تبليغاتX
شهبارا

شهبارا

فرهنگی ، ادبی ، اجتماعی


بي هم آغوشي خورشيد


در سرخي بوسه هاي ات

كه بر لبان ام ننشست

خون دل من جاري ست

در سرخي بوسه هاي ات

هزار كبوتر شكسته بال

هزار پرنده ي ويران

جاري ست.


در سرخي بوسه هاي ات

كودكان سربريده

در خواب خونين خويش به دنيا مي آيند

و لحظه اي بعد از دنيا مي روند

در تنهايي تاريك شان.


در سرخي بوسه هاي ات

پيكرهاي شكسته

اين جهان را به آهي وداع مي كنند

و حسرت هم آغوشي خورشيد را

يك نفس زبانه مي كشند تا ابدالاباد .




آغوش پنجره


آه از اين درد

آه از اين درد

آه از اين شب تلخ و تاريك و سرد .


در تو خورشيدي زبانه كشيد اي نگاه شوخ پنجره

در من دردي جوانه زد


بين روياي تو و من

هميشه فاصله اي هست پنجره

هميشه فاصله اي ست

بين من و روياي خيس ات

آي پنجره

پنجره .


بين ما هميشه جنگلي انبوه و وهم آلود

جاري ست تا ابد

بين ما شب جاري ست تا ابد

و همچنان كه سقوط مي كنم

در دستان گود شب

حسرت آغوش تو را

زاري مي كنم

اي خورشيد خفته در آغوش پنجره .


+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 1:9  توسط شهرام عدیلی پور   | 

حافظ زيبا و زيبا پرست


حافظ يكي از زيباترين زيبايان جهان و يكي از شگفتي هاي آن است . حافظ رازي ست سرمدي و جاودان كه هرگز تمام نمي شود و تا ابد مشام جان را خوش مي كند . او مركز زيبايي و هنر در جهان ايراني ست . ماجراي نوشين او تمام نشدني ست همچنان كه خودش مي گويد : ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست / آن چه آغاز ندارد نپذيرد انجام . غرقه شدن در حافظ و باغ خرم غزل هاي اش انسان را به جهاني فراتر از حس و خرد رهنمون مي شود ؛ جهاني فراتر از اين زندگي ملال آور امروزي كه تكرار غم انگيز روز و شب است و فرسودگي جان و تن را از پي دارد تا كه روزي يا شبي مرگ از راه برسد . با اين رند زيباي شيرازي مي توان به شعور ناب و نگاهي فراتر از زمان و مكان رسيد . اگر شايسته ي آن باشيم كه او ما را به مريدي بپذيرد مي توان از پي اين پير مغان كه كوكب هدايتي درخشان و خورشيدي فروزنده است به عالم جان سفر كرد و در پرتو جام جهان بين اش از خود بي خود شد و راز دو عالم را از خط ساغر خواند . زبان من بيش از اين تاب اين شوق و شور را ندارد . در اين جا از زبان شاعرانه و شورانگيز و سحر آميز يكي از شاگردان و مريدان شمس الدين محمد زيبا مدد مي جويم كه غرقه در اين مرد زيبا جان جان اش را ديدار كرده بود و چشمان اش به جهاني ديگر باز شده بود . از شاهرخ مسكوب مي گويم او كه با الهام از اين شاعر شگفت شيرازي به زباني حيرت آور دست يافته بود كه نه از جنس اين جهان بود . او با اين نثر دلربا گفتني ها را در مورد حافظ تمام كرده است . بشنويم :


ديگر فال ام زده شد و دوست بيدارم از درون خوابگاه تاريك اش به زبان آمد تا راهي روشن به من بنمايد . ستاره ي راهنماي من اكنون در خلوت خاك است . او به رنگ روشنايي و راستي ، به رنگ ارغواني طلوع و غروب و به سپيدي نيم روز است . آتش دل او چون در باغ عالم بتابد كوه هاي كبود بر دشت هاي مواج مي آرمند و دشت ها تا ساحل درياي سبز مي خزند و دريا پياپي به زمين دست مي سايد و آسمان فرود مي آيد تا درياي متلاطم را در گهواره ي سينه اش بخواباند . طبيعت با پرندگان سحر خيزش ، مثل سپيده ي صبح در من مي رويد . صبح خاطره ي دوست را بيدار مي كند و به دست باد مي سپارد و باد بذرها را مي افشاند و زمزمه ي خاموش علف هاي بي تاب در گوش ام جوانه مي زند . بهار از ياد پاييز در تن سبزش مي لرزد و بال هاي خزان در انتظار بهار نيامده نجوا كنان مي خشكند و مي ريزند . دل ابر آواره غصه دار است و دانه هاي باران مثل ستاره هاي سرد به خاك مي افتند و خاك ستاره ها را مي نوشد و ستاره هاي برهنه كه از راه هاي دراز مي آيند ، روشني چشم خاك تاريك اند . و چشم هاي سياه آن آهوي وحشي صحراي دور روشني دل من است . " پير گلرنگ من " خورشيد رنگيني است زير سنگي و كنار باغي در خاك شيراز كه چون نورش از آن ژرفا بر دل ام بتابد جهان ام باغي رنگارنگ مي شود با گل هاي شاد و گل هاي غمگين و ميوه هاي بسيار جز غم و شادي . در باغ ديده ي او جهان نقشي ديگر دارد و چشم هاي من آيينه ي ديدگان نگارين اوي اند و در آيينه گذشت زمان را تماشا مي كنم كه مثل خون در رگ هاي طبيعت مي دود و آن را مي شكفد و مي پژمرد و فرزندان اش به خواب مي روند و مرگ به خاموشي برف مي آيد و پنهان شان مي كند .

در دل پير من چه خيال ها نقش مي بندد و در هر پرده چه راه ها مي زند ! و نقش و نواي او چه تصوير ها كه در من نمي سازد و چه نغمه ها كه در من نمي سرايد ! او با منظره ها كه مي گسترد و ترانه ها كه مي سرايد ، ديدن و شنيدن را به من مي آموزد ، جهاني و آدمي ديگر به من مي نمايد و پيوند مرا با آن ها دگرگون مي كند و چون اين شد ، در خود با خويشتني ديگر آشنا مي شوم كه جرثومه ي پيوند تازه اي را با جز من در خود دارد . عالم ناديده اي كه درمن بود اينك پديدار مي شود و چهره ي نيك و بدش را مي بينم . پير من نيز چون خورشيد ، شب و روز گرم كار است تا روشني و تاريكي جان را رنگين كند . " در اندرون من خسته دل او در فغان و در غوغاست " و دل آرام و بي آرام ام را به پيام اوست تا آن چه را كه در گمان وي مي گذرد به گمان دريابم ، خيال در خيال ! و تازه او خود مي گويد : " وجود ما معمايي ست كه تحقيق اش افسون و افسانه است " . قصد تحقيق ندارم اما از افسانه و افسانه پردازي نمي توان ام دل بردارم . دنياي دور خيال از عالم واقع به من نزديك تر است چون آن يكي را به دلخواه خود مي سازم و با احساسي كه از زيبايي دارم در آن جا آزادم و در اين جا اسير . چون بايد به خواست يكنواختي بي اختيار ناچار به پرواز خيالم مي گريزم . كه در اين گريز نيز ضرورتي است چون ناچار از اين گريزم . اما بيرون از اختيار من نيست زيرا آن را بنا به آرزوي خود مي پردازم . هر چند آرزويم نشدني و هستي نا پذير است اما چون در من نيرو گرفت و وجودم را تسخير كرد خود به نحوي شده است زيرا در من هستي گرفته است و من در او هستم . ديگر واقعيت من دگرگون شده است و عمر اين جايي ام در آرزوهاي آن جايي مي گذرد ، در خيال ! نه در خيال بافي كه آدمي را در ابرهاي در هم و بي شكل وهم و گمان بازي مي دهد بل كه در خيالي كه تصويري تازه از جهان مي سازد تا مانند بستري رودخانه ي هستي را در آغوش گيرم و زشت و زيبا و غم و شادي آن در من جاري شود و از خودم بازم ندارد ؛ نه آن كه سيل وار بر من جاري شود و مرا چون پاره سنگي بغلتاند و غرق كند . باري خود را از آن جا به اين جا افكنده ام و سراسر حديث آرزومندي هستم . 1


1- قسمتي از كتاب " در كوي دوست " از شاهرخ مسكوب . انتشارات خوارزمي ، چاپ دوم ، آبان ماه 1371 ، ص 57



+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 16:10  توسط شهرام عدیلی پور   |