تبليغاتX
شهبارا

شهبارا

فرهنگی ، ادبی ، اجتماعی


دمدمه اي با بزرگان حكمت و فضل !!

 بيوگرافي زنده ياد مرحوم مغفور فيض دائم الشق

 

 مير پشم الدين ، فرج اله فيض كچل موگويي  متخلص به فيض دائم الشق از اعاظم شعرا ، فضلا ، فقها و حكماي اصولي و از فحول علما ست . وي به سال 1825 هجري قمري در يكي از روستاهاي پشت كوه موسوم به موگويي در خانواده اي اهل علم و فضل و ادب ديده به جهان گشود .

 تحصيلات مقدماتي در تفسير و حديث و تجويد و دروس خارج فقه را در مدرسه ي عالي دارالفشار گوز آباد ممسني به پايان برد و به جهت دوره ي تكميلي تحصيلات خود به سوي عتبات عاليات عزم رحيل كرد . وي با مشقات بسيار رنج سفر بر خويش هموار نمود و در سنه ي 1830 در نجف اشرف رحل اقامت افكند و در محضر بزرگاني همچون آخوند ملا وقيح الدين درۃ التاج عوضي معروف به احمق المعاني و شيخ بي شرف الدين ملا ابوالبركات ، مير افضل المفتضحين تلمذ نمود و از خرمن علم و فضل و ادب و حكمت و رياضي و نجوم خوشه چيني كرد . وي حكمت و اصول و جفر و اسطرلاب و الفيه شلفيه را نزد ميرزا حمار الدين ميرغريب الحكما حسن ابن معلا معروف به احسن المتقلبين فرا گرفت و سپس از فرط فربهي در علم و حكمت تاب مكتب خانه نياورد و از آن تنگجاي پر شقاوت صولت مكان به سرعت باد گريختن آغاز نمود.  

 مير پشم الدين در زمينه ي علوم ياد شده صاحب تاليفات متعدد است . دو كتاب از جمله مهم ترين و برجسته ترين كتب او در زمينه ي فقه و اصول موسوم است به الحَشَفهُ الكشَفه في مكاشِفهُ المُكتشَفه و  ديگري الحشرات في مقعد البشرات. ديگر تاليفات معتبر او عبارت اند از : مزخرف الافلاك ، مربع الاسباع ، منورالاحشام ، تماثيل اربعه في اصول فشار المنفجره و الحَيَوانُ الكثير في موجودات الاسير و ديوان اشعار شامل تعدادي قصيده ، قطعه ، دوبيتي ، سه بيتي ، چار بيتي ، پنج بيتي ، ده بيتي ، پانصد بيتي ، مسدس ، مخمس ، مربع ، مثلث ، مكعب ،  چند مسمط و تعدادي رباعي و مثنوي .

  فيض دائم الشق پس از عمري تلاش پي گير و نفس گير و طاقت فرسا در راه كسب فضل و علم و حكمت به سال 1855 در سن189 ساله گي با كوله باري سهمگين و هولناك از حكمت و فضل در يالغوزآباد سفلآ ديده از جهان فرو بست و همان جا به خاك سپرده شد . مرقد مطهر اين عالم حكيم و زاهد فاضل كه زيارتگاه اهل علم و ادب و فضل و حكمت است در زاويه ي چپ حضرت مي باشد .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:56  توسط شهرام عدیلی پور   | 



بوي تن ام

 

 طليعه ي خاك بوي تن من مي دهد

وقتي در انهدام شعاع چشمان ات

تازيانه مي خورم

وقتي زنده رود از رفتن مي ماند

پشت سد آن همه كله مناره

كه در موجاب ها سرنگون مي شود.

 

تيمور را يادت هست

كه در كاسه ي سرم جشن شراب بر پا مي كرد ؟

شاخه ي شكسته ي بهار را يادت هست

كه در فنجان چاي تا ابد غرقه مي شد ؟

گشتاسب را كه حتمن مي شناسي

او كه رستم سبز را

به جرم نشر اكاذيب توقيف مي كرد

 انگار نه انگار چشمان زيبا پسرش

 با تير گز الفتي داشت .

 

حالا منم تنها تر از هميشه

در اين دشت ويران

كه زنده رود از نفس افتاده و

شيران زردكوه

خرناسه مي كشند در خواب رگ هاي افيوني ام

نگاه كن

 پهلوان پنبه ها

ته روياهاشان به روي هم پنجه مي كشند

و تفي نثار آسمان مي كنند .




 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1:9  توسط شهرام عدیلی پور   | 




و جهان زيبا شد

 

در كنار دل من

عطر پر پيچ و خم ياس نشست

و بهاران گسترد

فرش رنگين اش را.

 

من دويدم ته شعر

و نشستم زير چتر سبز بيد

در كنار چمن و

 باد و

 صداي پر درناي سفيد

در كنار پر پوپك

روي پرواز گل ابريشم

و كنار نفس گندم زار .

 

آسمان آمد

در من جاري شد

پر پوپك

گل ميخك

پوست شبنم و آواز زمين

جاري شد .

 

من دميدم در واژه

و نوشتم بر خاك

و نوشتم بر سنگ

و نوشتم

و نوشتم

تا جهان زيبا شد .



 

 

 

 

 

زندگي

 

زندگي آيا

آن تيره بخت چروكيده مرد ست

كه در صبحي چنان پري زاد

روي خط سفيد وسط جاده افتاده

با چشماني بسته تا ابد

و انبوه عزاداران بالاي سرش ؟

 

يا زندگي

اين كودك لطيف خندان ست

كه در ظلمت پايان شب

با ضرب آهنگ ونجليس و

آينه ي تاركوفسكي مي تابد ؟


 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:26  توسط شهرام عدیلی پور   |