تبليغاتX
شهبارا

شهبارا

فرهنگی ، ادبی ، اجتماعی

 

 

شب حافظ

حافظا سر ز کله گوشه ی خورشید بر آر

بخت ات ار قرعه بدان ماه تمام اندازد

 

 

گویا این ماجرای طلبیدن و طلب کردن که در فرهنگ ما بسیار رایج ست چندان هم

 بی راه نیست !  آخه دی شب حافظ ما را بد جوری طلبیده بود و رها هم نمی کرد.

چهار شنبه شب  2 مهمان عزیز داشتم : میترا الیاتی ( داستان نویس و مدیر مجله ی اینترنتی جن و پری و  نویسنده ی مجموعه داستان مادمازل کتی ) و مدیا کاشیگر ( مترجم مجموعه شعر ابر شلوار پوش از مایاکوفسکی و نمایش نامه ی کرگدن از اوژن یونسکو ) . آن ها ناگهان و بی آن که من از پیش خبر داشته باشم در اصفهان ظهور کردند و افتخار دادند شب را در خدمت شان باشیم . شبی خوش بود از همان ها که حافظ می گوید :  و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید ! و  صبح فردای آن شب آنان عازم شیراز بودند .

 مدیا کاشیگر که در سفارت فرانسه مشغول به کار است به عنوان مترجم  به دعوت مرکز گفت و گوی تمدن ها برای ترجمه و اجرای بخش هایی از  شب حافظ که ویژه ی بزرگداشت پروفسور هانری دو فوشه کور برگذار می شد  به همراه میترا الیاتی دعوت شده بودند . دوستان از من هم دعوت کردند تا در این سفر همراهی شان کنم و من بی هیچ آمادگی و فراهم کردن مقدمات لازم سفر تنها به شوق شیراز و آب رکنی و باد خوش نسیم اش و به شوق حافظ و هم شهری های سیه چشم اش که او سمرقند و بخارا را مفت و مجانی به خال هندوی شان می بخشید راهی شدم . صبح از اصفهان حرکت کردیم و بعد از ظهر در شیراز بودیم . مراسم ساعت 8 شب در حافظیه شروع شد . از جمله کسانی که در این مراسم دعوت شده بودند سفیر فرانسه و خود پروفسور دو فوشه کور و 2 نوازنده ی فرانسوی و چند مقام ایرانی بودند .

 پروفسور دو فوشه کور استاد و صاحب نظر زبان و ادبیات کلاسیک فارسی و حافظ شناس و حافظ پژوه برجسته و مترجم دیوان کامل حافظ به زبان فرانسه است . برنامه با غزل های زیبایی از حافظ و سخنان کوتاهی از سفیر  و یکی دو مقام ایرانی در بخش فرهنگ آغاز و در ادامه با ترجمه هایی به فرانسه از دو فوشه کور ادامه پیدا کرد . در فاصله ی شعر خوانی قطعه ای موسیقی توسط هنرمندان ایرانی در مقام اصفهان و با غزلی از حافظ اجرا شد . بعد خود پروفسور پشت تریبون قرار گرفت و در ستایش حافظ سخنرانی کرد . در پایان هنرمندان فرانسوی قطعه های زیبایی با سازهای ملی خودشان اجرا کردند و در پایان پایان به هم نوازی با ساز و موسیقی ایرانی پرداختند . فضا فضای شعر بود و موسیقی و نور و نسیم خنک شب اردیبهشت شیراز  و بوی خوش اطلسی ها و بنفشه ها که بیداد می کرد . بوی خوش حافظ و عطر گل های بهاری با شعر و غزل و نور و چشم انداز زیبای حافظیه در هم می پیچید و جان را مست و شیدا می کرد . و شب ،  شب حافظ بود . و حافظ بود و حافظ بود و حافظ بود که یکی از به یاد ماندنی ترین شب ها را در ذهن و خاطره ی من نقش زد .  و انگار این رند عالم سوز که تربت اش  زیارت گه رندان جهان بود و هست و خواهد بود و به اهل نظر همت می بخشد ،  بد جوری گریبان مرا چسبیده و رها کردنی هم نیست .

 

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

آن چه آغاز ندارد نپذیرد انجام

 

مراسم ساعت حدود 10:30 تمام شد و من ساعت 12 به سمت اصفهان حرکت کردم و صبح امروز حدود همان ساعتی که روز پیش به سمت شیراز حرکت کرده بودم به اصفهان رسیدم.

 

 

 

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید

از یار آشنا سخن آشنا شنید

یارب کجاست محرم رازی که یک زمان

دل شرح آن دهد که چه گفت و چه ها شنید

 

 


 

 

گر آمدن ام به خود بدی نامدمی

ور نیز شدن به من بدی کی شدمی ؟

به زان نبدی که اندرین دیر خراب

نه آمدمی نه بدمی نه شدمی ؟

( خیام )

 

 

....

 

دل ام هوای نبودن می کند گاهی

دل ام هوای نبودن .

 

می خواهم

 در چشمه های شیرین تن ات غرقه شوم

گم شوم می خواهم در غوغای تماشایی چشمان ات

و رد پای ام را نگیرد کسی هرگز

نشانی ام را نپرسد .

 

می خواهم

در آب های دور جهان

قطره ای هم نباشم حتا .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 19:47  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

 

مطلبی خواندنی از  داریوش آشوری در مورد بوف کور

 

آدم این جا تنهاست ابدیت گم شد

 

 

در تو تمام می شوم

در تو تمام

از خود کناره می گیرم

و سقوط از کوه

                   سقوط

                          سقوط

                                  سقوط .

 

 

تاکسی های خیابان

بر پرواز دست ها در آسمان می خندند

جنینی خون آلود در گنداب این  جوی لجن

به خوابی خوش فرو رفته است

به خوابی خوش

چنان که کورش و پاسارگاد اش

 در اعماق دریای سیاه

در اعماق رگ های غم گرفته ی من.

 

صدای خیابان پر می کند قاب پنجره را

صدای نان خشکی نیست

صدای آب حوضی نیست

صدای بستنی فروش دوره گرد و

هلهله ی کودکان نیست دیگر

صدا

    صدا

          صدا

در متن قارچ های سمی گم شد

صدای گوسان های کهن گم شد

صدای نکیسا و باربد گم شد

شاهنامه نمی خواند دیگر نقال پیر

قهوه خانه را بستند

چنان که «  در می خانه ببستند خدایا .....

 

صدای نوحه و ناله است که می آید

صدای میر غضب  

با گرپ گرپ سم ضربه های اسب اش.

صدای سم ضربه ها می پیچد

در قهقهاه روسپیان و مستان

بر زمینه ی سربی عصر .

 

 با این همه هنوز نان گندم خوب ست ؟

  با شما هستم جناب شاعر !

هنوز نان گندم خوب ست ؟

آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند ؟

زندگانی سیبی ست تا شقایق هست آری ؟

سیب بهتر

یا پیکر نحیف این حوا دخترکان روسپی

بر کناره های این جوی لجن ؟

سیب بهتر یا این تابوت شعر

 که بر زمین مانده است ؟

 

سیب گندیده و گم شد در باد

هم چنان که حوا در کنار خیابان

و آدم این جا تنهاست

سایه ی نارونی هم نیست دیگر

ابدیت گم شد

آدم این جا تنهاست

آدم این جا تنهاست

 


 

 این مطلب را با الهام از مطلب دوست عزیز  نازنین مهرا  نوشتم .

 

 

 بشر موجود شگفت و پیچیده ای ست با حالات درونی بسیار متناقض و گاه متضاد .  به قول مولانا :  تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق / بل که گردونی و دریای عمیق .

 گاهی انسانی بسیار نیرومند و با صلابت و غول آسا  اگر خوب در شخصیت اش نظر کنیم در پاره ای رفتارها ضعف های عجیبی از خود نشان می دهد و بخشی از وجود- اش به شدت ضعیف و شکننده است در مقابل بخش دیگر وجود- اش که نیرویی جادویی و شگفت آور دارد .  گاهی هم انسانی ضعیف و ناتوان در یک عرصه ی خاص استعداد و قدرت بی نظیری از خود نشان می دهد . برای همین دشوار ست در مورد انسان ها به سادگی قضاوت کرد و بنا بر یک اندیشه یا حس یا نظریه کسی را محکوم به بدی و خوبی یا ضعف و قوت  کرد .

 گاهی در درون هنرمندان و اندیشه مندان که به حکم طبیعت شان از لطیف ترین و حساس ترین مردمان اند نقاط بسیار تاریک و زشت و هولناکی دیده می شود که انسان را به وحشت می آورد و به عکس گاهی  از نظامیان و سیاست مداران و قدرت طلبان و حتا جنایت کاران رفتاری بسیار انسانی و لطیف و هنرمندانه سر می زند یا شاهکاری هنری از سوی آنان خلق می شود . به  قول شاملو : سلاخی می گریست / بر قناری کوچکی دل باخته بود .

  صفحه های تاریخ  پر است از این تناقضات بشری . من این جا نمونه هایی می آورم از مشاهیر تاریخ و فرهنگ بشری که تامل در کار آنان حیرت آورست . نیچه ی بزرگ که نیازی به معرفی ندارد و اندیشه و فلسفه ی دو قرن اخیر بسیار مدیون اوست و در لطافت طبع نظیر ندارد و ( او  به کار شاعری هم می پرداخت و شعرهای نابی می سرود )   لطافت  روح اش تا آن جاست که جان عزیز اش را بر سر نجات اسبی که صاحب اش او را به شلاق بسته بود  از دست داد نظریه ی ابر مرد یا ابر انسان را مطرح کرد و از برتری نژادی دفاع می کرد که دست مایه ی پروژه ی رایش سوم و ظهور فاشیسم شد . می دانم هدف و قصد نیچه چیزی نبود که در آلمان نازی اتقاق افتاد و فتنه و بلایی که در جهان افتاد نمی توان به او نسبت داد اما هایدگر را چه  بگوییم ؟ او نیز یکی از بزرگ ترین متفکران قرن بیستم ست ، یکی از غول های فلسفه .  او دیگر به طور رسمی از نازی ها دفاع می کرد و برای شان نظریه پردازی می کرد .

مورد بعدی  لنی ریفنشتال ست . او  از بزرگ ترین فیلم سازان مستند جهان ست که شاهکارهای بی نظیری در این زمینه خلق کرده  و استعداد شگفتی در زمینه ی هنرهای تصویری  دارد . او دوست صمیمی هیتلر بود و به سفارش گوبلز رئیس سازمان تبلیغات دولت رایش فیلم می ساخت .  ( البته پس از مدتی میانه اش با گوبلز به هم خورد اما رابطه ی نزدیک و صمیمانه اش با هیتلر  قطع نشد ) به طور رسمی هم عضو حزب نازی بود .

 نفر بعدی  فردینان سلین نویسنده و پزشک فرانسوی ست . او هم که یکی از برجسته ترین نویسندگان قرن بیستم است و زبان فرانسه بسیار مدیون اوست از نازی ها حمایت می کرد که سرانجام در سال 1951 به همین اتهام از پاریس اخراج شد . از همه شگفت آور تر رفتار سالوادر دالی نقاش بزرگ اسپانیایی  و از پیشوایان  جنبش بزرگ سورئالیست ست . او بر خلاف دوست و هم وطن اش پیکاسو که عمری با فاشیسم و دیکتاتوری مبارزه کرد و در این زمینه شاهکاری مثل گرنیکا خلق کرد به طور رسمی و علنی از حکومت فاشیستی ژنرال فرانکو همانی  که دوست صمیمی دیگر- اش لویئس بونوئل او را سگ اندلسی لقب داده بود حمایت می کرد . او سرکوب های وحشیانه ی حکومت فرانکو را ستایش می کرد و به خاطر امضای حکم اعدام زندانیان سیاسی توسط فرانکو برای او پیام تبریک فرستاد ، همان فرانکویی که از سال 1939 که با کمک هیتلر و موسولینی جمهوری اسپانیا را از پا در آورد تا سال 1945 بیش از 200000 نفر را در اردوگاه های کار اجباری سر به نیست کرد . می شود باور کرد که یکی از بزرگ ترین هنرمندان جهان که باید طبعی لطیف و انسانی داشته باشد چنین خلق و خو و رفتار و اندیشه ای داشته باشد ؟

 شخصیت دیگر حامی فاشیسم ازراپاند شاعر و نظریه پرداز مکزیکی ست که در عالم شعر و نقد کم نظیر ست و یکی از معیارهای شعر و نقد ادبی در جهان به شمار می آید . او در پایان عمر به خاطر حمایت های آشکارش از فاشیسم دچار اختلال روانی شد و در بیمارستان امراض روانی بستری شد .

 در تاریخ خودمان هم از این نمونه ها بسیار ست . حالا بیاییم سراغ کسانی که به جنایت و ستم و بیداد معروف هستند . آن ها هم گوشه هایی از روان شان لطیف و هنرمندانه است . می گویند تیمور لنگ که یکی از خون ریز ترین و جنایت کار ترین موجودات تاریخ بشر ست و هیچ لذتی  برای او بالاتر از گردن زدن و تماشای خونی که از گردن بریده ی قربانی فوران می کرد نبود   ، تا جایی که زیاد به زن و شراب و عیش و عشرت علاقه ای نداشت و تمام لذت زندگی اش لشکر کشی و جنگ و خشونت و خون ریزی بود ، علاقه ی ویژه ای به دانش  و ادب و حکمت داشت و با دانشمندان ، ادیبان ، هنرمندان و  عارفان با مهربانی و احترام بر خورد می کرد . هر شهر یا کشوری را که می گشود عارفان ، عالمان و شاعران و ادیبان را جمع می کرد و با آن ها مناظره می کرد .  دوران  فرمانروایی او و پسران اش شاهرخ و بایسنقر از دوران های شکوفایی هنرهایی نظیر  معماری  ، خط ، تذهیب و  مینیاتور ست . داستانی هم  در مورد دیدار و گفت و گوی او با حافظ  پس از تسخیر شیراز به دست او  وجود دارد  که پس از مناظره ای بین او و حافظ  که آن شاعر بزرگ ، خوب از پس اش بر می آید  در نهایت با تحسین وستایش تیمور و بدرقه ی همراه با احترام و تکریم  او مواجه می شود . این داستان افزون بر آثار هنری و معماری به جا مانده از دوران تیمور ،  نشانه ای ست از اقبال او و فرزندان اش نسبت به  هنر و گوشه ای از درون او را بر ما آشکار می کند .

  یک مورد دیگر از این آدم ها  ناصرالدین شاه قاجار ست . او  که مردی بسیار قدرت طلب ، سنگ دل ، بی رحم و سفاک و خون ریز بود و به سادگی سر می برید ، دست و پا قطع می کرد ، شمع آجین می کرد و ...  و در ماجرای شورش بابی ها مورخان نوشته اند که  چه بلاهای وحشتناکی بر سر آن ها آورد و حتا صدر اعظم بزرگ و شایسته اش را با آن بی رحمی به قتل رساند ،  هم شعر می گفت ، هم نقاشی می کشید و خط  خوبی هم  داشت ! و شگفت آن که او با آن همه خدم و حشم و برو و بیا و دم و دستگاه حکومتی ، و با وجود حرم سرایی که پر بود از زنان مختلف آن قدر تنها بود که برای رفع تنهایی اش گربه نگهداری می کرد و تنهایی اش را با آن پر می کرد . ماجرای « ببری خان » گربه ی قبله ی عالم در تاریخ ما معروف ست . و این هم گوشه ی تاریک و ناشناخته ی  دیگری از درون یک انسان .  

مورد دیگر ،  سر پاس مختاری رئیس شهربانی حکومت رضا شاه ست که به سفاکی و آدم کشی مشهور بود و بسیاری از آزادی خواهان و زندانیان سیاسی را در زندان های مخوف شکنجه می کرد و به قتل می رساند و سر به نیست می کرد . او  نوازنده ی چیره دست و حرفه ای ویولن بود . صدای ساز او آن قدر لطیف و احساس برانگیز بود که  بعدها وقتی قطعه های نواخته شده اش  از رادیو تهران پخش می شد اشک خیلی از کسانی را که آن قطعه ها را می شنیدند در می آورد .

این ها تزویر و ریا نیست که در رفتار این آدم ها می بینیم . این ها جلوه های متضاد و متناقض روح و روان موجودی پیچیده و شگفت ست به نام انسان که در این کره ی خاکی  زندگی می کند و بنا به شرایط زندگی اش هر روز ممکن ست به شکلی در آید و جنبه ای از استعدادهای خود را بروز دهد . به قول حافظ :

 

رنگ تزویر پیش ما نبود

شیر سرخیم و افعی سیهیم

 

 در درون هر یک از ما ممکن ست فرشته ای پنهان باشد و ممکن ست اژدهایی خون آشام مخفی شده باشد . هم خدا در ماست و هم شیطان . هم نور و هم ظلمت . هم شعر ،  هم شهوت . هم خیر ، هم شر . هم جن ، هم پری . هم ضعف ، هم قدرت .  بستگی دارد شرایط درونی و بیرونی ما ، شرایط تاریخی ، اجتماعی و سیاسی ما زمینه ی بروز  کدام یک از این  نیروها را فراهم کند و کدام یک از آن ها را تقویت کند . غول و جن و پری و فرشته و شیطان و اژدها  .... افسانه است و مربوط به دوران بی خبری بشر از واقعیت ها . این ها را من به استعاره گفتم . این پندارها در واقع جلوه های گوناگون  روح سحر آمیز و شگفت  بشر ست که حتا دانش مدرن روان شناسی نتوانسته است تمام جنبه ها و گوشه های آن را کشف کند . هنوز بخش بزرگی از روان بشر در تاریکی ست و نور دانش نتوانسته است تمام آن را روشن کند .  شاید هیتلر هم در آغاز همین نبود و نمی خواست باشد  که در آخر به آن دچار شد بل که شرایط تازه و امکانات و قدرت بی حد ، آن اژدهایی را که در درون اش خفته بود بیدار کرد و شد آن چه شد .

باید دید بازی گردان روزگار چه نقشی برای ما در نظر گرفته است .

 

 

 

 

 

 

اما نه خدا و نه شیطان

سرنوشت تو را بتی رقم زد

که دیگران می پرستیدند

بتی که

دیگران اش می پرستیدند .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:3  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

                          

 

 

ماچون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه ی بهشت اما آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد و او کرد

 

 

 


 

 

 

مقاله ی « ماهیت اصلاح طلبی دینی » به قلم من  در سایت پویشگران به مدیریت اسماعیل نوری علا منتشر شد

همچنین این مقاله در هفته نامه ی  ایرانیان چاپ واشنگتن در شماره ی ۳۰ فروردین ۸۶ چاپ شده است .

 دو شعر از من در سایت جدید  اثر منتشر شد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:33  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

تولد سایت ادبی  وزین اثر  را شادباش می گوییم.

 

Jack Jefferson

 

بر کندوهای عسل باد می وزد

و کلاغی در نهانخانه ی قلب ام

                                      قارقار می کند.

 

من تن به تاریکی می سپارم

و همراه باد

 راهی می شوم

به سوی بی سوی جهان

 

بر کندوهای عسل باد می وزد .

 


 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:0  توسط شهرام عدیلی پور   |