
امروز دوم مرداد ماه است . هفت سال پیش در همین روز بزرگ مرد ادبیات معاصر ایران احمد شاملو سفر را جاودانه رخت بر بست . یاد و نام اش گرامی که او هرگز نمیرد چون دل اش به عشق زنده بود و تخم سخن را به زیبایی پراکنده بود و آن دانه ی ارزنده که پرود و کاشت امروز درختی تناور و خوش برگ و بار است و میوه های شیرین و آب دار آورده است . با هم یکی از زیباترین شعرهای عاشقانه ی شاملو را که در ضمن سوگ سردوی نیز برای آزادی ست می خوانیم ، آزدی خجسته که هنوزا هنوز از پس یک صد سال حسرت اش بر دل ما ایرانیان مانده است .
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده ی گلزار بیار
مرا
تو
بی سببی
نیستی .
به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل ؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک ؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی !
پس پشت مردمکان ات
فریاد کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبان برآماسیده
گل سرخی پرتاب می کند ؟ -
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست .
نگاه از صدای تو ایمن می شود
چو مومنانه نام مرا آوازمی کنی !
و دل ات
کبوتر آشتی ست
در خون تپیده
به بام تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی !