تبليغاتX
شهبارا

شهبارا

فرهنگی ، ادبی ، اجتماعی

بر چهره ي گل نسيم نوروز خوش ست

در صحن چمن روي دل افروز خوش ست

از دي كه گذشت هر چه گويي خوش نيست

پيش آي و ز دي مگو که امروز خوش ست

 

نوروز باستاني را پيشاپيش به همه ي دوستان عزيزم تبريك مي گويم .

در اين جا به بهانه ي نوروز و بازگشت به بهار و گرما ، به يك استوره مي پردازم

كه كارشناسان آن را استوره ي بازگشت مي نامند .  

 

 

 بازگشت نوروز جاوداني

در باورهای هند و آریایی و استوره های بین النهرین استوره ای هست که دلالت دارد بر بازگشت ایزدی از جهان مرده گان برای زندگی بخشی به زنده گان . این استوره در آیین ویشنو که شاخه ای از آیین هندوست ، استوره ی رامایانا ست که بزرگ ترین منظومه ی حماسی هند و به باور برخی صاحب نظران قدیمی ترین و بزرگ ترین منظومه ی حماسی جهان ست که متعلق به 10 هزار سال پیش ست . راما ایزد / پادشاهی ست که نماد بارآوری و زایش و رویش و زندگی ست . او در اثر دسیسه ی دیوان به جهان دیگر می رود و باز نمی گردد . جهان پس از او خشک و بی حاصل و سرد می شود سپس برادر راما به سفارش سیتا همسر راما به جست و جوی او می رود و او را به جهان زنده گان باز می گرداند . در استوره ی کلدانی ایشتار و تموز هم که معادل داستان رامایانا ست ، تموز که نماد تابستان و گرما ست توسط زمستان که به شکل یک گراز وحشی در آمده بود کشته می شود . پس از آن همسرش ایشتار ایزد بانوی رویش و زایش و بارآوری و زندگی به جست و جوی او به جهان زیرین می رود . به محض رفتن او جهان در تاریکی و تیرگی و سردی و سیاهی فرو می رود . این واقعه معادل تغییر فصل و آغاز زمستان ست. پس از این ماجرا خدایان پیکی به جهان زیرین برای باز گرداندن ایشتار می فرستند . سپس ایشتار و همسرش تموز پس از این که از هفت دروازه ای که به جهان مرده گان می رسید می گذرند و با آب حیات شست و شو می کنند به جهان زندگان باز می گردند و دوباره زندگی و رویش و گرمی به جهان باز می گردد و این معادل پایان زمستان و آمدن بهار است . در استوره های زرتشتی / ایرانی ، داستان سیاوش ( ایزد / پادشاه ) به استوره ی رامایانا و ایشتر و تموز شبیه است . در رامایانا ، راما خودش دوباره به جهان زنده گان باز می گردد و موجب زندگی و باروری دوباره می شود . در ایشتار و تموز ایشتار باز می گردد و موجب زندگی دوباره می شود اما در داستان سیاوش ، پس از این که او در اثر دسیسه ی نامادری اش سودابه و افترایی که به او می زند از آزمون آتش بزرگ به سلامتی می گذرد به توران زمین پناهنده می شود و سرانجام به دست افراسیاب کشته می شود . پس از مرگ او فرزندش کی خسرو از سرزمین توران به ایران باز می گردد و طی نبرد بزرگی که به خون خواهی پدرش با افراسیاب می کند و او را می کشد و بر او پیروز می شود ، موجب نجات ایران می شود . به گفته ی دکتر مهرداد بهار تم اصلی رامایانا و تم اصلی سیاوش به تم اصلی خدای شهید شونده در آسیای غربی باز می گردد .

ماجرای مصلوب شدن عیسا مسیح و باور بازگشت او توسط مسیحیان به عنوان نجات دهنده نیز روایت دیگری از همین خدای شهید شونده است که تم دیگری از شبکه باورها و استوره های مشرق زمین را تشکیل می دهد . این خدا شهید می شود اما دوباره باز می گردد و سلطنت خود را از سر می گیرد . در رامایانا خود راما باز می گردد و در داستان سیاوش کی خسرو باز می گردد و پادشاهی را از سر می گیرد. به گفته ی دکتر بهار ایرانیان باستان هر ساله چند روز مانده به عید نوروز آیین عزاداری و سوگ سیاوش را برگزار می کردند . خانم سیمین دانشور در رمان سو وشون اشاره می کند که این آیین هنوز در برخی مناطق استان فارس برگزار می شود . شاید تغییر فصل و آمدن فصل زمستان ارتباط با کشته شدن سیاوش داشته باشد و به همین دلیل ایرانیان در این فصل به سوگواری برای او می پرداخته اند . اما در آغاز فصل بهار ایرانیان بازگشت گرما و زندگی و رویش را به طبیعت جشن می گیرند و این مصادف ست با بازگشت کی خسرو که از تخمه ی سیاوش ست . دکتر بهار می افزاید حاجی فیروز نوروزی ما بازمانده ی سنتی همان خدای شهید شونده است که روی سیاه اش نشانه ای ست از بازگشت از جهان مردگان و لباس قرمزش نشانه ای ست از خون و زندگی مجدد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:52  توسط شهرام عدیلی پور   | 

ملال

 

آن دم كه كوته بام آسمان

سرپوشي ست بر نالنده روح غرقه در اندوه بي پايان

وز افقي به گستره ي تمامي دايره ي زمين

روزي تيره غمگين تر از شب فرو مي بارد

 

آن دم كه زمين سيه چاله اي نمناك مي شود

كه در آن خفاش اميد

بال لرزان بر ديوارها مي زند

و سر به سقف هاي پوسيده مي كوبد

 

آن دم كه رشته هاي بي كرانه ي باران

ميله هاي زنداني ست پهناور

و انبوه گنگ عنكبوتان پليد

بر اعماق مغز ما تار مي تنند

 

ناگاه ناقوس ها غضب آلوده مي خروشند

و چون ارواح سرگردان و بي سامان

كه پيوسته مي نالند و مي گريند

غريو هولناك شان بر آسمان مي رود

 

آن گاه نعش كش هاي دراز بي نغمه و ساز

در روح من آرام ره مي سپرند

اميد ناكام مي گريد و هراس سنگدل و خودكامه

پرچم سياه اش را بر جمجمه ي خم گشته ي من فرو مي كوبد

 

 

 

 

شكوه ي ايكاروس 1

 

كامياب و نيك بخت و سبك بارند

آنان كه روسپيان را عاشق اند

اما من بازوان ام از هم گسيخته اند

زيرا كه ابرها را در آغوش كشيده ام

 

به لطف ستارگان بي همتا

درخشان در دل آسمان

چشمان سوخته ام نمي بينند

مگر خاطره هاي خورشيد را

 

بيهوده مقصد و ماواي خود را

از فضا جويا شدم

ليك به زير نگاهي آتشين

ديدم كه بال هاي ام شكست

 

و سوخته از عشق به زيبايي

اين افتخار والا را نخواهم داشت

كه نام ام را بر گردابي نهم

كه گور من خواهد شد

 

 

 

1- بنا بر استوره شناسي يونان ددالوس براي رهايي خود و پسرش ايكاروس از زندان بال هاي پرندگان را با موم به شانه هاي خود و فرزند مي چسباند . او پسرش را پند مي دهد كه نه به بلنداي آسمان اوج گيرد و نه نزديك به زمين پرواز كند . اما ايكاروس شيفته ي زيبايي چندان به آفتاب نزديك مي شود كه موم بال هاي اش آب مي شود و به دريا فرو مي افتد .

 

 

 

 

دو شعر بالا از مجموعه ي گل هاي رنج ، گزيده اشعار شارل بودلر ‍با ترجمه ي محمدرضا پارسايار انتخاب شده است .

 

 

 

 

 

 

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 20:34  توسط شهرام عدیلی پور   |