نسیمی شعله ور
شاعر آمد از میان قدم های اش
در کنار پنجره پهلو گرفت
کوچه تا بی کران شاخه ها پر کشید
و سکوتی آبی رنگ جاری شد
پر کشید کوچه
و سکوتی آبی ....
نسیمی می آید سراپا شعله ور
کوچه آویزان از بام چلچله ها
شاعر اما توفانی ست.
پنجره
کوچه
شاخه های درختان
آسمان صبح
و همین فنجان درخشان
همه مدهوش از شوق تماشا.
شاعر اما پر زد و رفت
همراه نسیم.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:8  توسط شهرام عدیلی پور
|

.gif)
haftan.khabgard.com/literature/?page=15