تبليغاتX
شهبارا

شهبارا

فرهنگی ، ادبی ، اجتماعی

 

این مقاله را در آبان ماه سال 1384 نوشتم که همان زمان در چند سایت منتشر شد . ابتدا در سایت گویا  که از آن استقبال زیادی شد و نقدی هم بر آن در همان سایت منتشر شد . هم زمان در چند سایت دیگر از جمله سایت ملیون ایران و مشعل هم در آمد . اکنون چون دوباره ضرورت طرح این مقوله سخت گریبان ام را گرفته و هم برای در میان گذاشتن آن با دوستانی که آن زمان مقاله را نخوانده اند به ویژه دوستان عزیز شهبارایی ام آن را در شهبارا می گذارم .  

 


 

هر چه هست از قامت نا ساز بی اندام ماست

 

                  پیرامون استبداد و خودکامگی فرهنگ ایرانی

 

      مطلب از یک قصه ی تلخ و دردناک شخصی آغاز می شود که دنبالک آن به درازنای تاریخ پر پیچ و خم و اندوه بار ما می کشد و در آن کش و قوس می آید و در خود می پیچد و گم می شود و گاه پیدا می شود و دوباره گم می شود و باز پیدا می شود. و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز  را  /  هنوز را.  و  تا این گره ی کور را باز نکنیم و به ظواهر امر بپردازیم و علیه استبداد حکومتی داد سخن بدهیم و گاه به نجوا و گاه به فریاد از حاکمان شکوه و شکایت کنیم راه به جایی نمی بریم و در همچنان بر همین پاشنه می چرخد و دستی از غیب برون ناید و کاری نکند.

      و اما آن قصه ی شخصی از این قرار ست که چند ماه پیش خانم ناشری به یکی از دوستان هنرمند و داستان نویس من که از قرار یکی از داستان نویسان برجسته و کهنه کار این دیار ست  پیشنهاد کاری می کند به این ترتیب که می خواهد نسخه ی جدیدی از دیوان اشعار فروغ فرخ زاد را با چاپ متفاوت و  در انتشارات خود چاپ کند و نیاز به یک مقدمه درباره ی فروغ و شعرش دارد و از این دوست داستان نویس که با من سال ها دوستی نزدیک و صمیمانه دارد و زمانی در دانشگاه استاد من بوده است  می خواهد که آن مقدمه را او بنویسد. آن ها پس از مذاکراتی که با هم می کنند سرانجام به توافق نمی رسند و آن دوست شرایط ناشر را نمی پذیرد و از این کار سر باز می زند و چندین بار اصرار و پیشنهاد دیگر را هم رد می کند و در نهایت کنار می کشد . پس از چند روز خانم ناشر با من تماس گرفت و همان کار را به من پیشنهاد کرد . من مدتی فرصت خواستم و پس از بررسی شرایط و چند و چون کار با آن دوست تماس گرفتم و موضوع را با او در میان گذاشتم و از او هم نظر خواستم . ایشان خودشان گفتند مشکل ما حق تالیف یا درصدی از آن  برای هر بار چاپ آن کتاب در قبال آن مقدمه بود که چون ناشر حاضر به پرداخت نبود و می گفت حق تالیف تنها متعلق به نویسنده ی کتاب یا خانواده ی اوست ( خانواده ی فروغ )  در نهایت می خواست برای مقدمه تنها یک بار پولی به من بپردازد و برود من نپذیرفتم و تو خود دانی . سرانجام من پس از چند روز تامل در این کار به دلیل علاقه ی زیادم به فروغ و افتخاری که این فرصت در اختیار من می گذاشت  آن را پذیرفتم . پس از این ماجرا دوست گرامی و استاد قدیمی بنده به اصطلاح با من چپ افتاد و روابط صمیمانه اش را با من قطع کرد و یکی دو بار که با او تلفنی تماس گرفتم با سردی بسیار برخورد کرد که من نمی دانستم به واقع دلیل این برخورد چیست و تنها حدس می زدم ربطی به موضوع آن مقدمه ی کذایی داشته باشد و بار آخر که به او زنگ زدم ناگهان گفت می خواهم سئوالی کنم راست اش را به من بگو و آن این که موضوع آن مقدمه به کجا کشید و من جریان را گفتم که پذیرفته ام و منتظر مجوز اداره ی ارشاد برای چاپ هستیم که ناگهان بر آشفت و پرخاش گرانه گفت چرا این کار را کردی ؟ تو پا در کفش من کرده ای و من دیگر با تو کاری و حرفی ندارم . من که حیرت زده مانده بودم تا خواستم حرفی بر زبان برانم گوشی را قطع کرد . چند بار دیگر تماس گرفتم جواب نمی داد . باز هم تماس گرفتم گوشی را برداشت و با داد و فریاد گفت فلانی تو به من خیانت کرده ای ، این رسم اش نبود و ... هر چه گفتم جناب استاد کمی صبر کنید ، خوب با هم صحبت می کنیم تا روشن شود. چرا گوشی را قطع می کنید ؟ اجازه دهید ! ایشان همچنان با داد و فریاد گفتند: چه صحبتی؟  من با تو حرفی ندارم . برو  و دیگر این جا زنگ نزن و گوشی را گذاشتند . یعنی هذا فراق بینی و بینک !

       و من ماندم و جهانی اندوه و حیرت و شگفتی . ما داریم به کجا می رویم ؟ چه بلایی داریم سر خودمان می آوریم ؟ وقتی که یک روشن فکر و استاد فرهیخته ی ادبیات پس از عمری کار فرهنگی و هنری و فکری ، رفتاری چنین خشن و جبارانه از خود نشان می دهد دیگر چه توقعی از مردم کوچه و بازار داریم و چه انتظاری از حاکمان می توانیم داشته باشیم ؟  وقتی نویسنده ای کهنه کار که از اتفاق در میان نویسندگان به اخلاق و فروتنی و فرهیختگی شهره است ،  در گفت وگو و دیالوگ را می بندد و کوچک ترین حقی برای طرف مقابل اش قائل نیست و حاضر نیست به او گوش دهد و از شاگرد قدیمی اش اطاعت کورکورانه و مرید وار می خواهد و انتظار دارد دوستان و شاگردان اش سرسپرده ی او باشند و هر چه او می خواهد کورکورانه اطاعت کنند چه طور انتظار داریم حاکمان حقوق شهروندان شان را که آن ها را رعیت می دانند و می نامند رعایت کنند ؟ آیا جناب استاد حق دارد فکر کند و تصمیم بگیرد و انتخاب کند اما من ندارم ؟ آیا او حق دارد برای من تعیین تکلیف کند و در امر خصوصی من که زندگی شخصی من محسوب می شود دخالت کند ؟  و این یک ماجرای  شخصی نیست. چنین رفتارهایی هر روز هزاران بار از سوی صاحبان فکر و فرهنگ و هنر و حرفه های دیگر سر می زند و از جانب  هر که باشد  زشت و زننده است و از سوی روشن فکران و مدعیان دموکراسی و آزادی و حقوق بشر هزاران بار زشت تر و زننده تر.

        بله دیو استبداد در رگ و خون و جان  ما ایرانیان به شدت لانه کرده است. در درون هر یک از ما جبار مستبد خون ریزی ست که منتظر فرصتی ست تا به جنبش در آید و بیداد کند. درست مانند همان اژدهای معروف داستان مثنوی مولانا که از یخ و برف کوهستان افسرده و بی جان بود  و چون فرصت یافت و  زیر آفتاب داغ بغداد قرار گرفت ، جان گرفت و به جنبش در آمد و اول مارگیر را بلعید و سپس تمام تماشاگران اطراف اش را .

 

نفس ات اژدرهاست او کی مرده است ؟

از غم بی آلتی افسرده است

اژدها را دار در برف فراق

هین مکش او را به خورشید عراق

 

مگر برخورد های تند و افراطی اهل ادبیات و استادان و صاحب نظران و به ویژه مهدی اخوان ثالث  را با احمد شاملو پیرامون سخنرانی اش در مورد فردوسی از یاد برده ایم ؟ مگر برخوردهای یک طرفه و تند و مستبدانه ی خود جناب شاملوی بزرگ را با اهل فرهنگ و هنر  از یاد برده ایم ؟ مگر فراموش می شود برخوردی که او با داریوش آشوری در مورد شعری داشت که او تنها نظر شخصی اش را درباره اش گفته بود و از زوایه ی دید خودش آن شعر را تحلیل کرده بود ؟ مگر تندروی ها و برخوردهای زننده ی جلال آل احمد و علی شریعتی با اهل فکر و فرهنگ و معرفت از یاد می رود ؟ مگر آن همه فحش و متلک و بد و بی راه که جناب ابراهیم گلستان هر روزه نثار اهل ادب و نویسندگان و شاعران و فیلم سازان کرده و هنوز هم سر پیری می کند پیش چشم مان نیست ؟ به یقین فردوسی و حافظ و خیام و نظامی و مولانا هم همین رفتار و شاید از این هم بد تر را داشته اند که آن روزگاران اصلن حرفی از دموکراسی و تکثر نبوده است و مراد پرستی و شیخوخیت و اطاعت بی چون و چرا از استاد به عنوان یک ارزش تبلیغ می شده است و امروز ما اگر چنین چیزهایی در مورد آن ها نمی بینیم یا نمی شنویم به دلیل فاصله ی زمانی زیادی ست که از آنان داریم و از زندگی خصوصی و رفتار شخصی شان خبر نداریم یا چون از آن ها بت ساخته ایم  نمی پسندیم هیچ گردی بر دامن کبریایی شان بنشیند  و هر چه آن خسرو کند شیرین کند. خوب با این حساب از که می نالیم و فریاد چرا می داریم ؟ امروز مرده ریگ فرهنگ خرافی و پوسیده ی تصوف و تشیع غالی و دستگاه مراد و مرید پروری  فقاهت شیعی و صوفی گری  به ما رسیده است و به قوت تمام همچنان زنده است. روحیه ی مرید و مرادی و شیخ  و شاگردی و خرقه بخشی و تسلیم محض بودن شاگرد و اطاعت کورکورانه ی بی چون و چرا  و بی منطق و سجاده به می آلودن به امر پیر مغان هنوز به شدت در میان ما ایرانیان در هر صنف و شغل و هنری که باشیم جاری ست . آیا از یاد برده ایم آن سخن زنده یاد هوشنگ گلشیری را که خود اش را نهنگ دریای داستان نویسی ایران می دانست و زمانی گفته بود من یک خرقه دارم و آن را فقط به فلانی می بخشم ؟ با این ویژگی ها و این اخلاق و منش ما آزادی و دموکراسی می خواهیم ؟  این که رفتار و کردار روشن فکران مان ست پس وای به عوام  و توده های مردم !  هر روزه رفتارهای به شدت مستبدانه و خشن را در کوچه و بازارمان می بینیم ، از رفتار راننده ی تاکسی و اتوبوس با مسافران و رانندگان با یک دیگر و با عابران پیاده و رفتار استاد کاران و رئیسان با شاگردان و مرئوسان و  زیردستان و کارمندان شان گرفته تا دعواهای گروه های سیاسی و جناح های حکومتی و تلویزیون های ماهواره ای . آن وقت چه طور انتظار داریم حکومت جبار که از خود ما بر آمده و از دل همین مردم و همین فرهنگ برکشیده شده است و اکنون قدرت را در دست دارد و پای میلیاردها پول و منافع در میان ست ، به راحتی  بیاید و  آزادی و دموکراسی را دو دستی پیش کش ما کند ؟ حکومت که از کره ی مریخ نیامده از میان همین مردم سربرکشیده و بالا آمده .  چرا به جای پرداختن به دیو درون مان که دارد همه چیزمان را به نابودی و فنا می کشد حاشیه می رویم و آدرس غلط می دهیم ؟ چرا دایم از دیگران طلب کاریم و تقصیر را به گردن دیگران می اندازیم ؟ خودمان را ملتی با فرهنگ و تمدن و دارای پیشینه ای درخشان و با شکوه می دانیم و فخر بر فلک و ناز بر ستاره می کنیم و با خودشیفتگی ای بیمارگون برتر از همه ی ملت ها می نشانیم  و هنر را نزد ایرانیان می دانیم و بس و آن وقت که نوبت به مشکلات و بحران های بنیاد سوز می رسد به کوچه ی علی چپ می زنیم و همیشه تقصیر را به گردن دیگری می اندازیم ، حالا این دیگری خواه قوم عرب باشد که هنوز پس از 1400 سال نمی بخشیم اش ( آن هم در حالی که خودمان امروز کاسه ی داغ تر از آش هستیم و در عرب پرستی و عرب زدگی افراط می کنیم )  یا قوم مغول یا افغان ها یا انگلیس ها و روس ها یا آمریکای جهان خوار یا حکومت خودکامه یا همسایه و هم محله ای و دوست و ... و دایم دشمن تراشی می کنیم . برای تماشای گوشه ای و جلوه ای از این فرهنگ درخشان و پر بار چرا راه دور برویم و مرده گان را از گور بر کشیم و پای داریوش و کورش هخامنشی و مادها و ساسانیان بینوا را به میان بکشیم ؟ بهتر نیست یک روز عاشورا به خیابان برویم و دسته های عزاداری و علم و کتل و زنجیر زنی و قمه زنی و پابرهنه گان گل بر سر مالیده ی سالار شهیدان و هیات های دیوانه گان حسین را تماشا کنیم ؟ یا بهتر نیست در یک روز جشن و  شادی برای مثال 15 شعبان سری به خیابان های شهر بزنیم و سیل جمعیت متمدن و با فرهنگ و تاریخ چند هزار ساله را ببینیم که برای یک لیوان شربت یا بستنی یا یک کاسه آش  مجانی سر و دست می شکنند و به هم دیگر رحم نمی کنند و یک دیگر را زیر دست و پا  له می کنند و خیابان ها را بند می آورند و نظم شهر را مختل می کنند و لیوان های خالی بستنی و شربت و زباله را وسط خیابان می ریزند ؟ در این لحظه های با شکوه و دیدنی کورش و داریوش و خشایار و انوشیروان عادل و  فرودسی و حافظ و مولوی بینوا  کجا هستند ؟  چرا یادی از آن ها نمی کنیم ؟ خجالت هم خوب چیزی ست آخر.  چرا به جای ساعت ها بحث در تلویزیون ها و این همه مقاله که در روزنامه ها و سایت های مختلف اینترنتی در مورد استبداد حکومتی منتشر می شود و این همه هزینه و وقت و امکانات که دود می شود و به هوا می رود و  همه به پوسته ی سیاست و مسائل حاشیه ای و ظاهری و زود گذر سیاست می پردازند به استبداد فرهنگی و تاریخی و رفتارهای بدوی و عقب افتاده  و زشت این قوم خود شیفته که تافته ی جدا بافته است پرداخته نمی شود و ماجرا درست ریشه یابی نمی شود ؟ نمی گویم آن مسائل باید فراموش شود و حکومت باید به حال خودش رها شود و هیچ تقصیری ندارد  ، آن به جای خود باید باشد و لحظه ای هم قطع نشود اما در کنار اش باید به این هم پرداخته شود و با قوت بیش تر و انگیزه و انرژی بیش تر که اولویت با این ست و بسیار ضروری تر و کارساز تر .

       ما تا مشکل استبداد فرهنگی مان  را حل نکنیم و دیو اسبتداد را از تک تک افراد جامعه مان بیرون نکنیم  و هر کدام مان در درون خودمان و خانواده مان به تامل ننشینیم ، به جایی نمی رسیم و البته در بر همین پاشنه خواهد چرخید . باز هم قصه ی  شکست مشروطه و ماجرای قتل امیر کبیر و شکست جنبش ملی و کودتا و انقلاب 57  و  شکست اصلاحات و دوم خرداد تکرار می شود و تکرار می شود و ما نمی دانیم ایراد کار در کجاست !  بحث دموکراسی و حقوق بشر و آزادی و جامعه ی مدنی هم همیشه به عنوان شعارهایی شیک و زیبا باقی می ماند که از فرط استفاده کم کم فرسوده و کهنه می شود و کارایی خود را از دست می دهد و به فراموشی سپرده می شود . جنجال و شعار سیاسی کافی ست .  در این راه باید از روان شناسان ، جامعه شناسان و فیلسوفان آگاه و حرفه ای که به تاریخ و ادبیات و استوره و فرهنگ ملی ما احاطه ی کامل دارند دعوت کنیم تا موضوع را ریشه یابی و کالبد شکافی کنند و این مهم را به طور مستمر در برنامه ی کار خودشان قرار دهند نه این که در یک برنامه یک ساعته ی تلویزیونی یا در یک صفحه ی روزنامه یا یک سایت اینترنتی چند سئوال کلی و سر بسته مطرح کنیم و از مهمان صاحب نظر بخواهیم پاسخ دهد و بعد هم خداحافظ شما تا فرصت و زمانی دیگر اگر دست دهد . این کار باید شبانه روز ادامه یابد و به یک مسئله ی ملی تبدیل شود . باید یک فراخوان ملی صادر کنیم و از همه ی صاحب نظران و متخصصان این گونه مسائل دعوت کنیم نظر بدهند و ساعت ها برای این کار کنفرانس و سخنرانی و میز گرد و بحث و تحلیل و نظر بگذاریم و وقت و انرژی و پول صرف کنیم .

 

      

      

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 20:51  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

 

برای خواندن داستان غروب گرم از من به سایت  جن و پری  مراجعه کنید .


 

عرق ریزان عشق

 

این جا آخر دنیا ست

و من دارم

           در ته مانده های این شب تلخ

به جست و جوی قلب های گم شده ام فرو می شوم

فرو می شوم در اعماق تاریکی

ویک جرعه نوش داروی تو را

                                     از خدای بی انتهای ظلمت

طلب می کنم

یک جرعه لبان تو را

                         از خدا

                                 خدا

                                      خدا

یک جرعه لبان ات را

از موجاموج این دریای توفان زا.

 

من سراپا خیس و عرق ریزان عشق

لحظه ای از نگاه ات را

به نوشانوش پر خروش جهان نیز

نخواهم فروخت .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 16:41  توسط شهرام عدیلی پور   |