شهبارای پاییزی
باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
نگاهی به محسن مخملباف و آخرین اثر اش ، فریاد مورچه ها
در سال های نوجوانی و آغازین سال های جوانی محسن مخملباف فیلم ساز محبوب من بود . او و فیلم های اش و اندیشه های اش برای من و نسل من در ایران که یا پس از انقلاب به دنیا آمده بودیم و یا در سال های آغازین انقلاب دوران کودکی خود را می گذراندیم بسیار مهم و اثر گذار بود . هر فیلم او را دست کم سه یا چهار بار می دیدیم . تمام خبرهای مربوط به او و فیلم های اش و گفت و گو های او با نشریات را با دقت می خواندیم و بر سر حرف ها و آثار اش ساعت ها با دوستان بحث می کردیم .
مخملباف برای ما معلم خوبی بود . بسیار از او آموختیم . او برای ما الگوی یک انسان نوگرا ، نو جو ، نو اندیش ، تحول خواه و همیشه در حرکت و دگرگونی بود . هر کار او برای ما بهترین بود . او را نابغه ی سینمای ایران می دانستیم . اما رفته رفته که بیش تر با اندیشه و کتاب و سینما آشنا شدیم و کتاب های خوب خواندیم و فیلم های خوب دیدیم متوجه شدیم همه ی آثار مخملباف خوب نیستند . از اتقاق بیشتر آثار او نه تنها ژرف و جاودانی نیستند بل که دارای خصلتی جنجالی و تاریخ مصرف دار هستند . به ویژه که از آغاز دهه ی هفتاد خورشیدی رفته رفته او گرایش به سمت فیلم های فستیوالی و باب طبع جشنواره ها پیدا کرد ، این گرایش به ویِژه پس از موفقیت های فیلم های عباس کیارستمی در جشنواره های جهانی و پس از جایزه های بزرگی که کیارستمی به خاطر فیلم زیر درختان زیتون و طعم گیلاس گرفت هر روز بیش تر شد و مخملباف پا جا پای کیارستمی گذاشت تا بل که دست کم نخل طلایی را هم او صاحب شود . فیلم نون و گلدون او پیروی آشکاری از سبک و ساختار فیلم موفق زیر درختان زیتون بود و در فیلم سکوت رگه های روشنی از تقلید فیلم همسرایان کیارستمی به چشم می خورد .
با این همه مخملباف تا وقتی در ایران بود همچنان یکی از مردان شماره یک و خبر ساز سینمای ایران بود و بهترین آثار اش را در ایران ساخت . وقتی از ایران مهاجرت کرد دیگر فیلمی هم تراز فیلم های خوب اش در ایران نساخت . اولین فیلم اش در خارج از کشور سکوت بود که در تاجیکستان ساخته شده بود . فیلمی مانده در سطح با همه ادعاهای ژرف فلسفی اش و خیام گرایی اش و با تقلید از فیلم های روسی و تاجیکی ، به سبک فیلم های پاراجانف که تنها تصویر هایی کارت پستالی و فوق العاده زیبا و شاعرانه داشت و باز هم آشکار بود که مخملباف مهاجر فستیوال های جهانی را هدف گرفته است . فیلم بعدی مخملباف در خارج از کشور هم سفر قندهار بود . باز هم فیلمی نه چندان عمیق و جشنواره پسند .
از این جا به بعد دیگر خبری از مخملباف نبود . حضور او با مهاجرت اش در سینمای ایران رفته رفته رنگ باخت . و تاثیر او و آثار اش هم بر ما ایرانیان داخل از بین رفت . دیگر از مخملباف برای ما تصویری مانده بود از یک فیلم ساز معمولی و خلاق اما نه نابغه که دوران شکوفایی و درخشش خود را پشت سر گذاشته است . اما شخصیت جسور ، متحول و نو اندیش او همچنان در یاد و خاطره ماند . این ماجرا بود تا این که به تازگی دو فیلم جدید مخملباف ، سکس و فلسفه و فریاد مورچه ها را دیدم . سکس و فلسفه باز هم فیلمی ست مانده در سطح بر خلاف عنوان دهان پر کن اش و مانند سکوت پر از قاب بندی های زیبا و تصویر های کارت پستالی و شاعرانه. پر از رنگ های شاد و زیبا . انگار او در این فیلم به مانند فیلم سکوت نمایشگاه یا گالری عکس راه انداخته است نه این که فیلمی ساخته باشد . فیلمی که نه در آن اثری از سکس هست و نه فلسفه . با دیدن این فیلم دریافتم که مخملباف بیش از این که فیلم ساز باشد شاعر است . یک شاعر تمام عیار که با نگاهی شاعرانه به جهان می نگرد .
فریاد مورچه ها اما فیلمی ست که حسابی به دل ام نشست . یک فیلم خوب و ماندگار ، فیلمی که چنگ در احساس و عاطفه می زند و آدم را به فکر فرو می برد . فیلمی ساده و روان و دوست داشتنی با بازی های خوب محمود شکرالهی و بازی بسیار خوب و درخشان لونا شاد ( ماهنور شاد زی ) . با دیدن فریاد مورچه ها باز هم مخملباف دوران اوج در نظرم جان گرفت . گویی مخملباف با این فیلم دوباره به دوران طلایی اش باز می گردد . این فیلم در نظر ام فیلم های خوب دست فروش ، عروسی خوبان ، ناصرالدین شاه آکتور سینما ، گبه و سلام سینما را تداعی کرد . او چون عید نو باز آمده است و برای ما زندانیان استبداد مذهبی تحفه ای نو به همراه آورده است. او که همواره انسانی جسور و تابو شکن و راه باز کن بوده است این بار هم در فریاد مورچه ها برای اولین بار در سینمای ایران پس از انقلاب تابو شکنی کرده است ، خطر کرده و از منطقه ی ممنوعه گذر کرده است . او اولین کسی است که در سینمای متظاهر ایران از خطوط قرمز عبور کرده است . این فیلم یاد آور فیلم های عروسی خوبان ، شب های زاینده رود و نوبت عاشقی ست که در زمان خود بسیار جسورانه بودند و جنجالی به پا کردند ( البته به جز اولی آن دوتای دیگر فیلم های خوبی نبودند ) . سکس و برهنگی و مطرح کردن سخنان الحادی و کفرآمیز که به بنیادهای هستی و خداشناسی می پردازد چیزی ست که برای اولین بار در سینمای پس از انقلاب رخ می نماید . در این فیلم بر خلاف فیلم سکس و فلسفه ، هم سکس هست و هم فلسفه .
پیش از پرداختن به این فیلم لازم می دانم از حرکت جسورانه و دلیرانه ی مخلمباف که تنها از انسان های آزاده سر می زند یادی کنم و او را به خاطر این حرکت نمادین اش بستایم و آن مهاجرت خود خواسته ی او از ایران و تن نسپردن به تیغ سانسور و چارچوب های وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است . او وقتی دریافت که در ایران امکان ساختن فیلم های مطلوب و مورد علاقه اش نیست و دو فیلم اش ( شب های زاینده رود و نوبت عاشقی ) برای همیشه در توقیف ماند و حتا دوران خاتمی با آزادی های قطره چکانی و نیم بند و فریبنده اش هم گره از کار فرو بسته ی هنر و هنرمندان در ایران نمی گشاید تن به تسلیم و ذلت نداد و با پیش چشم داشتن سرنوشت استادانی چون بیضایی ، تقوایی و پرویز کیمیاوی که خانه نشین و مجبور به سکوت شدند راهی سفر شد . آدم بی قرار و جسور و تحول خواهی چون او نه می توانست سکوت کند و بغض را در گلوی اش بشکند و به کنج پیله ی تنهایی اش بخزد و سر در گریبان اندوه فرو برد و دم بر نیاورد و نه می توانست همچون بیشتر فیلم سازان مانده در وطن با خودکامگی و خفقان سازش کند و زیر تیغ سانسور فیلم های بی مایه و باب طبع حکومت بسازد و به این ترتیب برای خودکامه گان آبرو و اعتبار دست و پا کند . او راه سومی را بر گزید و آن راه معلم بزرگ و محبوب و فرهیخته اش سهراب شهید ثالث است . او تصمیم گرفت مهاجرت کند تا آزاده بماند و فیلم های بی سانسور بسازد حتا اگر فیلم های اش بد و سطحی باشند .
باز گردیم به فریاد مورچه ها . فیلم با نمایی بسیار زیبا آغاز می شود . یک تصویر شاعرانه ی سورئالیستی که خبر از فیلمی متفاوت و تفکر بر انگیز می دهد . زنی نشسته روی یک صندلی چوبی در میان ریل های قطار وسط یک بیابان خشک و بی آب و علف با دست کشی پشمی بر روی چشمان بسته که گویی دستی از مچ بریده است . و مردی پشت سر او ایستاده و چتری روی سر زن گرفته است . آفتاب داغ و سوزان است و در حالی که چند کودک برهنه و آفتاب سوخته دور سایه ی زن و مرد را سنگ چین می کنند صدای بارانی تند و سیل آسا در پس زمینه به گوش می رسد . این صدا به همراه آن چتر زیر آفتاب داغ و آسمان صاف و بی ابری که هیچ نشانه ای از باران به چشم نمی رسد شگفتی بر انگیز است . اما ناگهان صدای باران قطع می شود و مرد گوشی واکمنی را که به گوش دارد بر می دارد و ما در می یابیم صدای باران از آن نواری بوده است که مرد گوش می کرده و در می یابیم تمام این صحنه از نگاه مرد روایت شده است . این نمای بدیع با تصویر های شگفت و نو آورانه اش تنها از ذهن خلاق شاعری چون محسن مخملباف برون می تراود .
فریاد مورچه ها سفر فلسفی زوج جوانی ست که تازه ازدواج کرده اند و برای ماه عسل به هند سفر کرده اند . مرد دچار تردید های فلسفی در مورد وجود خدا و ناعادل بودن خدا و نبودن عدالت در جهان است و با نگاهی شکاک و بد بینانه به همه چیز می نگرد . زن ، مومنی خدا باور است که مذهب رسمی اش را کنار گذاشته اما به سفارش استاد یوگای اش در تهران به جست و جوی انسان کامل و دیدار با مرد رویایی اش و تجسم بخشیدن به رویاهای عرفانی اش و مشاهده ی کرامات و معجزاتی که شنیده است در هند فراوان است راهی دیار عجایب شده است و مرد را هم با خود به آن جا کشانده است . او که چهره ای معصوم و پاک و کودکانه دارد و به فرشته ای می ماند نه انسانی زمینی و خاکی و در توهم رویاهای عارفانه و جهان هپروتی خود به سر می برد و با ساده دلی و ذهنی انباشته از خرافه سرگردان بیابان هاست و در به در به دنبال معجزه و کرامت و پیر و مراد می گردد ، نماینده ی تمام عیار بی شمار جوانان امروز ایرانی ست که متعلق به طبقات متوسط و خانواده های اهل فرهنگ و فرهیخته اند و در اثر شرایط خفقان آور اجتماعی و در نبودن آزادی های اجتماعی و آزادی های جنسی و شادمانی و تفریح و در اثر آماده نبودن شرایط زندگی مناسب همه دچار افسردگی شده اند و سر در گریبان خود فرو کرده و در گوشه ی انزوا خزیده اند و با از دست دادن دین و ایمان موروثی و سنتی که در اثر افراط سیاست های حاکمیت پس از انقلاب پدید آمده دچار بحران معنویت شده اند و چپ و راست مرگ پرست شده اند یا به عرفان های آبکی سرخ پوستی و عرفان هند و ژاپن و شرق دور رو آورده اند و این بیماری و افسردگی و در خود فرو رفتن را که به جبر زمانه در اثر باز نبودن فضای اجتماعی پدید آمده سیر و سلوک عرفانی می پندارند . جوانانی از این دست در ایران امروز به ویژه در میان دختران بسیار دیده می شوند . شاهد این مدعا تیراژ بسیار بالای کتاب هایی ست نظیر کتاب های پائولو کوئیلو ، کارلوس کاستاندا ، کریشنامورتی ، اوشو ، لئو بوسگالیا، شاکتی گواین / عرفان نظر آهاری و ... که در ایران امروز همه مروج عرفان های آبکی و کاذب هستند . آن هم در میان مردمی کتاب نخوان ! و در کنار بازار گرم این نوع کتاب ها گرم بودن منبر آدم هایی همچون دکتر حسین الهی قمشه ای و امثال او .
باری دختر جوان فیلم آن قدر از زمین فاصله گرفته و نگاهی مالیخولیایی و هپروتی پیدا کرده که حتا حاضر نیست با همسر خود که عاشقانه یکدیگر را دوست می دارند و به خاطر وصلت با او با خانواده اش قطع رابطه کرده رابطه ای جنسی داشته باشد آن هم در ماه عسل شان . او در شبی رویایی و در میان انبوه شمع هایی که پیرامون او و همسر اش می سوزند و فضایی عاشقانه و شاعرانه را القا می کنند و با تنی عریان به همسر اش می گوید من فقط یک بار حاضرم با تو در آمیزم آن هم برای به دنیا آوردن بچه است .
یکی از نکات مهم و چشم گیر فیلم ، اعتراض و ریشخند مخملباف است هم به مذهب و هم به سرزمین راز آمیز هندوستان . او سعی می کند در این فیلم تصویر جادویی و آشنایی از هند را که سالیانی طولانی ست در ذهن ایرانیان به عنوان سرزمین عجایب نقش بسته است بشکند و هندوستان را از آسمان به زمین فرو کشد . در یکی از نماهای آغازین فیلم خبرنگاری هندی که از زن ایرانی می پرسد چرا به هند آمده اید و در پاسخ می شنود که برای دیدن آدم های مخصوص ، انسان کامل و معجزه ، با تمسخر می گوید : بیشتر خارجی ها که به هندوستان می آیند احمق هستند . معجزه یعنی چه ؟ معجزه همین هوای گرم پیرامون ما و این قطاری ست که در حرکت است ، معجزه همین زندگی ماست . معجزه تو هستی که این قدر زیبایی . لبخند تو معجزه است . انسان کامل و آدم مخصوص تو و من هستیم . و در نمایی دیگر پیرمرد جوکی بدبخت و مفلوکی که روی ریل قطار نشسته است و با نگاه خود قطار را متوقف می کند در پاسخ خبرنگار هندی که آیا او به واقع این کار را می کند می گوید : نه من نمی توانم با نگاه ام قطار را از حرکت باز دارم ، من تنها روی ریل می نشینم و راننده ی قطار برای این که به من نزند خودش قطار را نگه می دارد و کمی بعد معلوم می شود که این پیرمرد زمین گیر و علیل را مریدانی گدا و بیچاره روی ریل می گذارند و خودشان مخفی می شوند تا در زمان وقوع معجزه هجوم آورند و از صدقه ی سر مردمانی که به دیدار این شگفتی می آیند هر کدام تکه نانی نصیب شان شود !
در نماهای دیگری از فیلم تصویرهای تکان دهنده ای از انبوه هندیان فقیر و گرسنه به نمایش گذاشته می شود که مانند ریگ بیابان با تن های برهنه و عریان کنار خیابان ها بر روی هم ریخته و به خواب رفته اند یا در انتظار تکه نانی یا کمی غذا کنار خیابان های کثیف و زشت در صف های طولانی نشسته اند . کودکان گرسنه و عریان بی لباس در میان خاک و خاکروبه و گندابه های روان در میان کوچه و خیابان می لولند و گریه می کنند . این است تصویر هندوستان بزرگ با یک میلیارد و دویست میلیون جمعیت که رسانه ها از آن به عنوان کشوری خوش بخت که بزرگ ترین دموکراسی آسیا را دارد و دارای تکنولوژی اتمی ست یاد می کنند . مخملباف که در گذشته عاشق گاندی بود این جا فلسفه ی ضد خشونت گاندی را زیر سئوال می برد و از زبان شخصیت مرد فیلم می گوید این عدم خشونت است که خودش منجر به خشونت شده و به نفع سرمایه داران و به زیان فقیران و گرسنه گان شده است .
مطلب را با گفتارهای تکان دهنده ی مرد در یکی از نماهای فیلم به پایان می برم . او در شبی که از همسر اش قهر می کند و از قضا سر از خانه ی یک روسپی در می آورد پس از در آمیختن با آن زن در حال مستی و نیمه عریان از زن می پرسد این مجسمه ها چیه ؟ زن پاسخ می دهد : این ها خدایان ما هستند. بعد می پرسد شما در هند چند خدا دارید ؟ زن پاسخ می دهد سه میلیون خدا . بعد با اشاره به یکی از مجسمه های خدایان می پرسد این چه خدایی ست ؟ زن پاسخ می دهد خدای رقص و بعد به مجسمه ی گاوی اشاره می کند و می پرسد این چی ؟ زن پاسخ می دهد خدای قدرت و مرد پاسخ می دهد من این یکی را ترجیح می دهم این بهتر از بقیه ی خدایان است و در حالی که شیشه ی شراب اش را روی سر گاو خالی می کند و از پایین پوزه ی گاو شراب ها را می نوشد می گوید : « این جوری نگام نکن خجالت می کشم . آخه قربونت ام ، قربون اون تنهایی قبل از بیگ بنگ ات برم . آخه چه مرضی بود پدرسوخته که ما رو کشوندی این جا ؟ ما رو به وجود آوردی ؟ کجای این قدرته ؟ این چیه ؟ من در خلا هستم ، دل ام می خواد اسیر ات بشم . دیگه نمی تونم . بسمه این همه آزادی ، دیگه نمی تونم » . این جا مخملباف تعریضی هم به انسان سکولار و آزادی های مدرن دارد . بعد از این مرد باز رو می کند به گاو و می گوید : « تو گاوی ، چار دست و پات رو زمینه ، می گن خدا توی آسمونه ، اونه که زن و شراب رو خلق کرده » . بعد به زن اشاره می کند و رو به گاو می گوید : « اونه ، تو هیچ کاره ای . اما بالا غیرتن این کارت درست بود . من با همه ی خلقت گهی که درست کردی به خاطر زن و شراب ازت تشکر می کنم . شوخی نمی کنما ، می فهمی ؟ زن و شراب » .
آن هایی که مخملباف را متزلزل می دانند و می گویند چرا یک زمانی در حوزه ی هنری کار می کرده و حزب الهی بوده و فیلم هایی مذهبی مثل توبه نصوح و استعاذه می ساخته و در رد مارکسیسم بایکوت می ساخته و حالا ملحد و کافر شده است در اشتباه اند . مگر قرار است یک انسان همیشه در یک حالت و یک طرز تفکر بماند ؟ او انسانی منجمد و ایستا نیست . انسانی تحول گرا و رونده است و نمی تواند در یک جا بماند اگر نه می گندد و می پوسد ، باید هم صدا با نیما یوشیج گفت : من بر آن عاشق ام که رونده است . تازه اگر تفکرات مرد این فیلم را به تمامی تفکرات خود مخملباف بدانیم نمی توانیم به سادگی حکم به کافر بودن او بکنیم که اگر هم باشد هیچ عیبی ندارد . او تنها به تردید رسیده است و تردید های اش را بیان می کند . شاید بتوان مخملباف را به عنوان برجسته ترین فیلم سازی که از درون انقلاب اسلامی و تحولات آن بیرون آمده است و رشد کرده و بالیده است نماد انقلابی دانست که در ابتدا به شدت مذهبی و افراطی بود و اکنون به مادی گرایی و بی خدایی رسیده است با این تفاوت که مخملباف در حرکت و بیان خودش صادق و راست گوست و ریا کاری نمی کند اما انقلاب ایرانیان با این که به مادیت گراییده و از آسمان به روی زمین افتاده است همچنان زیر نقاب تزویر و ریا به سر می برد و سنگ مذهب را به سینه می زند و جا نماز آب می کشد .
.gif)


haftan.khabgard.com/literature/?page=15