تبليغاتX
شهبارا

شهبارا

فرهنگی ، ادبی ، اجتماعی



در آستانه ي بهار سرشارم از حسي گنگ و مبهم اما بي كرانه .
ديگر به كسي نمي گويم عيدت مبارك ، خجسته باد نوروز ! ديگر به كسي تبريك نمي گويم . اما به خودم مي گويم بهار مبارك و به هر كسي كه بيايد اين جا بنشيند در من
.



زبانه هاي بهار


در تو زبانه مي كشم

اي شعور سبز بهار

در تو زبانه مي كشم

تا سر انگشت شاخه ها

و ارتفاع ستاره گان .

ماه نقره اي

به خواب پلك هاي ام پا مي گذارد

آرام آرام

و من

به سختي از دستان بي رنگ مرگ

مي گريزم .





خورشيد دشت


خورشيد دشت

بر سراسر امواج بيابان

مي لرزد .

شعر است كه مي جوشد

همراه اين طلوع از زمين

شعر است كه مي جوشد

در اين سكوت سنگين

خورشيد دشت مي لرزد

خورشيد دشت ...

مي خواهم

با آسمانه هاي پاييز

در پيكر بهار خانه كنم

شعر است كه مي جوشد

شعر است ...

خورشيد دشت اما

مي لرزد .


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 22:27  توسط شهرام عدیلی پور   | 


شب تلخ


 

شب باراني دل

سوگ سياوش خواندم

آسمان

       در قدم باد نشست

مرگ

       با طعم دهان ام آميخت

مرگ

      از طرح لبان ام آويخت .

 

 

من به ديدار تو مي آمدم

اما اكنون

در غروبي غمگين

به وداع خورشيد

مي نشينم .

مي نشينم اين جا

در اعماق سكوت .

 

آسمان هم

رفت خواهد با باد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0:11  توسط شهرام عدیلی پور   |