تبليغاتX
شهبارا

شهبارا

فرهنگی ، ادبی ، اجتماعی

 

پاسخ به علی رضا قزوه 

 

    آقای علی رضا قزوه در مورد بیانیه ی شاعران آزاد سخنانی را مطرح کرده اند . از آن جا که بنده هم یکی از امضا کننده گان آن بیانیه بودم لازم دیدم به سهم خودم نکاتی را خدمت ایشان عرض کنم  . این سخنان در سایت شهر وابسته به شهرداری تهران منتشر شده است . علاقه مندان می توانند برای خواندن متن کامل سخنان ایشان به شهر مراجعه کنند .

     ایشان با لحنی بسیار تبختر آمیز و از موضعی بالا ، چنان که حاکمان و اربابان با بنده گان سخن می گویند  فرموده اند : « این بچه ها خیلی مبتدی هستند و باید بدانند ما در جشن واره گوشت قربانی قسمت نمی کنیم و حلوا هم پخش نمی کنیم . اغلب امضا کننده گان این بیانیه تازه یک سال ست شروع به کار کرده اند و حرفی برای گفتن ندارند » .

    ابتدا در پاسخ به عالی جناب باید گفت شاید در جشن واره حلوا پخش نکنند اما به واقع گوشت قربانی تقسیم می کنند . و این گوشت قربانی چیزی نیست جز شعر بینوای فارسی ، این قیمتی در دری که امروز به پای هر کسی ریخته می شود . از اساس دولتی شدن هنر و ادبیات به ویژه شعر فارسی که قدمتی هزاران ساله دارد و از روزگاران کهن استقلال و هویت خود را حفظ کرده است و آن را آلوده کردن به زیور جشن واره و جایزه های فرمایشی و باسمه ای از این دست معنایی جز قربانی کردن فرهنگ و هنر ندارد و این در تاریخ شعر فارسی سابقه ندارد و اگر هم داشته باشد از سوی هر دولتی که باشد محکوم ست و البته به جایی نرسیده و نمی رسد . دخالت دولت در حوزه های هنری ، فرهنگی و ادبی به ویژه با خط و خطوطی شناخته شده  که به درستی می توان فهمید سر از کجاها در خواهد آورد و با چه هدف هایی طراحی و برنامه ریزی شده است و با برگزیدن آدم هایی به عنوان مدیر و متولی این امر که  سابقه ای آشنا دارند و معروف اهل نظر و ادب هستند جز فساد و ویرانی به بار نخواهد آورد . باید خرقه ی شعر پارسی را به می شستشو کرد که بوی خیر از این جشن واره ها و جایزه ها و کف زدن ها و هورا کشیدن ها به مشام نمی رسد. اگر روزگاری شاعرانی مانند رشید وطواط و امیرمعزی و انوری و دیگران شعر فارسی را به دربارها می بردند و می فروختند با همه مذموم بودن این حرکت اما کاری شخصی انجام می دادند و به خودشان مربوط بود و می توان حرکت شان را به پای کل شعر فارسی ننوشت. می توان تکلیف  شعر فارسی را از آن مداحی ها  جدا دانست و جریده رفت و کناره گرفت. اما آن شاعران هیچ گاه برای شعر جشن واره بر گزار نکردند و نخواستند مسیر شعر فارسی را تغییر دهند یا برای آن جریان سازی کنند. عالی جناب قزوه می فرمایند : « اغلب امضا کننده گان این بیانیه تازه یک سال ست شروع به کار کرده اند و 95 درصدشان کتاب منتشر نکرده اند  و در وبلاگ ها می نویسند » .

     صرف نظر از این که ایشان چه گونه و از کجا آماری به این دقت به دست آورده اند باید بگویم که  من خودم از سال 1370 تا به امروز مدام در کار شعر بوده ام و فعالیت کرده ام . بسیاری از دوستان امضا کننده را هم که می شناسم بیش از 10 سال ست به کار شعر مشغول اند . از این گذشته در کار هنری کیفیت مهم ست نه کمیت . ارزش هنر به مدت زمان پرداختن هنرمند به آن نیست. زمان در کار هنری معیار روشنی ندارد . از اساس در نظر گرفتن زمان تقویمی برای کار هنری خطایی آشکارست . گاه شده است که شاعری با نبوغ و استعداد شخصی در عرض تنها چند سال از تمام شاعران زمانه پیشی گرفته است و گاه شاعری کهن سال و کهنه کار از پس یک عمر طولانی کار هنری به جایی نرسیده است و پس از مدتی محو و فراموش شده است . گذشته از این کتاب منتشر کردن هم میزان کار هنری والا و ناب نیست . امروزه بسیارند نویسنده گان بازاری که در حوزه های مختلف به تقاضای بازار و به سفارش مخاطبان عام به میزانی انبوه کتاب تولید می کنند و به کتاب سازی مشغول اند اما دریغ از یک جو اندیشه و هنر . در گذشته هم تولید انبوه کار هنری ( که از اساس در هنر نامیدن این کارها جای بسیار اما و اگر ست ) معیار و میزانی برای شاعر بودن یا هنرمند بودن نبود . آیا شاعر گمنام و کتاب سازی به نام غواصی یزدی در دوران صفویه که در شعر فارسی هیچ جایگاهی ندارد و حتا نام اش هم از صحیفه ی شعر و ادب حذف شده و به فراموشی سپرده شده است با آن همه سفینه ی شعر آن چنان که خود می گوید : ز شعرم آن چه اکنون در حساب ست / هزار و نهصد و پنجه کتاب ست شاعر تر ست یا استادان بزرگ سخن فارسی همچون حافظ ، مولانا ، فردوسی ، سعدی ، نظامی و دیگر بزرگان ؟ آیا می توان غواصی یزدی را به صرف داشتن حدود 2000 کتاب شعر شاعر تر از فردوسی و حافظ و مولانا و سعدی دانست ؟ آیا شاعران مداح دربارهای غزنوی و سلجوقی و خوارزم شاهی مانند ظهیر فاریابی و امیر مغزی و فرخی سیستانی و انوری و ... برتر از خیام و عطار و خاقانی و سنایی غزنوی و رودکی هستند ؟ یا شاعر میان مایه ای مانند مهدی سهیلی در روزگار ما را که شعرش به درد نامه های عاشقانه ی بچه مدرسه ای ها می خورد با آن همه کتاب های شعر رنگارنگ اش با جلد اعلا و کاغذ مرغوب که از شعر هدفی جز شعر داشت می توان از فروغ فرخ زاد و نیما یوشیج و احمد شاملو و سهراب سپهری که هدف رگبار فحاشی های او بودند شاعر تر دانست ؟ و اگر شعر به واقع شعر باشد آیا فرقی می کند که بر پوست بز و با مرکب دود چراغ نوشته شده باشد یا بر اوراق چاپی با حروف سربی چاپ خانه ای یا به طریقه ی فیلم و زینگ افست بر کاغذهای یک کتاب یا مجله یا به شکل فیبر نوری بر صحیفه ی رسانه های الکترونیکی و سایت ها و وبلاگ ها ؟!! از این ها گذشته آیا از اساس این که شاعران درباری و حکومتی به خرج دولت آن هم از رهگذر تملق و مداهنه هزینه های چاپ کتاب هاشان را فراهم کنند جای آن دارد که فخر بر فلک و ناز بر ستاره کنند ؟

     عالی جناب قزوه در فراز دیگری از سخنان شان با تکبر می افزایند : « مصاحبه های ما در تلویزیون 20 میلیون بیننده دارد اما وبلاگ های این شاعران نوپا حتا 5000 خواننده هم ندارد . بعضي از آن ها سرتاپاشان دولتي ست و حقوق بگير دولت هستند. من مي‌توانم ادعا كنم كه «آزاد» هستم اما اين‌ها كه با وام دولت و پول دولت زندگي مي‌كنند حرفي براي زدن ندارند. » .  شگفتا شگفتا چه فخری می فروشد این جناب اعظم الشعرا !   اگر شاعران درباری و حکومتی با نماز بردن بر در ارباب قدرت و فروختن آزاده گی شان و دور ریختن حرمت شعر و ادب و حرام کردن این نادره در دری و پا گذاشتن بر شرافت اخلاقی و انسانی می توانند جلوی دوربین کلان رسانه ی انحصار طلب حاکمیت که با هزینه های هزاران هزار میلیاردی آن هم از جیب ملت اداره می شود ظاهر شوند و باز هم ادعا کنند که « آزاد » هستند فخر فروختن دارد ؟ خوشا همان وبلاگ های کم بیننده اما مستقل و آزاد که سر بر آستان هیچ قدرت مداری خم نمی کنند که سهل ست از غرور و آزاده گی سر بر آسمان می سایند . با نان جوین خویش حقا که به است / که آلوده به پالوده ی هر خس بودن . و اگر شاعری آزاد شغلی دولتی در یکی از اداره های دولتی دارد این امر چه دخلی به شاعری او دارد ؟ مگر نمی توان کارمند دولت بود اما شاعر آزاد بود ؟ اگر شاعری از امتیازات شغل دولتی اش در کار شاعری اش استفاده نکند و شعر و هنر خود را نفروشد مگر چه عیبی دارد ؟ زنده گی هنری یک فرد چه ربطی به زنده گی شخصی اش دارد ؟ آیا جناب قزوه عمدی این دو را با هم خلط می کند ؟ آیا به راستی تفاوت بین زنده گی شخصی و هنری را نمی داند ؟ می توان زنده گی شخصی را با هزینه ی شغل دولتی صرف نظر از این که درست باشد یا نادرست اداره کرد این به خود شخص مربوط ست نه به دیگران اما نمی توان سرنوشت ادبی و شعر یک دیار کهن را که امری شخصی نیست و متعلق به همه گان ست به سیاست و هدف های کوتاه مدت یک حکومت که برای بقای خودش طراحی شده است سنجاق کرد.

    باز هم  جناب قزوه می فرمایند : « معترضين، اگر مي‌توانند و مي‌خواهند مراسمي اين ‌چنيني را خصوصي برگزار كنند بروند و اقدام كنند » . سخن خنده داری ست ! معترضین با کدام سرمایه می توانند چنین مراسم پر خرجی  را برگزار کنند و به فرض داشتن سرمایه مگر بدون مجوز دولتی در این دیار می توان دست به چنین کارهایی زد ؟ گویا عالی جناب قزوه می خواهند وانمود کنند که نمی دانند چه کسانی و چه جریان هایی پشت چنین مراسمی قرار دارند و هدف ها و برنامه هاشان معلوم نیست ،  اما کوچه ی علی چپ هم خوب جایی ست دیگر ! خوب اگر نمی دانند پس بهتر است بیاموزند . در این دیار هر حرکت کوچک یا بزرگی چه به شکل فردی ، چه به شکل جمعی ، چه در حوزه ی هنر و ادب چه در حوزه ی ورزش یا سیاست یا علم و ...  اگر در راستای ایدئولوژی حاکمیت و ترویج و تبلیغ اندیشه هایی نباشد که حاکمیت برای بقای خودش می پسندد و به آن ها نیاز دارد و اگر بخواهد جنبه ی عمومی پیدا کند  ممکن نیست پا بگیرد و ادامه یابد . مگر یادمان رفته که همین چند روز پیش وقتی گروه کوچکی از اهل ادب می خواستند به مناسبت سال گشت تولد فروغ فرخ زاد مراسم کوچکی بر سر مزار او برگزار کنند که تعدادشان 50 نفر هم نمی شد چه گونه مورد سرکوب و آزار دولتیان قرار گرفتند و سرانجام به آن ها ابلاغ شد که به هیچ وجه مجوز چنین گردهمایی و حق برگزاری آن را ندارند ؟

       عالی جناب قزوه و هم فکران و یاران شان می توانند و حق دارند همچون سال های گذشته هر طور که دل شان می خواهد شعر بگویند و به پابوس ارباب قدرت هم بروند اما حق ندارند این حرکت را نهادینه کنند و برای این کار جریان سازی کنند و شاعران دیگر را هم آلوده کنند. در پایان باید بگویم که معلوم می شود بیانیه ی شاعران آزاد در اعتراض به دولتی شدن شعر فارسی نقش بسیار با اهمیتی داشته است و کار خودش را کرده است که این چنین مورد خشم آقای قزوه قرار گرفته است و با چنین واکنش عصبی از سوی ایشان مواجه شده است . این نشانه ای ست از موفقیت آمیز بودن حرکت های خودجوش مردمی در مقابل جریان های دولتی و فرمایشی در هر حوزه ای .  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 17:56  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

اطراف دانشگاه تهران آبان 58

چرا در ایران انقلاب پیروز شد ؟     

 

 پس از وقوع انقلاب اسلامی در ایران در 22 بهمن سال 1357 اندیشه مندان و صاحب نظران بسیاری چه از میان ایرانیان داخل چه ایرانیان خارج از کشور و چه پژوهش گران خارجی دست به تحقیق و پژوهش پیرامون این پدیده زدند و علت ها و چرایی آن را از دیدگاه های مختلف سیاسی ، تاریخی ، فرهنگی ، اقتصادی و گاه از دیدگاه فلسفی و جامعه شناسانه کاویدند . در این میان یک اثر خواندنی منتشر شد که انگشت اشاره را برای بازیابی علت پیروزی ، بیش تر به سوی شخص خود شاه نشانه رفته بود . این اثر از دیدگاه روان کاوی علت پیروزی انقلاب ایران را جویا می شود .

      پروفسور ماروین زونیس1 در کتابی با عنوان « شکست شاهانه » 2 که در سال 1370 با ترجمه ی عباس مخبر و از سوی انتشارات طرح نو در ایران هم  منتشر شد ، طی تحلیلی روان کاوانه از شخصیت شاه و ضمن اشاره به برخی رویدادهای سیاسی و تاریخی و ضمن در نظر داشتن برخی از نظریه های سیاسی ، تاریخی و اجتماعی که پیش از آن منتشر شده بود ، علت اصلی انقلاب ایران را شخصیت خود محمدرضا شاه می داند . او ضمن اشاره به برخی ویژه گی های شخصیتی شاه بر اساس طرح و نظری از روان شناس آلمانی هینز کوهوت3نظریه ی خود را بسط می دهد و تکمیل می کند .

 

هویدا در سردخانه

 

      به گفته ی پروفسور زونیس محمدرضا انسانی دو شخصیتی بود . شخصیت اصلی او انسانی آرام ، خجالتی و کم رو ، ضعیف ، سست اراده ، مهربان و نرم خو ، منزوی و گوشه گیر و ترسو بود که این بعد را تنها در جمع خانواده و دوستان نزدیک آشکار می کرد . اما شخصیتی دیگر را که در عرصه ی عمومی به ویژه در پیشگاه ملت و در انظار جهانیان به عنوان یک پادشاه  ارائه می کرد شخصیتی مقتدر و نیرومند و خشن و  با اراده و مغرور بود . دکتر زونیس می افزاید شخصیت شاه تا پایان عمر-اش همانی بود که در دوران کودکی اش شکل گرفته بود و خود را با پدر و مادر اش همانند سازی4 می کرد . دکتر زونیس می گوید شخصیت محمدرضا تا  6 ساله گی در یک محیط کاملن زنانه شکل گرفت . از آن جا که پدر محمدرضا( رضا شاه ) به دلیل گرفتاری های کاری و اشتغال به سیاست آن هم در آن دوران بحران سیاسی در سال های نخستین زمام داری اش نمی توانست نظارت مستقیم و کامل بر ولی عهد اش داشته باشد او به ناچار تحت تربیت مادر-اش که او هم به مانند پدر شخصیتی مقتدر ، سلطه گر و فرمان روا داشته است می بالد و پرورش می یابد . محمدرضا در خانه تک پسری بوده است که پیرامون اش زنان مقتدری حلقه زده بودند . از یک سو مادر از سوی دیگر خواهر بزرگ اش شمس و از دیگر سو خواهر دو قلوی اش اشرف که او هم بر خلاف برادر شخصیتی قوی و مقتدر و شجاع داشته است . طی این سال ها محمدرضای خردسال شخصیت اش را از روی الگوی مقتدر و سلطه جوی مادر همانند سازی می کند و خلق و خویی زنانه پیدا می کند . تا این که در شش ساله گی پدر به منظور تربیت ولی عهد و شاه آینده ی ایران او را از محیط مانوس خانه جدا می کند و به خانه ی دیگری منتقل اش می کند تا در محیطی مردانه پرورش یابد و آماده گی پادشاهی آینده را پیدا کند . در این کاخ به جز یک معلم فرانسوی تمام کارکنان کاخ را مردان تشکیل می دادند . به این ترتیب با این جدایی یک ضربه ی عاطفی ویران گر به شخصیت محمدرضای خردسال وارد می آید . او ناگهان از حضور تسلی بخش زنان و هم جواری با آن ها محروم می شود و به یک محیط خشن مردانه با آدابی خشک منتقل می شود . پیامد این جابه جایی و این ضربه ی عاطفی برای کودک ، یک رشته بیماری های مرگ بار و یک رشته رویاهای مذهبی ست . او بلافاصله پس از جدایی از مادر به تب تیفوید مبتلا می شود . در هجده ماه بعدی به بیماری های سیاه سرفه ، دیفتیری و مالاریا نیز مبتلا می شود . از این زمان به بعد محمدرضا برای جبران این ضربه ی عاطفی با شخصیت مقتدر پدرش همانند سازی می کند . پدری که آن چنان که از گفته های او در بزرگ سالی و متن کتاب « ماموریت برای وطن ام »5 بر می آید تصویری بسیار مقتدر از او داشته و او را استوره ی قدرت و استقامت و نیرومندی می شناخته و به شدت از او می هراسیده است .

       ضربه ی مهلک عاطفی دوم که به شخصیت محمدرضا وارد می آید زمانی ست که پدرش او را در 12 ساله گی برای تحصیل تک و تنها و فقط  با همراهی یکی دو معلم و مربی به سوییس می فرستد . او تحت مراقبت شدید و با آداب و مقرراتی خشک تعلیم می بیند در حالی که زیاد حق بیرون رفتن از محیط آموزشی ای که زیر نظر مربیان و به سفارش پدر ترتیب داده شده بود نمی داشت . جایی که هم کلاسی ها و هم سن و سال های او مشغول تفریح و بازی و مهمانی و رقص و موسیقی و غیره بودند او در چارچوب آداب خشک آموزشی گرفتار بوده است و پس از 4 سال که به ایران باز می گردد وارد دانشکده ی افسری می شود و در چارچوب محیط خشک و خشن نظامی که با روحیه اش سازگار نبوده است قرار می گیرد  .

       به این ترتیب دوران کودکی و نوجوانی محمدرضا  در ناهماهنگی کامل روانی و در توفان بحران های عاطفی و ضربه های مهلک حاصل از آن می گذرد . پروفسور زونیس در این جا با مدد از نظریه ی کوهوت به تحلیل شخصیت شاه ایران می پردازد . او می گوید : در عرصه ی روان کاوی برای تحلیل مناسبات بزرگ سالان با یک دیگر هیچ نظریه ای به اندازه ی نظریه ی کوهوت اهمیت ندارد . کوهوت در توضیح نظریه ی خود اصطلاح محبوب را به کار می برد و آن را به این شرح تعریف می کند : « آن بعدی از تجربه ی ما از شخصی دیگر که به عملکردهای این شخص در حمایت از ما مربوط می شود » . از نظر کوهوت بزرگ سالان به 3 روش از محبوب ها بهره می گیرند تا عزت نفس و اعتماد به نفس خود را حفظ کنند . او این 3 روش را با عنوان « انتقال » نام می برد : 1- انتقال آینه ای 2- انتقال آرمانی 3- انتقال هم زادی یا خود ثانوی .

 

دولت موقت اسفند 57

 

     از نظر دکتر زونیس محبوب های محمدرضا شاه از این قرار اند : 1- ارنست پرون : هم کلاس دوران کودکی شاه در سوییس که به سرعت تبدیل به دوست بسیار صمیمی او شد و محمدرضا هنگام بازگشت به وطن در سال 1315( 1936) ، او را با خود به ایران آورد و تا اواخر سال 1332 پس از کودتا که با فشار آمریکایی ها ایران را ترک کرد در دربار با شاه زندگی می کرد و روابط بسیار نزدیک و اسرار آمیزی با او داشت . 2- اشرف خواهر دوقلوی اش که رابطه ای بسیار نزدیک و تنگاتنگ با او داشت و در بسیاری از تصمیم ها و سیاست ها با شاه هم فکری و مشورت می کرد و به گفته ی دکتر زونیس هم زاد یا جفت روانی6 او محسوب می شد . 3- اسداله علم دوست قدیمی شاه که یار غار و رفیق گرمابه و گلستان اش بود و مدتی نخست وزیر بود و سپس به سمت وزیر دربار ارتقا یافت و به نوعی در غیاب پدر مقتدر محمدرضا که به دلیل ترس بیش از اندازه اش هرگز نتوانسته بود با او رابطه ای نزدیک داشته باشد ، نقش پدر خوانده ی شاه را بازی می کرد . 4- ایالات متحده و روسای جمهور-اش که در تمام دوران زمام داری شاه همیشه پشت و پناه او بودند و از هیچ کمکی نسبت به او دریغ نمی کردند . از سوی دیگر شاه بر این باور بود که مورد حمایت مستقیم الهی و برگزیده ی خداوند ست و از اساس ماموریتی الهی برای نجات و ساختن ایران دارد . او به شدت به حمایت الهی و امامان شیعه باور داشت و از این باور نیرو می گرفت . این باور بر اساس یک رشته حوادث خطرناک که در طول دوران پادشاهی اش برای او اتفاق افتاده بود و تا پای مرگ پیش رفته بود و سپس به شکلی معجزه آسا نجات پیدا کرده بود شکل می گرفت . همان طور که اشاره شد او در دوران کودکی به تب تیفویید مبتلا شده بود و با توجه به امکانات پزشکی محدود و ناقص در آن زمان بهبود نیافته بود و به مدت چند هفته میان مرگ و زندگی دست و پا می زد . او بعدها ادعا کرد که بهبود حال اش بر اثر مداخله ی اسرار آمیز نیروهای آسمانی تسریع شده است . او می گوید : « در حالی که با مرگ دست و پنجه نرم می کردم شبی مولای متقیان علی (ع) را  به خواب دیدم در حالی که  شمشیر معروف خود ذوالفقار را در دامن داشت و در کنار من نشسته و در دست مبارک اش جامی بود و به من امر فرمود که مایعی را که در جام بود بنوشم . من نیز اطاعت کردم و فردای آن روز تب ام قطع شد و حال ام به سرعت رو به بهبود رفت » 7 .  یک بار هم که با اسب از جاده ای پر پیچ و خم و کوهستانی می گذشته است از اسب سرنگون می شود و با سر به شدت روی سنگ سخت و ناهمواری پرت می شود و از هوش می رود . او می گوید : « در حین فرو افتادن از اسب حضرت ابوالفضل ظاهر شده و مرا در هنگام سقوط گرفت و از مصدوم شدن مصون داشت »8  یک بار هم در بیرون محوطه ی کاخ سعد آباد که با یکی از محافظان قدم می زده است از دور امام زمان را می بیند که هاله ی نوری گرد سرش می درخشیده است . در سال 1327 نیز در دانشگاه تهران هدف گلوله قرار می گیرد و ترور می شود اما به شکلی معجزه آسا نجات می یابد و گلوله فقط لب بالایی اش را زخمی می کند . در سال 1344 هم از سوی یکی از محافظان در درون کاخ سلطنتی هدف رگبار مسلسل قرار می گیرد که به درون کاخ فرار می کند و در نهایت با دخالت محافظان دیگر از مرگ حتمی نجات می یابد . یک بار نیز در یک حادثه ی هواپیما که خودش خلبانی آن را به عهده داشت موتور هواپیما از کار می افتد . پس از این که هواپیما را کنترل می کند و به آرامی به سطح زمین هدایت می کند در یک زمین سنگلاخ فرود می آید . چرخ های هواپیما در اثر برخورد با یک تخته سنگ از بدنه جدا می شود ، هواپیما کمی جلوتر در زمینی خاکی متوقف می شود و او و همراه اش به سلامتی از آن خارج می شوند . در پی بحران های سال های 1329 تا 1332 که سال های ملی شدن نفت بود و در مقابل نخست وزیر سر سخت اش دکتر محمد مصدق قرار گرفت و دست از تاج و تخت شست نیز در نهایت با حمایت ایالات متحده و کودتای نظامی تاج و تخت از دست رفته را باز پس گرفت و از سفر خارج از کشور- اش که به حالت فرار رفته بود بازگشت .  نجات از این حوادث خطرناک به همراه آن رویاهای مذهبی که به گفته ی دکتر زونیس حاصل ضربه های مهلک عاطفی در نخستین سال های کودکی او و در نتیجه فروپاشی روانی اش بود او را متقاعد کرده بود که از حمایت الهی و نیروهای آسمانی بهره مند ست . از سوی دیگر به دلیل استقبال پرشور مردمی و نثار عشق و علاقه از سوی مردم  در سفرهای استانی و شهرستان ها و به دلیل گزارش هایی که به او می دادند به این نتیجه رسیده بود که محبوب مردم کشور-اش است و مردم ایران او را بسیار دوست دارند و به خاطر بازسازی ایران و تبدیل آن به یک کشور مدرن و نیرومند توسط او می ستایند .

      به این ترتیب پروفسور زونیس چنین نتیجه می گیرد که شخصیت ضعیف و سست اراده و ترسوی شاه متکی به 4 ستون محکم حمایت روانی و عاطفی بوده است : 1- دوستان نزدیک و حامیان او که با او روابط محبوبی یا جفت روانی داشته اند : ( اشرف : جفت روانی و محبوب انتقال آینه ای / هم زادی ) ، ( اسداله علم : انتقال آینه ای / آرمانی ) ، ( ارنست پرون : انتقال آینه ای ) . 2- حمایت الهی به عنوان بزرگ ترین قدرت کاینات ( انتقال آرمانی ) 3-حمایت  مردم ایران ( انتقال آرمانی ) . 4-حمایت ایالات متحده آمریکا و روسای جمهور اش به عنوان بزرگ ترین قدرت سیاسی / نظامی در جهان ( انتقال آرمانی / آینه ای ) . این 4 ستون محکم خلا عاطفی / روانی شاه را که در اثر آن ضربه های نخستین به وجود آمده بود پر می کرد ، به او اعتماد به نفس می داد  و از او شخصیتی نیرومند ، مغرور ، با اراده و قوی و دیکتاتور پدید آورده بود که شایسته ی پادشاهی باشد . اما درست در کوران حوادث انقلاب اسلامی تمامی این ستون های روانی یکی پس از دیگری فرو ریخت و باعث تزلزل و فروپاشی شخصیت شاه شد . ارنست پرون همان طور که اشاره شد در سال 1332 ایران را ترک کرده بود . اشرف پهلوی یک سال پیش از انقلاب ایران را ترک کرده بود و به نیویورک رفته بود . اسداله علم که وجود-اش در توفان انقلاب بسیار برای شاه ضروری بود و به او نیرو می بخشید و می توانست امواج انقلاب را مهار کند در سال 1356 درست یک سال پیش از انقلاب در اثر بیماری سرطان خون درگذشته بود . از سوی دیگر از سال 1354 شاه مبتلا به سرطان غدد لنفاوی و بیماری های کبد شد و تا سال های منتهی به انقلاب اسلامی هر روز حال اش وخیم تر شد . این اتفاق به علاوه ی خشم مردمی و اعتراض روز افزون آن ها که در دوران انقلاب هر روز بیش از پیش اوج می گرفت او را از توهم برگزیده ی خداوند بودن بیرون آورد . بنابراین او متقاعد شد که از حمایت الهی برخوردار نیست در غیر این صورت نباید دچار این همه بلایای بنیان کن روز افزون می شد . به این ترتیب ستون حمایت الهی به عنوان بزرگ ترین قدرت کاینات و نیروی لایزال آسمانی که باعث عظمت طلبی و غرور بی اندازه ی او در طول سال های پادشاهی اش شده بود یک پارچه فرو ریخت . از دیگر سو ، او پس از این که در روز عید فطر با هلی کوپتر بر فراز تهران پرواز کرد و با دوربین آن موج عظیم تظاهرات مردمی را دید که شعارهای تند و رنگارنگ می دادند و عکس او را پاره می کردند یا به آتش می کشیدند یکی دیگر از ستون های روانی اش فرو ریخت . افزون بر این ها با پیروزی جیمی کارتر در سال 1976 و اعلام ترویج سیاست رعایت حقوق بشر در جهان به خصوص کشورهای اقمار ایالات متحده و اندکی پس از آن فشارهای مضاعف به حکومت پهلوی مبنی بر رعایت حقوق بشر و ایجاد فضای باز سیاسی و برخورد انسانی با مخالفان رژیم و دادن آزادی های سیاسی و مدنی شاه را به این نتیجه رساند که ایالات متحده حمایت اش را از او برداشته است و قصد سرنگونی نظام پادشاهی را دارد .

اسفند 57

 

      با فرو ریختن این ستون های حمایت روانی به علاوه ی خشم روز افزون مردم و گسترش دامنه ی اعتراضات و آشوب ها شاه دوباره به شخصیت واقعی خودش بازگشت : شخصیتی ترسو ، بی اراده ، سست ، تنها ، خجول و آرام . افزون بر این مصرف داروهای ضد بیماری در آن بحران روزافزون و تنهایی مفرط  در تهران آشوب زده به کلی قدرت تصمیم گیری را از او سلب کرده بود . او دیگر توانایی مقابله با امواج انقلاب و مهار نا آرامی ها را نداشت . چنین ست که پروفسور زونیس به این نتیجه می رسد که علت اصلی پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 / 1979 شخص خود شاه ایران بود.

 

 

     

1- Marvin Zonis

2- Majestic Failure

3- Heinz Kohut

4- identification

 

5 – محمد رضا پهلوی ، ماموریت برای وطن ام . بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، سال 1350 .

 

6- Psychic twinship

7- ماموریت برای وطن ام ، ص 87

8- همان ، ص 88

 

 

 

 

  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 21:41  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

 

 

اریش فرید شاعر آلمانی اتریشی الاصل در سال 1921 در وین متولد شد . در جوانی پدر و مادر بزرگ اش توسط نازی ها کشته شدند . او پس از یورش نازی ها به اتریش از زادگاه اش رانده شد و با مادرش به انگلستان مهاجرت کرد و به عنوان یک تبعیدی در لندن اقامت گرفت . درون مایه ی اشعار فرید را عشق و انسانیت و آزادی و سیاست تشکیل می دهد ، سیاست اما در کار او هرگز وجه غالب نیست چنان که شعر او را به اثری سطحی و بی مایه و تاریخ مصرف دار تبدیل کند .

فرید شاعری ست که تمام عمر خود را صرف مبارزه با فاشیسم و نازیسم کرد و در راه آزادی تلاش زیادی کرد . او در دوران جنگ ویتنام به همراه پتر وایس و گونترگراس با عضویت در گروه 47 مبارزات خود را علیه جنگ ادامه داد.

اشعار فرید  ساده و روان ست و در ورای سادگی ژرفایی هست که نشان گر عمق بینش شاعر نسبت به جهان ست. زندگی و جلوه های رنگارنگ و بی شمار آن و طبیعت با تمام زیبایی های اش  در اشعار فرید موج می زند و این همه در جهانی چنین سرشار از خشونت و جنگ و مرگ و ویرانی برجستگی خاصی دارد . برای نمونه او در شعری کوتاه و هایکو وار در نهایت سادگی و ایجاز مرگ را با تمام ابعاد پیچیده و فلسفی اش در چند جمله ی ساده و کوتاه چنین بیان می کند :

         

           کودکان برای سرگرمی

           به وزغ ها

          سنگ پرتاب می کنند

          اما وزغ ها

          واقعن می میرند.

 

شعر با واژه ی کودکان که موجوداتی لطیف و معصوم هستند و خود بر فضای شاعرانه می افزاید آغاز می شود اما در سطر بعد ناگهان سر و کله ی وزغ ها با همه زشتی پیدا می شود و از درونه ی این تضاد تصویری مانند سنگ به بیرون پرتاب می شود که حس و حال مخاطب را دگرگون می کند و لطافت و خشونت به هم می آمیزد . در این دگرگونی و آمیزش اضداد، این مرگ ست که تمام قد خود می نمایاند و جلوه گری می کند ، در همین بستر ست که مرگ ابعادی بی کرانه به خود  می گیرد ، کودکان معصوم عامل خشونت و وزغ های موذی، مظلوم و بی دفاع جلوه می کنند و این چنین ماهیت پیچیده و توبرتو و متناقض نمای زندگی نشان داده می شود . جالب آن که در پس پشت مرگ  زندگی ست که بی وقفه می خروشد و جاری می شود و این نیست مگر به خاطر نگاه سرشار از زندگی و زیبایی شاعر.

          یکی از ویژگی های اشعار فرید این ست که به تاریخ و فرهنگ و  جغرافیایی خاص محدود نمی ماند ، شعرها همه کاملن بشری هستند و به همه ی انسان ها فارغ از نژاد و مذهب و ملیت و فرهنگ تعلق دارند ، حتا در اشعاری که با صراحت به آلمان یا نازی ها یا مسائل سیاسی روز می پردازد شعر مرزهای فرهنگی و جغرافیایی را در می نوردد و ابعادی جهانی به خود می گیرد . برخی شعرها گاه درون مایه ای کاملن فلسفی به خود می گیرند  مانند این شعر :

 

 

                     شک مکن به کسی که

                     می گوید :

                                « می هراسم »

                    بیم از آن کس داشته باش

                   که می گوید :

        به هیچ چیز هیچ شکی نیست .        

 

فرید در اشعار دیگر به موضوعاتی مانند : فقر ، شعر ، دانش ، خرد ، آگاهی ، پیری و باز هم آزادی و انسانیت می پردازد و از هیچ فرصتی برای بیان عشق نمی گذرد و به هر بهانه ای معشوق را  مخطاب قرار می دهد و ناب ترین سروده های عاشقانه را در هنگامه ی سیاست و خشونت و دغدغه های اجتماعی عرضه می کند . با هم چند نمونه از اشعار فرید را می خوانیم :

 

 

 

          حکومت آزاد!

 

گفتن این که : « این جا آزادی فرمان می راند »

چیزی شبیه دیوانگی ست

دروغی بیش نیست.

آزادی ؟

 

 

 


 

 

 

نه...

 

 

زندگانی

         شاید می توانست

                            آسان بگذرد

اگر من

        تو را هرگز ندیده بودم .

 

غمی کم تر

به گاهی که

            هرگز فراقی نبود

و هراسی کم تر

                 از هجران های متوالی.

 

نیز

نه این گریز از شوق دیدارت

وقتی که این جا نیستی

 

تو تنها غیر ممکن ها را می خواهی

و چون نمی تواند باشد

لحظه ای می مانی

و به دشواری نفس می کشی.

 

زندگانی

      شاید می توانست

                          آسان بگذرد

اگر من

        تو را ندیده بودم

که خود

        این زندگانی نبود.

 

 

 

 

 شعر عاشقانه برای آزادی

شعر آزادی برای عشق

 

 

آزادی

      ماننده ی عشق ست.

 

اگر از پس سالیانی چند

خوش بختی موعود

باز

از درون گنجه ی در بسته

برون آید

و بگوید که :

-  رخصتی دوباره

                     تو راست

بگو آن گاه

چه می توانی کرد ؟

 

 

آیا می توانم نفسی عمیق برکشم ؟

و بازوانی پرواز دهم

تا دوباره

برنایی باز آید و

شور زندگی ؟

 

یا این که بوی نفتالین خواهم داد و

                                        ماندگی

با استخوان هایی که می فرسایند

در ضرب آهنگ قلب یک غریبه ؟

 

 

آزادی عشق ست

                    و عشق آزادی.

 

 

 

 

 

 

انتخاب اشعار از کتاب شعر عاشقانه برای آزادی . برگردان محمد خلیلی و ژیلا مشعشعی

انتشارات مازیار . چاپ اول . سال 1382

 

 

 

 اعتراض گروهی از شاعران و وبلاگ نویسان به جشنواره ی شعر فجر و فرایند دولتی شدن و فرمایشی شدن شعر فارسی . در این جا بخوانید و اگر مایل اید امضا کنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:28  توسط شهرام عدیلی پور   |