیده دم  دوم خرداد تلاش کردند آن ماجرا  را یک جنبش بزرگ اجتماعی / رفرمیستی و چیزی همپا و همتای  جنبش نوزایی مذهبی اروپا به رهبری مارتین لوتر و چیزی شبیه انقلاب کبیر فرانسه معرفی کنند تا بر قدر و اعتبار جنبش و یاران و هم فکران شان بیفزایند . آنان با تاریخ سازی و بازسازی مفاهیم انقلاب اسلامی و چهره های مورد نظرشان بر اساس الگوی انقلاب فرانسه و جنبش رفرمیسم مذهبی اروپا سعی در جعل تاریخ و ساختن یک فضای مجازی برای مخفی نگاه داشتن حقایق تلخی می نمودند که نباید آشکار می شد . حتا برخی یاران عبدالکریم سروش که نظریه پرداز اصلاحات مذهبی و نظریه پرداز اصلاح طلبان بود و در سال های پیش از دوم خرداد در چند مورد با محافظه کاران مذهبی که قدرت در دست شان ست درگیری و مشکل پیدا کرده بود و سعی می کرد تفسیر یا به قول خودشان قرائتی نوین از دین اسلام ارائه دهد او را مارتین لوتر ایران نام دادند . سعید حجاریان یکی از رهبران و نظریه پردازان اصلاحات ، انقلاب اسلامی ایران را با انقلاب فرانسه و در موارد متعددی ماجراهای پس از دوم خرداد را با ماجراهای انقلاب کبیر فرانسه مو به مو مقایسه می کرد  . او نمونه های فراوانی از کتاب هجدهم برومر مارکس که در مورد سقوط باستیل و کودتای ناپلئون و اعدام روبسپیر ست را یادآوری می کرد و آن ماجراها را با ماجراهای پس از انقلاب ایران به ویژه ماجراهای پس از دوم خرداد مقایسه می کرد . برای نمونه او پس از شکست اصلاحات و سرکوب اصلاح طلبان و دستگیری روزنامه نگاران و تعطیلی مطبوعات ، به منظور امید بخشیدن به مردم افسرده و مایوسی که از اصلاحات نا امید شده بودند سعی می کرد فاز جدیدی برای نیرو بخشیدن به جنبش باز کند . برای این منظور و فرار از تئوری هایی که طی چند سال بارها و بارها در روزنامه های اصلاح طلب تکرار شده بود  و سرانجام شکست خورده بود او بحران بیکاری در ایران را خطر بزرگی برای حاکمیت به رهبری محافظه کاران می دانست و یادآور می شد که لشکر بیکاران به ویژه حاشیه نشینان شهری و لمپن ها  سرانجام موجب سقوط حکومت می شوند . او این پدیده را با وام گرفتن از انقلاب کبیر فرانسه و مفاهیم آن همچون بناپارتیسم تفسیر و معنا می کرد . همچنین او و بسیاری از اصلاح طلبان مانند اکبر گنجی آن جمله ی معروف ورینو خطیب زبردست فرانسوی را که بعدها توسط هاناآرنت به انقلاب های دیگر تعمیم داده شد  (  این انقلاب ست که فرزندان خود را می بلعد )  بارها و بارها برای ماجراهای پس از انقلاب یادآوری کردند و حذف برخی انقلابیان و رهبران انقلاب مانند آیت الله منتظری و آیت الله طالقانی و مهندس بازرگان و بنی صدر و عبدالله نوری را  مصداق سخن ورینو و آرنت می دانستند .

اکبر گنجی در موارد بسیاری عاملان و آمران قتل های زنجیره ای را با اصطلاحات خود ساخته ای  همچون عالی جناب سرخ پوش ، عالی جنابان خاکستری و شاه کلید با استفاده از القاب کاردینال های مسیحی در دوران انقلاب فرانسه و ترمیدور وحشت و خون و دوران روبسپیر  بیان می کرد . آیا تمام این واژه سازی ها و اصطلاح سازی ها از سر اتفاق با تاریخ اروپا به ویژه انقلاب فرانسه هم خوانی و شباهت داشت ؟! آیا همین عالی جناب سرخ پوش که در آن دوران به ویژه انتخابات مجلس ششم آن همه مورد تهاجم قرار گرفت و از او تصویری جنایت کار و مستبد و چپاول گر ترسیم شد نیست که در انتخابات ریاست جمهوری نهم به بت آقایان اصلاح طلب تبدیل شد ؟ آیا هم او نیست که اکنون چهره ای انسانی و رحمانی و آزادی خواه و دموکرات پیدا کرده است ؟!!  

 

از سوی دیگر این کیمیاگران مذهبی2 که این لقب بیش تر شایسته ی آنان ست تا

 

 اصلاح طلبان و رفرمیست های مذهبی که از ابتدا به دنبال تصفیه حساب با حریف نیرومند خویش بودند و سعی می کردند  در ساختار قدرتی که  از دست داده بود ند جایی برای خود دست و پا کنند و آزادی و دموکراسی و حقوق بشر را بهانه کرده بودند سعی در نجات برخی از چهره های خود و تطهیر آنان داشتند . چهره هایی همچون عبدالله نوری ، آیت الله طاهری اصفهانی ، مهدی کروبی و علی اکبر محتشمی که این دو نفر اخیر به ویژه هرگز هیچ سنخیتی با دموکراسی و نوگرایی و مدرنیسم نداشته اند و ندارند . آنان حتا با رسانه های پر حجم خود که در اثر سال ها خفقان و سرکوب مورد توجه مردم تشنه و خفقان زده قرار گرفته بود چهره ای متفاوت از آیت الله خمینی ترسیم کردند . آنان از همان ابتدا دوم خرداد را به عنوان بیت ترجیع ترجیع بند خود قرار دادند و با تکرار و تکرار و تکرار ، آن را به یک واقعه ی  بزرگ و تحولی شگفت تبدیل کردند و آن را انتخاباتی آزاد قلمداد کردند که مردم از روی شناخت و آزادانه به برنامه های اصلاح طلبانه محمد خاتمی رای داده اند . در حالی که تا دو هفته پیش از انتخابات دوم خرداد اکثریت مردم ایران حتا نام خاتمی را نمی دانستد تا چه رسد برنامه ها و اندیشه های اش را بشناسند . رای مردم در دوم خرداد همان گونه که بارها  از سوی بسیاری از صاحب نظران اشاره شد در واقع نه ای بود بزرگ به حاکمیت مطلق گرایانه ی راست های انحصار طلب و اعتراضی به سرکوب و خفقان مفرط . در واقع مردم ایران از سر ناچاری و استیصال برای اعتراض به استبداد به مردی رای دادند که ناشناخته بود و نقطه ی مقابل حاکمیت به حساب می آمد  و مورد خشم و غضب راست های افراطی قرار گرفته بود.  به ویژه که  تبلیغات سنگین و بی امان حاکمیت توتالیتر و رقیب خاتمی در هفته های منتهی به دوم خرداد برای بیرون راندن او از صحنه و منصرف کردن اش ، او را به فردی مظلوم نزد مردم مبدل ساخت و در کانون توجه ملت ایران نشاندش و با منطق بد ، بهتر از بدتر ست مردم  یک پارچه پای صندوق ها رفتند و رای خود را به نفع او به صندوق ریختند تا بل که  گره از کار فرو بسته شان گشوده شود . در واقع هیچ نشانی از آزادی خواهی و مردم سالاری و نجات ایران از چنگال استبداد و اصلاح حکومت و تبدیل آن به حکومتی دموکراتیک و آزاد از ابتدا در دستور کار آقای خاتمی و پروژه ی به اصطلاح اصلاح طلبی او و یاران اش نبود و این مهم در پایان کار ایشان به خوبی روشن و آشکار شد . آقای خاتمی لحظه به لحظه در مقابل تهاجم حریف کوتاه آمد و عقب نشست و به سرعت شعارها و سخنان زیبای دوران کاندیداتوری اش را فراموش کرد و رفته رفته با گروه راست افراطی هم صدا و در پایان با آنان یکی شد  و در پایان کارش برای دفاع ار پروژه اتمی از هیچ تلاشی فروگذار نکرد . حتا اکنون نیز می بینیم که او برای نجات حکومت مطبوع اش به نیویورک و اروپا سفر می کند تا با مقامات غربی در مورد انرژی هسته ای چانه زنی کند و  چهره ی تخریب شده ی حاکمیت از سوی محمود  احمدی نژاد را دوباره بزک کند . 

به این ترتیب اصلاحات حکومتی در ایران که از آغاز با جعل تاریخ و تاریخ سازی قلابی و حذف و سانسور قسمت هایی از تاریخ تنها با هدف نجات حکومت طراحی و  آغاز شده و دولت مستعجل بود ، همان طور که اشاره شد هیچ ربطی به جنبش رفرمیسم مذهبی در اروپا که حاصل تلاش چند قرن متفکران ، فیلسوفان و روشن فکران و اندیشه مندان بود و برخاسته از نیازهای طبیعی ، تاریخی و اجتماعی  آنان بود و از دل مطالبات مردم سر بر کشیده بود نداشته و ندارد .  ساختار دین اسلام با ساختار دین مسیحیت تفاوت ماهوی و اساسی دارد و مسلم است که نمی توان برای نوزایی آن از همان راهی رفت که متفکران و متکلمان مسیحی رفتند . دین مسیح یک دین از اساس راز آمیز و استوره ای و تارک دنیایی بود و هیچ میلی به دنیا و تشکیل حکومت و پرداختن به سیاست نداشت اما ابزار دست سیاست بازان و حاکمیت کلیسا قرار گرفته بود . پس تلاش رفرمیست های مذهبی این بود که ابتدا دین را از چنگال خودکامه گان رها کنند و ننگ سیاست و قدرت طلبی را که از اساس در دستور کار آن نبوده است از آن بزدایند و دیگر این که آن را از شکل یک آیین تارک دنیایی و قدسی که هیچ نسبتی با دنیا و زندگی دنیایی ندارد  و به کار ساختن دنیا نمی آید در آورند و با اصلاحاتی که در آن پدید می آورند آن را برای پذیرش دموکراسی و حاکمیت قانون البته به شرط جدایی نهاد دین از دولت آماده کنند . در مقابل دین اسلام از همان آغاز و از اساس دینی سکولار و دنیوی بوده است و اگر برای آخرت برنامه هایی داشته است از دنیا غافل نبوده است و از همان ابتدا با سیاست در آمیخته و بنیان گذارش در فکر تشکیل حکومت اسلامی بوده است و به این کار توفیق یافته بود . پس روشن ست که تلاش اصلاح طلبان حکومتی در ایران برای جدایی دین از سیاست به تاسی و تقلید از متفکران اروپا از اساس تلاشی عبث و بیهوده است . از این گذشته  نه علی شریعتی با کالون قابل مقایسه است ، نه عبدالکریم سروش به عنوان نظریه پرداز اصلاحات به سوی دموکراسی با مارتین لوتر و نه رهبران جمهوری اسلامی با دانتون و روبسپیر و رهبران انقلاب فرانسه .  اینان نه دانش و بینش گسترده ای آن اندیشه مندان را داشته اند و دارند و نه جسارت و تهور و بی باکی آنان را . نهایت کار علی شریعتی وصله پینه ی افکار چپ مارکسیستی با اندیشه های اسلامی بود  که هیچ سنخیت و تناسبی با هم نداشتند و  سر از بنیاد گرایی مذهبی در آورد و سرانجام در انقلاب اسلامی متبلور شد و دیدیم ثمرش را !  و نهایت پروژه ی اصلاحی و آزادی خواهانه ی  عبدالکریم سروش  هم بر اساس همان الگوی استادش وصله پینه و سر هم بندی کردن اندیشه های لیبرالی و نسبی گرایانه و پلورالیسم  با اسلام بود که این یکی هم سر از دوم خرداد در آورد و در قامت رعنای جناب خاتمی متبلور شد و بی راهه و کج روی اش را آشکارا  دیدیم . بی راهه ای که در نهایت با یاس و نا امیدی مردم به محمود احمدی نژاد انجامید . دکتر سروش تلاش فراوان کرده و می کند تا فقاهت را که آن را علمی دنیایی می نامد از دین حذف کند یا آن را کم رنگ نماید و به جای قوانین فقهی ، قوانین مدرن در دنیای امروز را جایگزین نماید . او سعی می کند اسلام را در شکل عرفانی و معنوی اش معرفی کند و به جای فقه و سیاست بیش تر بر جنبه ی اخلاقی اسلام تکیه می کند و تلاش مضاعف او مصروف این می شود تا دین را با عقلانیت فلسفی آشتی دهد . اما این تلاشی عبث و  نافرجام ست چون فقه جزو اساس دین اسلام ست و اگر آن را از دین جدا کنیم دیگر چیزی از آن باقی نمی ماند . از این گذشته تلاش برای پیوند دین و عقلانیت اسلامی یک بار در قرن های اولیه ی اسلامی از سوی متکلمان موسوم به معتزله انجام گرفته و ناکام مانده است . اسلام عرفانی هم برداشتی هنرمندانه و کاملن شخصی از دین ست که تنها در دایره ی تنگ گروه کوچکی از عارفان محدود مانده و هیچ کس دیگر از مردمان چنین تجربه ای را از سر نگذرانده اند . وانگهی این نوع تجربه ی معنوی که درون گرایانه و فردی ست نمی تواند در ساختن دنیا  و ایجاد حکومت مدرن و زندگی اجتماعی کوچک ترین تاثیری داشته باشد ، اگر چنین بود حرکت عارفان مسلمان به یک  جنبش اجتماعی تبدیل شده بود و چهره ی مسلط و ملموس اسلام را دگرگون می کرد نه این که تجربه ای باشد برای عزلت و انزوا و خانقاه نشینی و مردم گریزی و گوشه نشینی . تجربه ی تاریخی شکست عارفان در مقابل فقیهان در عرصه ی اجتماعی موید این نکته است . دکتر سروش چون به فقه تسلط کافی ندارد نتوانست مانند مارتین لوتر که فقیهی متبحر و کار کشته بود در ساختار فقهی موجود تحولی به وجود آورد پس سعی کرد با تئوری های عارفانه و نظریه های مدرن فقه را دور بزند و آن را حذف کند که در نهایت ناکام ماند.

از سوی دیگر اوج درگیری های دکتر سروش  با روحانیان حاکم  باز می گردد به سال های 1373 و 1374هجری که  بارها سخنرانی های اش توسط گروه انصار حزب الله بر هم زده می شد و در  حاد ترین ماجرا آنان در تهدید جناب ایشان جوخه ی دار بر سر در دانشگاه تهران نصب کردند . و در مقابل ، ایشان تنها بسنده کردند به حمله های لفظی به گروه های فشار آن هم در حاشیه ی سخنرانی هاشان و فاشیست خطاب کردن این گروه ها و به در گفتن تا دیوار بشنود . اقدام دیگر ایشان خلاصه شد در فرستادن چند نامه ی  ادیبانه و حکیمانه و سپس عاشقانه  همراه با پند و اندرزهایی که دوران اش قرن هاست به سر رسیده است  به ترتیب  خطاب به  ریاست جمهوری وقت آقای هاشمی  و بعد به آقای خاتمی  و سپس خاموشی و سکوت . گویی یک حاکمیت توتالیتر بنیادگرا را که به ابزارها و تکنولوژی و رسانه های مدرن و نیروی نظامی و انتظامی و از همه مهم تر به مذهب عوام گرا به عنوان یک ابزار مهم سیاسی مجهز ست و پول و سرمایه ی بی کران در اختیار دارد می توان با پند و اندرزهای خردمندانه و حکیمانه ی سنتی از نوع اندرزهای حکیم سنایی و سعدی و ناصر خسرو به راه آورد آن هم جایی که آقایان خودشان خداوند پند و اندرز و موعظه و منبر هستند . به هر حال این ها اوج چالش ایشان با حاکمیت بوده است اما هرگز جرات مواجهه و انتقاد از مدیران بلند مرتبه ی نظام و ایجاد تحول اساسی در ساختار فقه و حقوق مدنی و ساختار سیاسی را نداشته اند . آن وقت این اقدامات از سر استیصال کجا و اقدامات شگفت و بی باکانه ی لوتر که شرح اش رفت کجا ؟!

با این همه در پایان این مقاله اشاره کنم که جدای از جنبش اصلاح طلبان حکومتی که توسط کیمیا گران مذهبی چند صباحی در این دیار پا گرفت و به سرعت رو به خاموشی رفت یک جنبش اصیل اصلاحی در ایران وجود دارد که از بطن خواسته ها و مطالبات مردم سرچشمه گرفته است و خاموش شدنی نیست . این جنبش البته یک جنبش اجتماعی ست و ربطی به نوگرایی و بازسازی مذهب ندارد . سر آغاز این جنبش را می توان از  دوران جنگ های ایران و روسیه و اقدامات عباس میرزا نایب السلطنه در اعزام محصل به فرنگ و پس از آن اقدامات میرزا تقی خان امیر کبیر و تاسیس دارالفنون دانست یعنی آغاز گاه مواجهه ی ایرانیان با غرب و اندیشه های مدرن و نقطه ی آغاز بیداری که برجسته ترین نمود آن انقلاب بزرگ مشروطه و آغاز جنبش آزادی خواهانه ی ایراینان بود و هر چند که آرمان بزرگ انقلاب مشروطه که همانا برقراری دموکراسی و حکومت پارلمانی و قانون بود هنوز به طور کامل در ایران تحقق پیدا نکرده است و با فراز و فرود های بسیاری همراه بوده است اما راه این اصلاحات تدریجی که ریشه های بنیادی / اجتماعی دارد هنوز بسته نشده است . در واقع می توان وقایع پس از مشروطه تا امروز ، از فرار محمد علی شاه و تشکیل پارلمان گرفته تا فتح تهران به دست آزادی خواهان و ماجراهای تبریز واصلاحات نصفه نیمه و مدرنیزاسیون رضا شاهی و باز سازی ایران توسط او  و جنبش ملی شدن نفت و مبارزات مردم ایران پیش از انقلاب و حتا خود انقلاب 1357( هر چند از همان آغاز به بیراهه کشیده شد ) و حتا دوم خرداد که حرکتی خود جوش و مردمی بود و ربطی به خاتمی و اصلاح طلبان حکومتی نداشت و آنان آن حرکت را به نام خود سکه زدند را ،  همه گی مراحل تکامل تدریجی به سوی دموکراسی دانست که البته به نظر من هنوز تا رسیدن به شرایط مطلوب و وصول به سر منزل مقصود فاصله ی زیادی هست .

 

 

 این مقاله در سایت خبرنامه ی گویا ( گویا نیوز ) هم به هم زمان منتشر شده است  :

 

  http://dollar.dased.com/index.php?q=aHR0cDovL25ld3MuZ29veWEuZXU%3D

 

 

 

1 - protest

 

 

2- این تعبیر را از دوست گرامی ام دکتر مهران معمارزاده وام گرفته ام .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 19:33  توسط شهرام عدیلی پور   |