تبليغاتX
شهبارا

شهبارا

فرهنگی ، ادبی ، اجتماعی

 

یک فنجان آزادی

 

بازتاب انگشتان ات

پهناي آسمان را پيمود .

سرخي غروب از خون توست

گلبرگ هاي آتشين رز  هم .

 

سهم تو آيا از اين جهان

يك دهان و دو پنجره

و آسوده پهن شدن

بر خنكاي چمن نبود ؟

سهم تو آيا نبود

گيراندن سيگاري و

گپ و گفتي و

بي خيال نوشيدن يك فنجان آزادي ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 1:30  توسط شهرام عدیلی پور   | 

 

خاک کهن

 

ای کشتی غرقابه به خون

ای ایران

ایران من ای خاک بلا خیز

 روی چشم ات می گذارم  سجاده ی گل

و به نام ات

می کنم آغاز نماز .

 

گر که خواهم که فروکش کند این درد

کشتی باده طلب خواهم کرد

از حافظ

از خیام

که در اندوه تو ای خاک کهن

" گشته هر گوشه ی چشم از غم دل دریایی "

من برای ات

از جان می گذرم

من برای ات

از دل می گذرم

 

شعر من پیش تو

خاموش شود

چون تو دریایی و من قطره ی آبی که

فراموش شود .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:49  توسط شهرام عدیلی پور   |